گنجور

 
اهلی شیرازی

کس نبودش خبر از زشتی و زیبایی ما

آتش دل علم افروخت به رسوایی ما

ما ز صد نکته حسن تو یکی می بینیم

بیش ازین نیست در آیینه بینایی ما

یوسفا، با همه حشمت نظری کن که هنوز

سر سودای تو دارد دل سودایی ما

آن چنان زد ره ما لعل تو ای آب حیات

که بشست از دل ما نقش شکیبایی ما

اهلی استاد تو عشق است سخن گو که برد

زنگ از آیینه دل طوطی گویایی ما

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فروغی بسطامی

یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما

ما تماشایی او ، خلق تماشایی ما

قامت افروخته می‌رفت و به شوخی می‌گفت

که بتی چهره نیفروخت به زیبایی ما

او ز ما فارغ و ما طالب او در همه حال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه