گنجور

 
علی اشتری

تا ترا از می و معشوق جدا نتوان دید

لحظه ای از قفس دردها رها نتوان دید

مست و مدهوش بمیخانه چرا افتادی

که در آن پیکره ها نور خدا نتوان دید

غافل از چرخ مشو، تکیه مکن بر نگهی

که بهر دیده نشانی ز صفا نتوان دید

مست و دیوانه مشو، زهر جگر سوز منوش

پی این زهر روانکاه دوا نتوان دید

تو در این جمع ریا آیت لطفی، زین رو

بتو این کجروی و ظلم روا نتوان دید

چون سخن ساز کنی نغمه مهر است و وفا

این همه خرمی از باد صبا نتوان دید

شبنم جان مرا تاب نگاهت نبود

آتشی همچو تو در محفل ما نتوان دید

 
 
نسکبان اندروید