گنجور

شمارهٔ ۱۶۶

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

ای شه پیروزبخت ای خسرو پیروزگر

ای همه شاهان به خدمت پیش تو بسته‌ کمر

تو معز دین و دنیایی و بفزاید همی

از تو عز دین و دنیا کردگار دادگر

شادمانند از تو بر روی زمین ملک و سپاه

شادجان اند از تو در خلد برین جد و پدر

چون تو سلطانی نبود از عهد آدم تاکنون

هم نباشد تا قیامت چون تو سلطانی دگر

تو جمال دودهٔ اسلاف خویشی زانکه هست

گنج و ملک تو ز گنج و ملک ایشان بیشتر

هیچکس را زان جهانداران و سلطانان نبود

این همه رزم و مصاف و این همه فتح و ظفر

ملک هفت اقلیم را زیر نگین آورده‌ای

هم به اقبال و سعادت هم به مردی و هنر

سکه و خطبه به هر شهری به نام توست و بس

از یمن تا مولتان و از حلب تا کاشغر

گر ز بهر قُوْت خلق و راحت و نفع جهان

برفلک شمس و قمر باشند دایم در سفر

تو ز بهر نصرت دین و صلاح مملکت

در زمینی در سفر چون بر فلک شمس و قمر

شیعیان چون زور تو بینند خوانندت علی

سنّیان چون علم تو بینند خوانندت عمر

نعمت دنیا اگر دارد خطر نزدیک مرد

پیش چشم تو ندارد نعمت دنیا خطر

خسروان از سیم و زر سازند گنج شایگان

تو به یک ساعت ببخشی گنج سیم وگنج زر

هر دیاری‌ کز تو یابد نامهٔ امن و امان

هر زمینی کز تو یابد سایه عدل و نظر

آبها در رودها و چشمه‌ها افزون شود

بیش باشد در بهاران بر درختان برگ و بر

باز را بینند با دراج در یک آشیان

شیر را بینند با روباه در یک آبخَور

چرغ‌ گیرد بی‌بلایی گرگ را در زیر بال

با شه گیرد بی‌گزندی صَعوه‌ را در زیر پر

بخت میمون تو را گر صورتی آید پدید

سجده آرد پیش آن صورت جهان پرصور

تازه‌ گردد ملت پیغمبر تازی به‌ تو

کز پس پیغمبر تازی تویی خَیرُالبَشَر

شکر تو شاهان گیتی را رهین خویش کرد

ای رهین شکر تو شاهان گیتی سر بسر

شاکر است از مهر تو محمود شاه نامدار

شاکرست از جود تو بهرامشاه نامور

وآنکه خاقان است در توران و زیر دست توست

روز و شب چون قل هو الله شکر تو دارد زبر

با رضای تو به هرکاری موافق شد قضا

با مراد تو به هر حالی موافق شد قدر

از تو هنگام نصیحت عذر نپذیرفت خصم

تا قضای بد برو خندید هنگام حذر

داد جان و سر به باد از بهر تو فرجام‌ کار

زانکه در آغازکار از عهد تو برتافت سر

بر رهی رفت او که پیدا نیست آن ره را دلیل

در شبی خفت او که ممکن نیست آن شب را سحر

تیغ تو شیری است سرتاسر تنش دندان تیز

خوابگاهش در نیام و صیدگاهش در جگر

رنگ نیل و گونهٔ زنگار دارد در نیام

گیرد اندر جنگ رنگ زعفران و مُعصَفَر

تیر تو ناجانور مرغی است کز پرواز او

جان بلرزد در تن ‌گردنکشان نامور

هست در آماج پروازش برابر با ضمیر

هست در پرتاب رفتارش برابر با بصر

اسب او کوهی است از پیکر که چون جنبان شود

باد پیش جنبش او کرد نتواند گذر

گاه بشتابد ز پستی سوی بالا چون سحاب

گاه بگراید ز بالا سوی پستی چون مطر

از غبارش تیره گردد دیدهٔ پیلان مست

وز صَهیلش آب گردد زهرهٔ شیران نر

تا تو داری همت جوزا سپر بر پشت او

در مصاف رزم باشد فعل او اعدا سپر

هست سم مرکب و بای رکابت در عجم

همچنان کاندر عرب رکن و مقام است و حجر

چون معطل بر جنان و بر سقر انکار کرد

نگروید از جهل و گمراهی به اخبار و سور

صنع یزدان بزم و رزم تو بدو بنمود وگفت

کان نمودار جنان است این نمودار سقر

خسروا شاها جهاندارا سپهدار تو هست

بوستان دولت و ملک تو را همچون شجر

آن شجر کاو را همه ساله به فر بخت توست

از هنرمندی شکوفه وز خردمندی ثمر

پیش تو در میزبانی صورت رضوان گرفت

تا بهشت عدن را بر بزم تو بگشاد در

از سنان در رزمگاهت زهر بارد بر عدو

وز زبان در بزمگاهت بر ولی بارد شکر

جان فشاند بر تو چون پیش تو برگیرد قدح

جان نهد بر دست چون پیش تو بردارد سپر

تاکه از دور سپهر و رفتن سیارگان

از نبات و از گهر برکشت و کان باشد اثر

باد آثار رسومت‌ کشت نصرت را نبات

باد اخبار فتوحت کان دولت را گهر

تو چو خورشید و همه خصمانت پیش تو سها

تو چو دریا و همه شاهان به جنب تو شمر

جانگزای دشمنانت جنگیان تیغ زن

جانفزای دوستانت ساقیان سیمبر

فال نیکت همنشین و بخت نیکت‌ کارساز

روزگارت رهنمای و کردگارت راهبر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام