گنجور

 
امیر معزی نیشابوری
 

رای سلطان معظم خسرو خسرونشان

معجزات فتح را بنمود در مشرق عیان

هرکه خواهد تا بداند معجزات فتح او

گو بیا بشنو حدیث زابل و هندوستان

رایت مه‌پیکرش را مشتری خوانم همی

زانکه هست او بر زمین چون مشتری بر آسمان

ملک و دولت را سعادتهای کلی حاصل است

بر زمین از فتح این بر آسمان از سعد آن

شاه سنجر در فتوح و در ظلفر مقبل‌ترست

از ملک سلطان و از جغری بک و الب‌ارسلان

کان سلاطین را چنین رزمی نبود اندر ضمیر

وان بزرگان را چنین فتحی نبود اندرگمان

داستان فتح غزنین را به‌ جان باید شنید

زانکه درگیتی نباشد زین عجب‌تر داستان

بر در غزنین دلیری‌های شاه روزگار

کرد منسوخ آنچه رستم‌ کرد در مازندران

خصم ملک ازگُربزی صد لشکر آورده به هم

از حد کالَنجَر و قَنّوج و سِند و مولتان

زنده پیلان پیش آن لشکر تو گفتی ای شگفت

بیش صد دریای جوشان هست ناپیدا کران

شکل پیلان بر زمین چون سایهٔ سیمرغ بود

اندر آن اقلیم گفتی هست سیمرغ آشیان

زان سپاه از هندو و کرد و عرب گفتی مگر

جادوانند از قیاس و اَ‌هرِ‌مَنشان‌ پهلوان

نعرهٔ ایشان همی در بر بلرزانید دل

حملهٔ ایشان همی در تن برنجانید جان

زیر رخت و بار ایشان ناتوانا شد زمین

پیش گیر و دار ایشان ناشکیبا شد زمان

شاه عالم چون به رزم آن سپاه آورد روی

اسبشان را از هزیمت پاردم‌ کرد از عنان

شد به فَرِّ او گشاده کشوری در یک نفس

شد به تیغ او شکسته لشکری در یک زمان

وز خدنگ لشکرش چون خانهٔ زنبور شد

بر یلان و زنده‌پیلان جوشن و برگستوان

یک نفر بسته شده وز بستگی زنها‌ر خواه

یک نفر خسته شده وز خستگی‌ فریاد خوان

خصم با آه و دریغ افتاده بر راه گُریغ

پشت‌کرده چون کمان و باز افکنده کمان

شاه ما در باغ پیروزی به پیروزی و فتح

بر سریر و گاه محمودی نشسته شادمان

گفته او را دولت عالی که اندر شرق و غرب

تا جهان باشد تو خواهی بود سلطان جهان

وعده و گفتار دولت راست بود از بهر آنک

گشت سلطان سلاطین سنجر کشورستان

او به بلخ است و رسولانند بر درگاه او

ضامن حمل‌ و خراج و طالب امن و امان

شاه‌ کرمان نامهٔ فتحش همی بر سر نهد

عذر خان خواهد همی در پیش او فرزند خان

وان ‌که در غزنین همی برزد به جنگش آستین

بنده‌وار اکنون همی خواهد که بوسد آستان

در جهان هرگز چو او سلطان‌ کجا باشد دگر

با سلاطین نیک‌عهد و بر رعیت مهربان

گاه جود و حق‌گزاری طبع او باد سبک

گاه عفو و بردباری حلم او کوه‌گران

در پناه دولت او خلق عالم سر به سر

دولت او در پناه کردگار غیب دان

ای جهانداری که بگرفتی به فرّ بخت خویش

آنچه بگرفتند پیش از تو ملوک باستان

ملک و گنج شایگان آورده‌ای زیر نگین

شاد و برخوردار باش از ملک وگنج شایگان

گر حقیقت بنگرند از شرق تا اقصای غرب

باغ در باغ است ملک و بوستان در بوستان

بوستان سبز و برومندست و باغ آراسته

زانکه فَرّت بوستان بانست و عدلت‌ْ باغبان

گرچه ازگرمی هوای بلخ همچون آتش است

آتشی خواه از قنینه بی‌شرار و بی‌دخان

راحت افزایی کز او راحت فزاید روح را

ارغوان رنگی که بر رخ بشکفاند ارغوان

تا به جام اندر بود باشد سبک همچون هوا

چون به کام اندر شود گردد روان همچون روان

از عمل آب حیات و از صفت آب زلال

از نسب آب بهشت و از لقب آب رزان

زهره را با مشتری‌گویی قِران باشد به هم

چون بود بر دست تو ای بی‌قرین صاحبقران

تا که تو گشتی معز دین و دنیا چون پدر

شد معزی پیش تخت تو جوان بخت و جوان

نو شد اندر روزگار تو معزی را لقب

وین شرف اعقاب او را بس بود تا جاودان

گر زبان باشد قضا را تا بدان‌ گوید سخن

در دعای تو قضا این لفظ راند بر زبان

کای بنای اصل آدم تا فلک پاید بپا

وی شهنشاه معظم تا جهان ماند بمان

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.