گنجور

شمارهٔ ۳۵۳

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

پرنیان بافد همی باد صبا در بوستان

هر درختی طَیْلسان سازد همی از پرنیان

گر همی خواهی که بینی پرنیان را تار و پود

برگ و بار هر درختی بنگر اندر بوستان

تا چکاوک بست موسیقار بر منقار خویش

ارغنون زن گشت بلبل بر درخت ارغوان

خوش بود آواز موسیقار و صوت ارغنون

ساخته با یک دگر در مجلس شاه جهان

رکن دین مصطفی برهان میرالمؤمنین

پادشاه ملک‌بخش و خسرو گیتی ستان

بوالمظفر برکیارق آن که در شاهنشهی

یادگارست از ملک سلطان و از الب‌ارسلان

هست خشم و عفو او پروانهٔ بیم و امید

هست مهر و کین او پیمانهٔ سود و زیان

سست گردد دست مکاران چو بگشاید کمین

پست گردد قد جباران چو بفرازد کمان

بر سعادتهای او بر هفت کشور گشته‌اند

هشت قوم مختلف با یکدگر همداستان

خویش و بیگانه موافق دوست و دشمن معترف

بنده و آزاد یک‌دل پیر و برنا یک‌زبان

گرد او از حفظ خود ایزد حصاری ساخته است

دولت او را کوتوال و نصرت او را پاسبان

چون به قهر دشمنی‌گردد عنان او سبک

چون به فتح کشوری گردد رکاب او گران

هم ظفر پیوسته دارد بارکاب او رکاب

هم سعادت بسته دارد با عنان او عنان

گر به آهنگ دز رویین گذشت اسفندیار

بی‌گزند از هفت خوان در راه بلخ بامیان

ور زدیگر هفت‌خوان بگذشت رستم بی‌نهیب

خیل دیوان را مسخر کرد در مازندران

هست سلطان را کنون چون رستم و اسفندیار

در ولایت صد سپهسالار و سیصد پهلوان

هر یکی آورده صد دز چون دز زویین به ‌چنگ

هر یکی بگذشته از هفتاد همچون هفت‌خوان

خاکساران را مقید کرده اندر زیر بند

بادپایان را مسخر کرده اندر زیر ران

سر یزدانی نهان بود از خلایق مدتی

بود هرکس را دگرگون فکرت و وهم وگمان

آمد اکنون خلق را از فر یزدانی پدید

هرچه اندر برده بود از سر یزدانی نهان

از میان دودمان چون شد ملک سلطان برون

ایزد او را برکشید و برگزید از دودمان

هم ز خانه ملک جویان رنگ‌ها برساختند

یال‌ها بفراختند از شام و روم و اصفهان

دهر چون آشفته دریایی و بدخواهان شاه

بازکرده چون نهنگان اندر آن دریا دهان

سربرآورده به زشتی و درشتی سربه‌سر

رایگان دندان فرو برده به‌گنج شایگان

هرکسی منشور سلطانی نوشته بر زمین

وآمده منشور سلطان برکیارق زآسمان

خسروا هرگز نبیند دیدهٔ گردون پیر

باغ دولت را ز تو فرخنده‌تر سروی جوان

فر فرخ طلعت و نور و ضیای چهر توست

دیده را چون روشنایی کالبد را چون روان

شرع نَپسَندد که من نوشیروان خوانم تو را

ور چه‌ کس چون او نبود از خسروان باستان

زانکه هست اندر دل تو داد و دین هر دو به هم

داد بی‌دین بود تنها در دل نوشیروان

گفت پیغمبر که در آخر زمان آید پدید

خسروی کز باختر عدلش رسد تا خاوران‌

خلق را معلوم شد کز خسروان اکنون تویی

آنکه پیغمبر نشان دادست در آخر زمان

تا فلک پیروزه‌گون باشد تویی پیروزبخت

تا کواکب را قِران باشد تویی صاحبقران

آهن تیغ تو در هندوستان آمد پدید

گر زمین از عدل او شد کشور هندوستان

روی آب از بهر ساز رزم تو وقت خریف

گاه چون جوشن نماید گاه چون برگستوان

وز پی آرایش بزم تو هنگام بهار

شاخ‌ گل ‌بندد کمرهای مرصع بر میان

تا به قوت بارهٔ اسکندری باشد مثل

تا درفش کاویان باشد به نصرت داستان

بادهندی تیغ تو چون بارهٔ اسکندری

باد عالی رایت تو چون درفش کاویان

هم میان و هم‌ کران عالم اندر حکم تو

پیش حکم تو میان بسته سپاه بی‌کران

پای شاهان جهان در دام تو تا روز حشر

دامن شاهنشهی در دست تو تا جاودان

زین مبارک سال ‌گردش کرده ایام تو را

جشن نوروزی به پیروزی و بهروزی ضمان

بنده مخلص معزّی تهنیت ‌گفته تو را

گاه در جشن بهار و گاه در جشن خزان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام