گرچه از کوی توام، بی دل و جان باید رفت
لیک با سوز دل و اشک روان باید رفت
همچو مرغی که برندش ز گلستان به قفس
از سر کوی تو، فریادزنان باید رفت
من نه آنم که توانم شدن از کوی حبیب
به گمانم، که به دنبال گمان باید رفت
امشب از کوی تو، ما دَردکشان میدانیم
که از این در، به در دُردکشان باید رفت
میروم از برت، ای یار و ندانم زین جا
به کجا؟ با چه قدم؟ با چه نشان؟ باید رفت
همه آلوده و از بخت سیه، ما را بین
که به میخانه در این شهر نهان باید رفت
خلقت بیهده را بین، که مرا با همه جهد
بیخبر از همه اسرار جهان باید رفت