گنجور

 
علی اشتری

به جام عشق، اگر خندهٔ شرابی نیست

جهان و این همه شوکت، به جز سرابی نیست

اگر نه اشک محبت، به چهره‌ای ریزد

به هیچ روی، در این روزگار آبی نیست

اگر ز سینهٔ دریادلان، نخیزد آه

برای خندهٔ گل، گریهٔ سحابی نیست

صافی عشق نگهدار، چون بر آب بقا

بقای ما و تو، جز خندهٔ حبابی نیست

چو بوالحسن به صفای درون بمان جاوید

که عمر کوته ما جز خیال و خوابی نیست

صبا چو می‌گذری بر فراز تربت او

بگو: اگرچه دگر مهلت جوابی نیست

کجا شدی؟ ز بر ما، که محفل ما را

به سان شمع جمال تو آفتابی نیست

 
 
صفایی جندقی

گناه عاشق و معشوق را عقابی نیست

در این گناه بود پس دگر ثوابی نیست

خطا به عهد مکن بیش از این جفا با من

که روزحشرت از آن ماجرا جوابی نیست

ز دور نوش دهان تا فکنده ای دورم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه