من بدینسان که بدام تو اسیر افتادم
وای اگر از دل غمدیده برآید دادم
بسکه خوردم غم دل طاقتم از دست برفت
وقت آنستکه بر چرخ رود فریادم
همه نزدیک و ز لطف تو بدیدار تو شاد
من بیک نظره که از دور بگیرم شادم
گفته بودی: که شبی با تو سحر خواهم کرد
ای بسا شب که سحر گشت و نکردی یادم
ناله با باد صبا میکنم از عهد تو آه
اگر این ناله بگوشت نرساند بادم
خواستم در قدمت افتم و گویم غم دل
یاد رخسار تو برد انده دل از یادم
دوش دل در شکن زلف گرهگیرت گفت:
کاش میمردم و در بند نمی افتادم