گنجور

 
عارف قزوینی
 

چنین گفت رندی به تیمورتاش:

«خیانت اگر کردی ایمن مباش »

بهار خوش و خرمی شد چو طی

رسد شام تاریک یلدای دی

نهان گر که نیرنگ بردی به کار

درت پرده ات،پرده دار آشکار

بیندیش ز اندیشه بد، که بد

بداندیش را سوی دوزخ برد . . .

تو، ای بنده گمره ناسپاس

تو، ای ناجوان مرد حق ناشناس

بگو راست ای دشمن راستی

فزون زآنچه بودی چه میخواستی

چه شد با همه هوش و عقل سلیم

به دیگ اوفتادی ز هول حلیم

ز دریا، همه بار نتوان به چنگ:

گهر برد، بی بیم کام نهنگ

ز پایان تو، کاشکی خائنین

بگیرند عبرت درین سرزمین

قلم، روسیه مانده کار تست

فرومانده در ننگ افکار تست

تو، ای زشتخو، چون گلیم سیاه:

شدی حاجب دادخواهان و شاه

شب و روز، عمرت به مستی گذشت

به مستی و شهوت پرستی گذشت

به میدان بی عصمتی یکه تاز

نبودی به فکر نشیب و فراز

تو، گر دامن عفتی لکه دار

نمودی ، تلافی کند روزگار

ز بدکاریت، آنچه بشنیده گوش:

نگویم؟! که داند خداوند هوش

کنون مانده در یاد من این مثل

که بهتر ازینجا ندارد محل

ز «انسان »، سگ ار دارد افغان و سوز

خود این درد، سگ داند و پاره دوز

نبود از تو خوشبخت تر کس، اگر:

نیفتادی آخر درین درد سر

چو یک عمر بودی تو، مست غرور

خماریش این است، چشم تو کور

چه خوش بود هر روزه ات، خط سیر

چطوری تو، آمشهدی، شب بخیر!

سپس باید از خاک، بستر کنی

ز رنج خوشی، خستگی درکنی!

بسی دستها از تو شد زیر دست

چه خوش دست تقدیر، دست تو بست

سر بدسگالان چو افعی بکوب

محال است از فکر بد، کار خوب

هر آن کو، خیانت به این آب و خاک:

کند، باید اینگونه گردد هلاک

تو، با دشمن مملکت ساختی

ولی نعمت خویش، نشناختی

کشانیده ای در خیانت به ننگ

همه نام ننگین تیمور لنگ

ز تخم حرام مغول یا تتار

جز از اینکه دیدی، توقع مدار

هویت ز هر بی هویت مجوی

بغیر از خطا، آنچه دیدی بگوی

چو گنجشک از دیدن روی بوم

مرا دل تپد زین سجل های شوم

پس از هفتصد سال کز روزگار:

گذشت است، ماند از تو، این یادگار:

که گویند بعد از تو، یاران تو

سیهکارها، همقطاران تو:

که تیمور لنگ ار یکی بود تاش:

نبود آن یکی، غیر تیمورتاش . . .

یکی نکته باقیست، از من به گوش:

نگهدار همچون پیام سروش

به مادر، کسی جان فدا ساخته است

که از خون او پرورش یافته است

به مام وطن «هر که » مأنوس نیست

زنازاده در بند ناموس نیست

هر آنکس که خون خورد عمری چو من

ازو باید آموخت، عشق وطن

وطن دوستان، دیده ام من بسی

چه داند وطن چیست؟ هر ناکسی

وطن، چاردیوار ملک است و باغ!

وطن دوست جز این، ندارم سراغ!

براه وطن، آنکسی سوخته ست

که در دیده، زین خاک اندوخته ست

ز تن های ناپاک و خون نجس

نباید وطن دوستی کرد حس

به جان دوست دارد کس این آب و خاک

که خونش بود چون می ناب، پاک

وطن دوست، ایرانی خالص است

نه چون خالصی زاده ناقص است

وطن دوستانی درین مردمند

که در کشور خویش، سردرگمند

دعاشان به درگاه پروردگار

جز این نیست در باره این دیار:

کند دشمن خانگی را هلاک

کند شر بیگانه، زین آب و خاک

خیانتگران آنچه هستند، کاش:

به بینند کیفر، چو تیمورتاش