به زهر چشم دهی جان و دل فرحناک است
چه دلبری تو که زهر از کف تو تریاک است
چه شد که جامه یوسف شد از زلیخا چاک
هنوز جان زلیخا ز دست او چاک است
مباش همدم هرخس کز او بود جان بخش
حیات خضر کز آلایش جنان پاک است
فرشته محرم دل نیست دیوره چه سگ است
چو گل مجال ندارد چه جای خاشاک است
گرت هوای بلندیست میل پستی کن
که پای خاک نشینان بر اوج افلاک است
درین چمن چه گل چشم بسته یی اهلی
بزخم کشته غم بین که در دل چاک است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این اشعار در مورد عشق و عواطف انسانی هستند. در آن به زهر و تأثیرات آن بر زندگی اشاره میشود و به زیبایی دلبری و جذابیت معشوق پرداخته میشود. همچنین به مسأله وفاداری و انتخاب همدم اشاره میشود، اینکه باید از کسانی دوری کرد که زندگی را زهرآگین میکنند. در نهایت، پیامی درباره بلندپروازی و جستجوی زیباییها در زندگی نیز دیده میشود. شاعر به کنایه به وضعیت زلیخا و یوسف اشاره میکند و به مشکلاتی که دلشکستهها دارند، تأکید میکند.
هوش مصنوعی: اگر تو به من با نگاهی سمی نگاه کنی، جان و دل من از شادی پر میشود. چه زیبا و دلربا هستی تو که حتی زهر چشمانت میتواند به مانند دارویی نشاطآور باشد.
هوش مصنوعی: چرا لباس یوسف هنوز از زلیخا پاره است، در حالی که جان زلیخا همچنان به خاطر او گرفتار است؟
هوش مصنوعی: با هر کس که روح را زنده میکند، دوست نباش. چرا که زندگی خضر، از آلودگیهای بهشت پاک است.
هوش مصنوعی: فرشته محرم راز دل نیست و دیوانگی او را نمیفهمد. مانند گل، مجال و فرصتی برای بروز ندارد و چه جایی برای چیزهای بیاهمیت و بیارزش است.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال شکوفایی و تعالی هستی، بهتر است ابتدا تواضع و فروتنی را در خود داشته باشی، چرا که افرادی که بر زمین نشستهاند، میتوانند به اوج آسمانها برسند.
هوش مصنوعی: در این باغ، چه گلی وجود دارد که با چشمان بسته، به طور آرام و بیخبر از درد و غم زندگی میکند و در دلش زخمی وجود دارد که به وضوح قابل مشاهده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بجز عمود گران نیست روز و شب خور شش
شگفت نیست ازو گر شکمش کاواک است
حذر ز راه محبت که پر خطرناک است
تو مشت خار ضعیفی و شعله بیباک است
توان به بیکسی ایمن شد از مضرت دهر
سموم حادثه را بخت تیره تریاک است
به اختیار نرفتیم هرکجا رفتیم
[...]
ز رشک سرو قدت، سرو پای در خاک است
کتان پیرهن گل ز روت صد چاک است
کنایت از دهن توست سر جوهر فرد
برون ز دایره فهم و حد ادراک است
چو بگذری به سر کوی کشتگان غمت
[...]
شهی که جامه خورشید در غمش چاک است
مهی که ذره او آفتاب افلاک است
ز شرک دور و ز شک خالی و ز غش پاک است
زر وجودش کبریت احمر خاک است
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است
چمن خوش است ولیکن چو غنچه نتوان زیست
قبای زندگیش از دم صبا چاک است
اگر ز رمز حیات آگهی مجوی و مگیر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.