سبحان الله اینت نحوست طالع کرمان و اینت ادبار و بخت بد که به این خاک مستولی است، اگر در اقاصی روم آتش فتنهای ملتهب میشود زبانه آن خان و مان ضعفای کرمان میسوزد و اگر در نواحی چین نکبای نکبتی هائج میگردد غبار غوغای آن باز سرو ریش اهل کرمان میآورد.
در میانه آن محاصره و مهم بزرگ که در پیش پادشاه اسلام بود از سر حد خراسان شاغلی پیدا شد و فتقی حادث و خاطر عاطر پادشاه از آن هاجم ناگاه و ناجم نااندیشیده متشوش و متوزع شد، شعر:
حشاشة نفس و دعت یوم و دعوا
فلم ادر ای الظاعنین اشیع
و منشا این واقعه و قصه حال آن که سلطان خوارزمشاه محمد نیابت ملک نیشابور به امیر جمال الدین گزلی خان داد و ایالت آن ولایت به وی مفوض فرمود و دست او در حل و عقد و حکم نشابور مطلق گردانید، و آن گزلی خان کهن کافری ظالمی است که بارانهای حوادث کفر و اسلام بر سر او آمده است و احوال وقایع شدت و رخای روزگار بر وی گذشته و در خوارزم و خراسان عقار و املاک بسیار حاصل کرده و اسباب پادشاهی ساخته و با کمال تمول و فرط استغنا دل گرسنه و جان تشنه او سیر نشده و در نشابور از قطع طرق و ایذای سابله تحاشی ننموده و حشم و خول خود را از این منکر نهی ناکرده تا سنه خمس و ستمائه هلالی که وزیر سلطان لشکر خوارزم به در هرات آورد به محاصره و استخلاص آن طرف، و گزلی خان در جمله امرا در خدمت، و اتفاق افتاد فوجی از خیل او بر کاروانی خوردند و آن را زدند و مرد کشت و مال برد و شکایت این حال به سمع وزیر رسید، تعرف آن کار فرمود و دزدان را در قبض آورد و بعضی را سیاست فرمود، و گزلی خان را آن حال منکر نمود و با وزیر عتاب کرد که کسان مرا هلاک کردهاند همانا بیعلم و رخصت او بوده باشد. وزیر به حکم تمکن منصب و اعتماد بر تمهد قواعد احتشام خویش جواب داد که دزدی کرده و رنج مسلمانان خواسته پس آنچه استحقاق قطاع الطریق بود یافته، و اگر تو که پادشاه خراسانی بر مثل این جریمه اقدام نمایی جزای تو همین خواهد بود. این جواب عنیف در گزلی خان اثر کرد و رگ جاهلیت در وی بجنبید و شب از معسکر در هرات بگریخت و روی به نشابور نهاد و ناگاه در شهر آمد و مردم و رعیت ولایت از آن مناظره غافل و او را پادشاه و حاکم ولایت میدانستند، در شهر آمد و دروازهها فروبست و اصحاب دیوان و اعیان ولایت و اهل تمول را در قبض آورد و در شکنجه مصادره کشید و اموالی بیحد و نعمت بیقیاس حاصل کرد.
و او را حَوش و پَوشی جمع شد و با مردی پانصد سوار و پیاده و عوراتی دویست و خزاین بسیار روی به کرمان نهاد و بر ظن آن که عرصه کرمان از لشکر فارس خالی است و استخلاص آن ملک اسان، در طبس او را معلوم شد که پادشاه اسلام وارث سریر سلیمان با بیست هزار مرد بر در بم است و به محاصره غز مشغول، او را دندان طمع از کرمان کند شد و چون از خصم میترسید و مقام طبس میسر نبود به کرمان آمد و در سرحد بهاباد نزول کرد و زرعی که دید فنا کرد و به جانب کوبنان آمد و هم چنین غله سبز به زیان اورد و به زرند آمد و بر قاعده مزروعات آن ولایت تلف میکرد و پوستین نیت و عزیمت بازگردانید و دم هوای خدمت پادشاه زدن گرفت و به زبان میگفت که به خدمت پادشاه آمدهام و مهمان اوام و به حکم یگانگی این تجاسر مینمایم و غله میخورم، اگر پادشاه عتاب کند غرامت آن بکشد. به این علت یک ماهی در ولایت زرند مقام کرد تا چهارپای مرده گشته او زنده شدند ورسول و نامه به مقیمان بردسیر مینوشت و به قول دم دوستی میزد و به فعل در ولایت خرابی میکرد.
پادشاه اسلام در میان دو محذور فروماند، نخست طریق رفق پیش گرفت و حاجب بزرگ خو د امیر عز الدین فضلون را با تحف لایق پیش او فرستاد، از آنجا که غلظ طبع خوارزمیان و سردی مزاج و فظاظت نیم مسلمانان باد تمکینی زیادت ننمود و عزالدین فضلون را دیدیدم از وی رنجیده بازامد، پس از بردسیر به پادشاه نوشتند که، مصراع:
حفظت شیئا و غابت عنک اشیاء
طلب ولایتی ناگرفته کنی و سعی در ملکی متوقع مینمایی و سر حد ولایت مسلم از دست بخواهد شد چه این کافر در راور حصار میگیرد و مجال میطلبد.
پادشاه از این کلمات از معسکر برخاست و روی به دفع وی آورد و چون به رایین رسید در راور که مقام گزلی خان بود حیله ساختند و در شب آتشهای بسیار در صحرا برافروختند و طبلها زدن گرفتند، گزلی خان بترسید و در شب از در راور برخاست بعد از آنکه خرابی بیحد کرده بود و غله دروده و حمل چهارپای خویش کرده. چون خبر گریز او به پادشاه رسید عنان مبارک از رایین باز صوب جشار و ساردو گردانید، ولایتی سردسیر خوش هوا و مرغزار بسیار و علفزار بیحد بر بیست فرسنگی شهر بم و به معنی همسان حصار و دربندان قائم بود و حشم منصور بر در بم و خروج غز متعذر و عذاب محاصره باقی. پس امرای غز و معارف کنکاج کردند و مخرج کار خویش جستند و خلاص عاقبت طلب کردند، جز طریق تذلل مسلوک داشتن و راه خضوع رفتن مصلحت ندیدند چه بر تقدیر آنکه پادشاه اسلام در ضمان سلامت نیز عزیمت دارالملک شیراز فرماید در حوالی بم و نرماشیر چندا سوار و پیاده بنشاند که درِ خروج و راه بروز بر غز بسته دارد و اگر امرای دولت در خدمت رکاب اعلی نیز رغبت خانه نمایند و عرصه گرمسیر خالی ماند غز را دیگر خصوم باشند بیرون از پادشاه اسلام و در این آخر محاصره که خال غز در تزلزل افتاده است ضعیفتر خصمی بر ایشان ظفر یابد و شهر بستاند پس صلاح و فلاح خویش در اختیار خدمت پادشاه دیدند و در منتصف ذوالقعده سنه خمس و ستمائه برادر هم مادری عجمشاه امیر زنگی و چند امیر غز به تخت اعلی پادشاه آمدند و التماس صلح کردند برقرار آن که امرا و معارف غز بیرون آیند و در خدمت چتر همایون به شیراز روند تا پادشاه ایشان را مستقر و مستوطن معین گرداند و نان و اقطاع روشن فرماید و ملک عجمشاه تنها در شهر بم میباشد تا مهای دو سه که کار حشم قرار گیرد و حال نظام پذیرد پس ملک عجمشاه نیز بیرون آید و شهر بم به پادشاه و گماشتگان او تسلیم کنند. به این قرار امیر زنگی و رسولان باز شهر شدند و قواعد معاهدت و معاقد مخالفت از جانبین موکد و مشید گردانیدند و در آخر ماه ذوالقعده من السنة المذکوره امرا و بزرگان حشم غز به خدمت سپهر اعظم پیوستند و شرف دستبوس مبارک حاصل کردند و به تشریف و نواخت و انواع اکرام مخصوص شدند و پادشاه اسلام در ظل ظفر و ضمان دولت روی سراپرده عزیمت میمونه باز صوب شیراز فرمود بر راه سیرجان و بافت، شعر:
و عاد قریر العین یصبحه النصر
و فاز باجر لا یعادله اجر
بیت:
به تیغ بیخ بلا چون ز باع بم برکند
گسست سلسله فتنه را از آن پیوند
و چون در شعبان سنه خمس و ستمائه پادشاه اسلام به مبارکی از معسکر میمون در بردسیر سراپرده همایون به جانب بم فرمود بر عزم محاصره امیر لالابک عز الدین بلال را به اتابکی ملک عماد الدنیا و الدین محمد در شهر بردسیر فرستاد با فوجی سوار و پیاده و کار دیوان و ترتیب ارزاق حشم صدر کبیر سعد الدوله و الدین محمد بن خطیر الیزدی را نصب کرد و استیفای دیوان به امیر رئیس اوحدالدین تبریزی منوط گردانید و اشراف به صدر اجل نجیب الدین محمد ناصر تفویض فرمود و مدت دو سال تمام تا سنه سبع و ستمائه عزالدین لالابک و سعدالدین و این اصحاب مقیم شهر بردسیر بودند و دو دخل برداشتند و ربع منال مسلمانان برگرفتند اما از این امیر و وزیر در این دو سال بیرون از این ربع واجب معین هیچ تکلیف دیگر به رعیت نرسید و رنجشی کمتر دیدند و اگرچه در منازل مسلمانان تصرفات دیوانی و اختزالهای سلطانی که ارباب بیچاره بر سر آن واقف نتوانند بود میرفت اما به فضل سبحانه و تعالی در این دو سال در بندانی نبود و حادثهای غریب و واقعهای صعب نیفتاد بل که در شهر بساط امن مفروشش بود و مهد سلامت ممهد، بلی امیر مبارز از جهت قبض سابق محمد میمون تا به ده فرسنگی شهرآمد و حق تعالی او را به قصد شهر نگذاشت و شرر شر او از حومه بردسیر باز داشت و لله الحمد، و لالابک بر قلعه به لقمهای قناعت میکرد و سعدالدین را عشق ابتیاع حصص خراب و منازل یباب چنان غالب شد که شب و روز از کتابت صکوک و طلب سجلات به هیچ دیگر نپرداخت، هر حصه طافیه و زمین بیآب و خانه بیبام و درکه در این چهل سال مهمل و ضایع بود در دور او آن خداوندی پیدا آمد و به وی فروخت و او انچه از فروع و مرافق عمل دیوان کرمان یافت همه فنا کرد و پیهای آن خرابها مصروف داشت یا به گلکار و کهنکین داد که در آن خرابها کار کردند لاجرم امروز باز شیراز میشود به هزار دینار رکنی قرض و صد منی پشت کاغذ و اینجا اشقاصی چند گذاشت که هرگز نه کس از آن به وی راحتی یابد نه گل فایدهای چیند.
در شعبان سنه سبع و ستمائه موافق ماه اسنفدارمذ سنه ستامئه مثال اعلی پادشاه به استدعای عز الدین لالابک و سعد الدین و اصحاب دیوان و حاکم ولایت و امام اصحاب شافعی قدوة الدین و جمله اصحاب قلب که در کرمان بودند رسید. و فوجی حشم مجرد در صحبت عزالدین فضلون به کرمان فرستاد، روز چهارم ماه مهر سنه خمس و تسعین به بردسیر رسیدند و چون خبر لشکر فارس محقق شد لشکر خراسان از لشکرگاه نزدیک در شهر برخاستند و عزالدین فضلون کس فرستاد به رضی الدین و حشم خراسان که میان حضرت خراسان و فارس صلح است و اسباب خویشی و مواصلت حاصل چرا میباید که این معاملت رود ما را اتابک جنگ نفرموده است و گفته که به خدمت ییش آییم و خطبه ولایت بر نام سلطان اعظم کنیم و پس من و تو هر دو به حضرت خوارزم شویم و احوال ولایت عرض دهیم و آنچه فرماید طریق انقیاد سپریم.
حشم خراسان را لشکر فارس در چشم آمد و ایشان را غالب دیدند، به این کلمه از در بردسیر برخاستند و روی به سرحد نهادند بر عزم خراسان و عزالدین فضلون روزی دو سه بر صحرا نشست پس عزم فارس نمود و چند امیر با حشمی معدود در شهر نشاند در خدمت پادشاه عمادالدین محمد زیدان و خود با دیگر امرا روی به حضرت نهاد در منتصف صفر سنه اثنتین و ستمائه و ماه مهر سنه خمس و تسعین و رضی کوبنات و راور و بهاباد و خبیص در دست گرفت و شحنه و گماشته خود نشاند و خود با زوزن شد، و در آخر ماه جمادی الاولی من السنه المذکوره آخر ماه دی سنه خمس و تسعین خواجه فخرالدین بندقه و امیر داوود کرزالدین با چند تن معدود از حضرت شیراز به کرمان آمدند و از اندکی عدد با سرحد که در دست حشم خراسان بود هیچ نتوانست کرد و راهها از جهت لشکر شهر و حشم سرحد ناایمن شد و آمد وشد مردم دشوار. س در ماه خرداد سنه ست و تسعین از حضرت فارس امیر نصیرالدین سبط شمله و امیر (؟) و تاج الدین خلج با جمعی از حشم آمدند و به در کوبنات تاختن کرد و چهل سر اسب از ترکان و سواران کوبنات بیاورد، دیگر باره به جانب راور شدند و حصار بستد. اول روز ذوالقعده سنه اثنتین و ستمائه خبر رسید و در شهر بشارت زدند. روز شنبه روز انیران ماه خرداد سنه ست پس به در کوبنات شدند و چند روز مقام کردند و چون کار بر اهل حصار کوبنات دشوار شد و در کار بود که غرضی به حصول پیوندد چون حق تعالی نخواسته بود از بردسیر نوشتند و لشکر بازخواندند و آن کار در پای افتاد و لشکر برخاست و غله کوبنات بگذاشت و اهل کوبنات غله برگرفتند و فارغ در حصار نشستند.