گنجور

 
اهلی شیرازی

گردون که کین اهل نظر در نهاد اوست

اسباب نامرادی ما بر مراد اوست

ساغر بغیر داد مرا زهر غم دهد

پیش که داد یار برم دار داد ازوست

می خوردنم بیاد لبش بود وین زمان

خون دلی که میخورم آنهم بیاد اوست

امروز در دلم گرهی از غم است سخت

کو ناو کی که چشم دلم بر گشاد اوست

اهلی متاع او سخن است و درین زمان

چیزی که نارواست متاع کساد اوست