گنجور

شمارهٔ ۱۰۲

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

دولت موافقان تو را جاه و مال داد

گردون مخالفان تورا گوشمال داد

اختر شناس طالع مسعود تو بدید

ما را نشان فرخی ماه و سال داد

بازی است دولت تو که او را خدای عرش

بر گونهٔ فریشتگان پر و بال داد

دست فلک به چشم عنایت زمانه را

از چشمه‌های عدل تو آب زلال داد

تیغت ز بدسگال برانگیخت رستخیز

تا نامهٔ گنه به کف بدسگال داد

کاری محال کرد که کین تو جست خصم

بر باد داد خویش و سر اندر محال داد

ای شاه شرق عزّ و جلال تو سرمدی است

کین عز و این جلال تو را ذوالجلال داد

می خواه از آن نگار که او را ز بهر تو

بخت بلند خلعت حسن و جمال داد

زلف دراز و خال سیاهش بدید ماه

آمد ز چرخ و بوسه بر آن زلف و خال داد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام