گنجور

 
علی اشتری

من بدین سان که به دام تو اسیر افتادم

وای اگر از دل غم‌دیده برآید دادم

بس که خوردم غم دل طاقتم از دست برفت

وقت آن است که بر چرخ رود فریادم

همه نزدیک و ز لطف تو به دیدار تو شاد

من به یک نظره که از دور بگیرم شادم

گفته بودی: که شبی با تو سحر خواهم کرد

ای بسا شب که سحر گشت و نکردی یادم

ناله با باد صبا می‌کنم از عهد تو آه

اگر این ناله به گوشت نرساند بادم

خواستم در قدمت افتم و گویم غم دل

یاد رخسار تو برد انده دل از یادم

دوش دل در شکن زلف گره‌گیرت گفت:

کاش می‌مردم و در بند نمی‌افتادم

 
 
امیر معزی

تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم

کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم

سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق

لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم

پدر و مادر من بنده نبودند تو را

[...]

سعدی

من از آن روز که در بند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

[...]

همام تبریزی

نرسیده‌ست به گوش تو مگر فریادم

ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم

در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی

که بر او فتنه شوی تا بستاند دادم

طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم

[...]

حکیم نزاری

به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادم

تا نگویی که من از بندِ غمت آزادم

بی تو بر رویِ همه خلقِ جهان بستم در

لیکن از دیده بسی خونِ جگر بگشادم

دل تو داری و هنوزم طمعِ وصلی هست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
اوحدی مراغه‌ای

ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم

خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟

پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که من

تا غلام تو شدم زین دگران آزادم

چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه