تا ترا از می و معشوق جدا نتوان دید
لحظه ای از قفس دردها رها نتوان دید
مست و مدهوش بمیخانه چرا افتادی
که در آن پیکره ها نور خدا نتوان دید
غافل از چرخ مشو، تکیه مکن بر نگهی
که بهر دیده نشانی ز صفا نتوان دید
مست و دیوانه مشو، زهر جگر سوز منوش
پی این زهر روانکاه دوا نتوان دید
تو در این جمع ریا آیت لطفی، زین رو
بتو این کجروی و ظلم روا نتوان دید
چون سخن ساز کنی نغمه مهر است و وفا
این همه خرمی از باد صبا نتوان دید
شبنم جان مرا تاب نگاهت نبود
آتشی همچو تو در محفل ما نتوان دید