گنجور

شمارهٔ ۱۴۱

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

گوهر سلجوق کز نور بخارا در رسید

هم به مشرق هم به مغرب نور از آن‌گوهر رسید

ابتدا از طغرل و جغری در آمد کار ملک

نام ایشان در جهانداری به هرکشور رسید

آنگهی بر تخت غم بنشست شاه الب ارسلان

جوش جیش او به قصر و خانه ی قیصر رسید

بعد ازو سلطان ملکشه در جهان شد پادشاه

وز فلک منشور عدل و استقامت در رسید

بعد از آن از برکیارق وز محمد مدتی

سقف ایوان شهنشاهی به‌کیوان در رسید

هم در آن مدت ز بهر راحت و امن جهان

نوبت شاهی به سلطان جهان سنجر رسید

خسروی زیبای تخت و افسر شاهنشهی

آن‌که شاهان را ازو هم تخت و هم افسر رسید

اندرین مدت که او شد پادشاه روزگار

هر زمان او را ز دولت مژدهٔ دیگر رسید

گه ز هفت اختر به هفت اقلیم سعد او رسید

گه ز هفت اقلیم فتح او به هفت اختر رسید

گه به ایران شد روان از شاه توران تحفه‌ها

گه به ‌درگاهش ز شاه هند حمل زر رسید

هرکجا فرمود لشکر را به‌درگاه آمدن

از همه درگاه سوی درگهش لشکر رسید

بر در ا‌غزنی‌ا چو کوس رزم را آواز داد

نعرهٔ‌کوس از در ا‌غزنی‌ا به‌کالَنجر رسید

در صف هیجا به‌جان دشمنان جنگجوی

از حُسام آب‌ رنگ او تَفِ آذر رسید

وز تف آذر دل و چشم و سر بدخواه را

بهره هر ساعت شرار و دود و خاکستر رسید

هر مبارز کاو به زخم تیغ هندی فخر کرد

بدسگالان را ز تیغش زخم بر مِغفَر رسید

شاه سنجر تیغ هندی چون برآهِخت از نیام

کرد مِغفَر پاره و زخمش به فرق سر رسید

داد حیدر اهل خیبر را به خنجرگوشمال

چون قضای ایزدی در قلعهٔ خیبر رسید

دستبردی بود گفتی از نبرد سنجری

گوشمالی کان به اهل خیبر از حیدر رسید

خسروا چون خلق تو مانند عنبر بوی داد

تا به برج‌ گاو و ماهی بوی آن عنبر رسید

کشتی آشوب را چون‌گشت لنگرحلم تو

تا به پشت‌ گاو و ماهی حلم آن لنگر رسید

ملک اسکندر همی دانی‌ که از بهر چرا

از زمین باختر تا دامن خاور رسید

زانکه دولتها چو قسمت کرد ایزد در ازل

صد یکی از دولت تو قِسم اسکندر رسید

هرکه ازکین تو برزد یک ره از حنجر نفس

آخر از کین تو سوی حنجرش خنجر رسید

هست معروف این مثل‌ گرچه دراز آید رسن

آخرالامر آن رسن را سر سوی چنبر رسید

از شراب جود تو هرکس که یک شربت بخورد

اندرین ‌گیتی به آب چشمهٔ‌ کوثر رسید

از مدیح تو به مغز و کام مداحان تو

بوی مشک خالص و شیرینی شکّر رسید

سوی مداحان تو هنگام انشای مدیح

راست گویی کاروان تبّت و عسکر رسید

تا به‌ درگاه تو آمد از عرب شاه عرب

رایت اقبال او برگنبد اخضر رسید

خدمت تو هست حق و سیف دولت حقورست

شکر یزدان راکه اکنون حق سوی حقور رسید

شاد باش و شاد خور شاها که اندر باغ و راغ

موسم شاه سپرغم‌، وقت نیلوفر رسید

یاسمین و لاله و گل را کنون نوبت‌گذشت

نوبت شمشاد و مرزنگوش و سیسنبر رسید

بزم رامش را بساطی نو بگستر بر زمین

کز بساطت بر فلک آواز رامشگر رسید

تاگه محشر بمان در شادی و نیک‌اختری

کز نبرد تو به اعدا هیبت محشر رسید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام