به جام عشق، اگر خندهٔ شرابی نیست
جهان و این همه شوکت، به جز سرابی نیست
اگر نه اشک محبت، به چهرهای ریزد
به هیچ روی، در این روزگار آبی نیست
اگر ز سینهٔ دریادلان، نخیزد آه
برای خندهٔ گل، گریهٔ سحابی نیست
صافی عشق نگهدار، چون بر آب بقا
بقای ما و تو، جز خندهٔ حبابی نیست
چو بوالحسن به صفای درون بمان جاوید
که عمر کوته ما جز خیال و خوابی نیست
صبا چو میگذری بر فراز تربت او
بگو: اگرچه دگر مهلت جوابی نیست
کجا شدی؟ ز بر ما، که محفل ما را
به سان شمع جمال تو آفتابی نیست