گنجور

 
اهلی شیرازی
 

زاهد بره کعبه رود کاین ره دین است

خوش میرود اما ره مقصود نه این است

تا بود دل خسته غمی بود ز عشقت

هر چند که دیدیم همین بود و همین است

جان دادن و کام از لب معشوق گرفتن

این رسم حریفی است محبت نه چنین است

امروز که عشق تو بعالم زده آتش

آسوده حریفی است که در زیر زمین است

هرچند که شد فتنه چشم تو جهانسوز

تا خط تو بر خاسته او گوشه نشین است

خوشوقتی خلق از دل شادست ولیکن

خوشوقت دلی کز غم عشق تو حزین است

اهلی مکن از زخم جفا ناله که در عشق

گه مرهم لطفست و گهی نشتر کین است