علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲ - وای اگر

من بدینسان که بدام تو اسیر افتادم

وای اگر از دل غمدیده برآید دادم

بسکه خوردم غم دل طاقتم از دست برفت

وقت آنستکه بر چرخ رود فریادم

همه نزدیک و ز لطف تو بدیدار تو شاد

من بیک نظره که از دور بگیرم شادم

گفته بودی: که شبی با تو سحر خواهم کرد

ای بسا شب که سحر گشت و نکردی یادم

ناله با باد صبا میکنم از عهد تو آه

اگر این ناله بگوشت نرساند بادم

خواستم در قدمت افتم و گویم غم دل

یاد رخسار تو برد انده دل از یادم

دوش دل در شکن زلف گرهگیرت گفت:

کاش میمردم و در بند نمی افتادم