علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵ - اشک

گرچه افکندی زچشم خویش آسانم چو اشک

یکدم ای آرام جان بنشین بدامانم چو اشک

یا به خاک تیره غلطم، یا بدامان گلی

برخود از این بازی تقدیر، لرزانم چو اشک

مردم چشم مرا مانند مردم، لاجرم

منهم از این تیره دل مردم، گریزانم چو اشک

گر بچشمی بوسه دادم یا برخساری، چه سود

کاینزمان، با حسرتی در خاک غلطانم چو اشک

بر دلی گر می نشینم، بی ثباتم همچو آه

ور بچشمی جای گیرم، باز لغزانم چو اشک

سوز پنهان درون است این که پیدا می شود

گه بلبهایم چو شعر و گه بچشمانم چو اشک