تا ترا از می و معشوق جدا نتوان دید
لحظه ای از قفس دردها رها نتوان دید
مست و مدهوش بمیخانه چرا افتادی
که در آن پیکره ها نور خدا نتوان دید
غافل از چرخ مشو، تکیه مکن بر نگهی
که بهر دیده نشانی ز صفا نتوان دید
مست و دیوانه مشو، زهر جگر سوز منوش
پی این زهر روانکاه دوا نتوان دید
تو در این جمع ریا آیت لطفی، زین رو
بتو این کجروی و ظلم روا نتوان دید
چون سخن ساز کنی نغمه مهر است و وفا
این همه خرمی از باد صبا نتوان دید
شبنم جان مرا تاب نگاهت نبود
آتشی همچو تو در محفل ما نتوان دید



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.