گنجور

شمارهٔ ۳۵۴

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

همایون جشن پیغمبر شعار ملت یزدان

مبارک باد بر سلطان بن سلطان بن سلطان

خداوند خداوندان معزالدوله رکن‌الدین

شهنشه بوالمظفر برکیارق سایهٔ یزدان

جوان دولت جهانداری که پیش نامه و نامش

جهانداران زمین بوسند در ایران و در توران

زافریدون و نوشروان جه‌گویم من که بگذشت او

به ملک اندر ز افریدون به‌ عدل اندر ز نوشروان

به حکم او شهان خاضع به عدل او جهان ایمن

به حلم او زمین ساکن به‌کام او فلک‌ گردان

طرب در جام او باده ظفر در تیغ او گوهر

امل در دست او خاتم اجل در تیر او پیکان

جهان را عدل او در خور چو در سرما چو در گرما

هوای سرد را آتش زمین خشک را باران

خدای عرش فرمودست سیارات گردون را

که هر روزی دهند او را یکی اقبال دیگرسان

چو خورشید جهان افروز هست اقبال او پیدا

که داند کرد خورشید جهان‌افروز را پنهان

به فر و کامرانی‌ کرد با او آسمان بیعت

به عمر جاودانی بست با او مشتری پیمان

ز بهر قید بدخواهان او باشد همه ساله

گره بر ابروی مریخ و چین بر چهرهٔ‌ کیوان

همه‌ گیتی گشاده چشم تا او کی کشد لشکر

همه عالم نهاده‌ گوش تا او کی دهد فرمان

کرا رنجی بود بر تن رضای او دهد راحت

کرا دردی بود در دل سخای او کند درمان

به یک دیدار او گردد همه تیمارها شادی

به یک گفتار او گردد همه دشوارها آسان

خرد گوید مدیح او را چو گیرد جام در مجلس

فلک سوزد سپند او را چو بازد گوی در میدان

چو بگشاید به بخشش‌ کف ز بس خواری بگرید زر

چو بسپارد به رامش دل ز بس شادی بخندد جان

چو ساز بزم او سازند گردد عالمی زرین

چو کوس رزم او کوبند گیرد کشوری طوفان

بلا و صاعقه از بیم تیغ او به قسطنطین

خروش و مشغله از جوش جیش او به ترکستان

به قسطنطین چو مطموره است‌ گویی قصر بر قیصر

به ترکستان چو زندان است‌ گویی خانمان بر خان

چه گویم قصه ی خصمان و حال بدسگالانش

که مشهورست و معروف است حال قصهٔ ایشان

سر و سامان همی جستند کار ملک را اول

ز بیدادی شدند آخر سراسر بی‌سر و سامان

ندانستند پنداری که با سلطان کسی کوشد

که باشد ضحکهٔ‌ گردون و باشد سخرهٔ شیطان

چو مالش داد سلطان اهل عصیان را نپندارم

که با او دارد اندر دل کسی اندیشهٔ عصیان

الا یا دادگر شاهی‌ که اندر مشرق و مغرب

کجا بود از ستم ویران شد از عدل تو آبادان

چو نامت بر زبان آرند بشناسند شاهی را

که شاهی چون یکی نامه است و نام تو بر او عنوان

ز اطراف جهان شاهان همی آیند تا روزی

مگر پیش تو بنشینند بر اطراف شادروان

پس از عهد ملک شاهی نمودی خلق عالم را

رسوم خویش را حجت فتوح خویش را برهان

ز بهر ملت تازی فریضه است ای شه غازی

کشیدن لشکر نصرت به جنگ روم و ترکستان

دیار شام خالی‌ کردن از بطریق واز اُ‌سقف

بلاد روم خالی‌کردن از قسیس و از رهبان

بباید کشتن آن ملعون‌سگان و خاکساران را

که‌ گرگان تیز کردستند هم چنگال و هم دندان

بباید مرفرنگان را بریدن بسته خنجرها

به خنجرهای گوهردار جان اوبار خون‌ افشان

به صحرا بر ز سرهای فرنگان‌ گوی‌ها کردن

ز دست و پای ایشان گوی‌ها را ساختن چوگان

عجب نبود ز اقبالت که آن‌ کشور چنان‌ گردد

که بر عیسی و بر مریم نگوید نیز کس بهتان

خداوندا چو عید آمد به شادی و خوشی بنشین

امیران و ندیمان را به بزم خویشتن بنشان

شراب مجلس تو هست نافع‌تر تن و جان را

از آن شربت‌ که نوشیدست خضر از چشمه ی حیوان

رحیق و سلسبیل از جنت‌الفردوس پنداری

همی بر دست حورالعین فرستد پیش تو رضوان

الا تا باد دی‌ماهی همی خیزد پس از تشرین

الا تا فصل تابستان همی خیزد پس از نیسان

نصیب تو ز هفت اقلیم و قسم تو ز هفت اختر

سعادتهای بی‌نحس و زیادتهای بی‌نقصان

به تو افروخته دنیا به تو افراخته ملت

به تو آراسته دولت به تو پیراسته ایمان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام