گنجور

 
علی اشتری

بجام عشق، اگر خنده شرابی نیست

جهان و اینهمه شوکت، بجز سرابی نیست

اگر نه اشک محبت، به چهره ای ریزد

بهیچ روی، درین روزگار آبی نیست

اگر ز سینه دریا دلان، نخیزد آه

برای خنده گل، گریه سحابی نیست

صافی عشق نگهدار، چون بر آب بقا

بقای ما و تو، جز خنده حبابی نیست

چو بوالحسن بصفای درون بمان جاوید

که عمر کوته ما جز خیال و خوابی نیست

صبا چو میگذری برفراز تربت او

بگو: اگر چه دگر مهلت جوابی نیست

کجا شدی؟ زبر ما، که محفل ما را

بسان شمع جمال تو آفتابی نیست

 
 
نسکبان اندروید