گنجور

 
نظامی عروضی

یکی را از مشاهیر شهر اسکندریه به عهد جالینوس سر دست درد گرفت و بی قرار شد و هیچ نیارامید.

جالینوس را خبر کردند. مرهم فرستاد که بر سر کتف او نهند. همچنان کردند که جالینوس فرموده بود.

در حال درد بنشست و بیمار تندرست گشت.

و اطبا عجب بماندند.

پس از جالینوس پرسیدند که:

«این چه معالجت بود که کردی؟»

گفت:

«آن عصب که بر سر دست درد می‌کرد مخرج او از سر کتف است. من اصل را معالجت کردم فرع به شد.»

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بخش ۱۱ - حکایت ده - جالینوس به خوانش حمیدرضا محمدی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم