گنجور

 
اهلی شیرازی

نه از طرب هوس گشت با غم افتادست

هوای نو گل خود در دماغم افتادست

چه تیره است شبم با وجود آتش دل

مگر که چشم بدی بر چراغم افتادست

هلاک خود طلبم من که می خورم بی تو

گمان مبر که نظر بر فراغم افتادست

چو لاله بر سر راهت فتاده ام بنگر

که هوش رفته و از کف ایاغم افتادست

بکوی او همه جا لاله زار شد اهلی

ز بسکه پنبه خونین ز داغم افتادست