بخش ۶ - قصه آمدن گزلی خان خوارزمی به کرمان
سبحان الله اینت نحوست طالع کرمان و اینت ادبار و بخت بد که به این خاک مستولی است، اگر در اقاصی روم آتش فتنهای ملتهب میشود زبانه آن خان و مان ضعفای کرمان میسوزد و اگر در نواحی چین نکبای نکبتی هائج میگردد غبار غوغای آن باز سرو ریش اهل کرمان میآورد.
در میانه آن محاصره و مهم بزرگ که در پیش پادشاه اسلام بود از سر حد خراسان شاغلی پیدا شد و فتقی حادث و خاطر عاطر پادشاه از آن هاجم ناگاه و ناجم نااندیشیده متشوش و متوزع شد، شعر:
حشاشة نفس و دعت یوم و دعوا
فلم ادر ای الظاعنین اشیع
و منشا این واقعه و قصه حال آن که سلطان خوارزمشاه محمد نیابت ملک نیشابور به امیر جمال الدین گزلی خان داد و ایالت آن ولایت به وی مفوض فرمود و دست او در حل و عقد و حکم نشابور مطلق گردانید، و آن گزلی خان کهن کافری ظالمی است که بارانهای حوادث کفر و اسلام بر سر او آمده است و احوال وقایع شدت و رخای روزگار بر وی گذشته و در خوارزم و خراسان عقار و املاک بسیار حاصل کرده و اسباب پادشاهی ساخته و با کمال تمول و فرط استغنا دل گرسنه و جان تشنه او سیر نشده و در نشابور از قطع طرق و ایذای سابله تحاشی ننموده و حشم و خول خود را از این منکر نهی ناکرده تا سنه خمس و ستمائه هلالی که وزیر سلطان لشکر خوارزم به در هرات آورد به محاصره و استخلاص آن طرف، و گزلی خان در جمله امرا در خدمت، و اتفاق افتاد فوجی از خیل او بر کاروانی خوردند و آن را زدند و مرد کشت و مال برد و شکایت این حال به سمع وزیر رسید، تعرف آن کار فرمود و دزدان را در قبض آورد و بعضی را سیاست فرمود، و گزلی خان را آن حال منکر نمود و با وزیر عتاب کرد که کسان مرا هلاک کردهاند همانا بیعلم و رخصت او بوده باشد. وزیر به حکم تمکن منصب و اعتماد بر تمهد قواعد احتشام خویش جواب داد که دزدی کرده و رنج مسلمانان خواسته پس آنچه استحقاق قطاع الطریق بود یافته، و اگر تو که پادشاه خراسانی بر مثل این جریمه اقدام نمایی جزای تو همین خواهد بود. این جواب عنیف در گزلی خان اثر کرد و رگ جاهلیت در وی بجنبید و شب از معسکر در هرات بگریخت و روی به نشابور نهاد و ناگاه در شهر آمد و مردم و رعیت ولایت از آن مناظره غافل و او را پادشاه و حاکم ولایت میدانستند، در شهر آمد و دروازهها فروبست و اصحاب دیوان و اعیان ولایت و اهل تمول را در قبض آورد و در شکنجه مصادره کشید و اموالی بیحد و نعمت بیقیاس حاصل کرد.
و او را حَوش و پَوشی جمع شد و با مردی پانصد سوار و پیاده و عوراتی دویست و خزاین بسیار روی به کرمان نهاد و بر ظن آن که عرصه کرمان از لشکر فارس خالی است و استخلاص آن ملک اسان، در طبس او را معلوم شد که پادشاه اسلام وارث سریر سلیمان با بیست هزار مرد بر در بم است و به محاصره غز مشغول، او را دندان طمع از کرمان کند شد و چون از خصم میترسید و مقام طبس میسر نبود به کرمان آمد و در سرحد بهاباد نزول کرد و زرعی که دید فنا کرد و به جانب کوبنان آمد و هم چنین غله سبز به زیان اورد و به زرند آمد و بر قاعده مزروعات آن ولایت تلف میکرد و پوستین نیت و عزیمت بازگردانید و دم هوای خدمت پادشاه زدن گرفت و به زبان میگفت که به خدمت پادشاه آمدهام و مهمان اوام و به حکم یگانگی این تجاسر مینمایم و غله میخورم، اگر پادشاه عتاب کند غرامت آن بکشد. به این علت یک ماهی در ولایت زرند مقام کرد تا چهارپای مرده گشته او زنده شدند ورسول و نامه به مقیمان بردسیر مینوشت و به قول دم دوستی میزد و به فعل در ولایت خرابی میکرد.
پادشاه اسلام در میان دو محذور فروماند، نخست طریق رفق پیش گرفت و حاجب بزرگ خو د امیر عز الدین فضلون را با تحف لایق پیش او فرستاد، از آنجا که غلظ طبع خوارزمیان و سردی مزاج و فظاظت نیم مسلمانان باد تمکینی زیادت ننمود و عزالدین فضلون را دیدیدم از وی رنجیده بازامد، پس از بردسیر به پادشاه نوشتند که، مصراع:
حفظت شیئا و غابت عنک اشیاء
طلب ولایتی ناگرفته کنی و سعی در ملکی متوقع مینمایی و سر حد ولایت مسلم از دست بخواهد شد چه این کافر در راور حصار میگیرد و مجال میطلبد.
پادشاه از این کلمات از معسکر برخاست و روی به دفع وی آورد و چون به رایین رسید در راور که مقام گزلی خان بود حیله ساختند و در شب آتشهای بسیار در صحرا برافروختند و طبلها زدن گرفتند، گزلی خان بترسید و در شب از در راور برخاست بعد از آنکه خرابی بیحد کرده بود و غله دروده و حمل چهارپای خویش کرده. چون خبر گریز او به پادشاه رسید عنان مبارک از رایین باز صوب جشار و ساردو گردانید، ولایتی سردسیر خوش هوا و مرغزار بسیار و علفزار بیحد بر بیست فرسنگی شهر بم و به معنی همسان حصار و دربندان قائم بود و حشم منصور بر در بم و خروج غز متعذر و عذاب محاصره باقی. پس امرای غز و معارف کنکاج کردند و مخرج کار خویش جستند و خلاص عاقبت طلب کردند، جز طریق تذلل مسلوک داشتن و راه خضوع رفتن مصلحت ندیدند چه بر تقدیر آنکه پادشاه اسلام در ضمان سلامت نیز عزیمت دارالملک شیراز فرماید در حوالی بم و نرماشیر چندا سوار و پیاده بنشاند که درِ خروج و راه بروز بر غز بسته دارد و اگر امرای دولت در خدمت رکاب اعلی نیز رغبت خانه نمایند و عرصه گرمسیر خالی ماند غز را دیگر خصوم باشند بیرون از پادشاه اسلام و در این آخر محاصره که خال غز در تزلزل افتاده است ضعیفتر خصمی بر ایشان ظفر یابد و شهر بستاند پس صلاح و فلاح خویش در اختیار خدمت پادشاه دیدند و در منتصف ذوالقعده سنه خمس و ستمائه برادر هم مادری عجمشاه امیر زنگی و چند امیر غز به تخت اعلی پادشاه آمدند و التماس صلح کردند برقرار آن که امرا و معارف غز بیرون آیند و در خدمت چتر همایون به شیراز روند تا پادشاه ایشان را مستقر و مستوطن معین گرداند و نان و اقطاع روشن فرماید و ملک عجمشاه تنها در شهر بم میباشد تا مهای دو سه که کار حشم قرار گیرد و حال نظام پذیرد پس ملک عجمشاه نیز بیرون آید و شهر بم به پادشاه و گماشتگان او تسلیم کنند. به این قرار امیر زنگی و رسولان باز شهر شدند و قواعد معاهدت و معاقد مخالفت از جانبین موکد و مشید گردانیدند و در آخر ماه ذوالقعده من السنة المذکوره امرا و بزرگان حشم غز به خدمت سپهر اعظم پیوستند و شرف دستبوس مبارک حاصل کردند و به تشریف و نواخت و انواع اکرام مخصوص شدند و پادشاه اسلام در ظل ظفر و ضمان دولت روی سراپرده عزیمت میمونه باز صوب شیراز فرمود بر راه سیرجان و بافت، شعر:
و عاد قریر العین یصبحه النصر
و فاز باجر لا یعادله اجر
بیت:
به تیغ بیخ بلا چون ز باع بم برکند
گسست سلسله فتنه را از آن پیوند
و چون در شعبان سنه خمس و ستمائه پادشاه اسلام به مبارکی از معسکر میمون در بردسیر سراپرده همایون به جانب بم فرمود بر عزم محاصره امیر لالابک عز الدین بلال را به اتابکی ملک عماد الدنیا و الدین محمد در شهر بردسیر فرستاد با فوجی سوار و پیاده و کار دیوان و ترتیب ارزاق حشم صدر کبیر سعد الدوله و الدین محمد بن خطیر الیزدی را نصب کرد و استیفای دیوان به امیر رئیس اوحدالدین تبریزی منوط گردانید و اشراف به صدر اجل نجیب الدین محمد ناصر تفویض فرمود و مدت دو سال تمام تا سنه سبع و ستمائه عزالدین لالابک و سعدالدین و این اصحاب مقیم شهر بردسیر بودند و دو دخل برداشتند و ربع منال مسلمانان برگرفتند اما از این امیر و وزیر در این دو سال بیرون از این ربع واجب معین هیچ تکلیف دیگر به رعیت نرسید و رنجشی کمتر دیدند و اگرچه در منازل مسلمانان تصرفات دیوانی و اختزالهای سلطانی که ارباب بیچاره بر سر آن واقف نتوانند بود میرفت اما به فضل سبحانه و تعالی در این دو سال در بندانی نبود و حادثهای غریب و واقعهای صعب نیفتاد بل که در شهر بساط امن مفروشش بود و مهد سلامت ممهد، بلی امیر مبارز از جهت قبض سابق محمد میمون تا به ده فرسنگی شهرآمد و حق تعالی او را به قصد شهر نگذاشت و شرر شر او از حومه بردسیر باز داشت و لله الحمد، و لالابک بر قلعه به لقمهای قناعت میکرد و سعدالدین را عشق ابتیاع حصص خراب و منازل یباب چنان غالب شد که شب و روز از کتابت صکوک و طلب سجلات به هیچ دیگر نپرداخت، هر حصه طافیه و زمین بیآب و خانه بیبام و درکه در این چهل سال مهمل و ضایع بود در دور او آن خداوندی پیدا آمد و به وی فروخت و او انچه از فروع و مرافق عمل دیوان کرمان یافت همه فنا کرد و پیهای آن خرابها مصروف داشت یا به گلکار و کهنکین داد که در آن خرابها کار کردند لاجرم امروز باز شیراز میشود به هزار دینار رکنی قرض و صد منی پشت کاغذ و اینجا اشقاصی چند گذاشت که هرگز نه کس از آن به وی راحتی یابد نه گل فایدهای چیند.
در شعبان سنه سبع و ستمائه موافق ماه اسنفدارمذ سنه ستامئه مثال اعلی پادشاه به استدعای عز الدین لالابک و سعد الدین و اصحاب دیوان و حاکم ولایت و امام اصحاب شافعی قدوة الدین و جمله اصحاب قلب که در کرمان بودند رسید. و فوجی حشم مجرد در صحبت عزالدین فضلون به کرمان فرستاد، روز چهارم ماه مهر سنه خمس و تسعین به بردسیر رسیدند و چون خبر لشکر فارس محقق شد لشکر خراسان از لشکرگاه نزدیک در شهر برخاستند و عزالدین فضلون کس فرستاد به رضی الدین و حشم خراسان که میان حضرت خراسان و فارس صلح است و اسباب خویشی و مواصلت حاصل چرا میباید که این معاملت رود ما را اتابک جنگ نفرموده است و گفته که به خدمت ییش آییم و خطبه ولایت بر نام سلطان اعظم کنیم و پس من و تو هر دو به حضرت خوارزم شویم و احوال ولایت عرض دهیم و آنچه فرماید طریق انقیاد سپریم.
حشم خراسان را لشکر فارس در چشم آمد و ایشان را غالب دیدند، به این کلمه از در بردسیر برخاستند و روی به سرحد نهادند بر عزم خراسان و عزالدین فضلون روزی دو سه بر صحرا نشست پس عزم فارس نمود و چند امیر با حشمی معدود در شهر نشاند در خدمت پادشاه عمادالدین محمد زیدان و خود با دیگر امرا روی به حضرت نهاد در منتصف صفر سنه اثنتین و ستمائه و ماه مهر سنه خمس و تسعین و رضی کوبنات و راور و بهاباد و خبیص در دست گرفت و شحنه و گماشته خود نشاند و خود با زوزن شد، و در آخر ماه جمادی الاولی من السنه المذکوره آخر ماه دی سنه خمس و تسعین خواجه فخرالدین بندقه و امیر داوود کرزالدین با چند تن معدود از حضرت شیراز به کرمان آمدند و از اندکی عدد با سرحد که در دست حشم خراسان بود هیچ نتوانست کرد و راهها از جهت لشکر شهر و حشم سرحد ناایمن شد و آمد وشد مردم دشوار. س در ماه خرداد سنه ست و تسعین از حضرت فارس امیر نصیرالدین سبط شمله و امیر (؟) و تاج الدین خلج با جمعی از حشم آمدند و به در کوبنات تاختن کرد و چهل سر اسب از ترکان و سواران کوبنات بیاورد، دیگر باره به جانب راور شدند و حصار بستد. اول روز ذوالقعده سنه اثنتین و ستمائه خبر رسید و در شهر بشارت زدند. روز شنبه روز انیران ماه خرداد سنه ست پس به در کوبنات شدند و چند روز مقام کردند و چون کار بر اهل حصار کوبنات دشوار شد و در کار بود که غرضی به حصول پیوندد چون حق تعالی نخواسته بود از بردسیر نوشتند و لشکر بازخواندند و آن کار در پای افتاد و لشکر برخاست و غله کوبنات بگذاشت و اهل کوبنات غله برگرفتند و فارغ در حصار نشستند.


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.