شرح شمائل ذات بزرگوار این پادشاه عادل اعلی الله شانه و ذکر خصائص روزگار نامدار او در ده مجلد ضخم و دفتر بزرگ داده نشود، اگر عمر وفا کند این خدمت را میان طاعت بسته دارم اما در این سواد غرض تاریخ وقت است و اثبات آنچه آن پادشاه در کرمان فرمود از مراسم عدل و مکارم خلق و رفع قواعد حیف و قمع اعدای دین و قهر خصوم ملاعین بر طریق جملی و اگر آن جمله به تفصیل آریم و اجزای آن کل را برشماریم....؟
سرجریده نعمت و کرم آن پادشاه گفته شد که قسمت نزل از راه فرمود که باطل کنند و مال درویشان باز دهند و دوم آن بود که رعیت کرمان از شکایت امیر فخرالدین عباس تحاشی مینمودند از خوف آنکه اگر او را عزل نفرمایند و بر معهود والی کرمان باشد خطرناک بود، فراست پادشاهانه نقش آن تفکر از الواح صدور تصور فرمود و مثال بشارت داد که عباس در خدمت رکاب اعلی خواهد بود، رعیت دلیر شدند و چون مرغان بهاری به زبان زاری الحان شکایت سراییدن گرفتند و نواهای نکایات زدند و چهل روز صحرای مخیم میمون از طبقات مظلومان و اصناف مدعیان مشحون بود و ائمه فریقین غلبه نمودند و از جهت موضوع غله منال ایشان که راه حرمت نرفته بود و برداشته بر عباس و برادر و تاج الدین سرخک علی الله زدند تا به حدی که آن سرخک را در خیمه صدرعالی عمیدالدین باسنه السنه مجروح کردند و او را هدف سهام ملام و غرض ناوک دشنام ساختند، پس پادشاه عائل فرمود تا آن سرخک را محبوس داشتند و برادر عباس را مخاطب و عباس را معاتب تا از عهده ظلامات رعیت بیرون آیند و غله ائمه واموال که به ناحق از مردم ستدهاند باز دهند، نخست پنجاه دینار که از بهای گوسفند گم شده گرفته بودند فرمود تا رد کنند، بر درویشان دیگر اسباب کدخدایی و زینت و سلاح که عباس و برادر و آن سرخک ساخته بودند در فارس و کرمان همه را استخراج فرمود و به خزانه معموره خود نقل کرد و مثال داد تا بر ارباب شکایت موفر دارند و قریب پانصد دینار خراجی به عوض موضوع باز ائمه فرمود و هر تقصیری که در رعایت حقی رفته بود تدارک آن واجب داشت، شعر:
تدارک بعد الله انفس معشر
اطلت علی حتم من الموت واجب
و قال لعا للعاثرین وقد رای
وثوب رجال فرطوا فی العواقب
و آن امیرفخرالدین عباس پیری بود از امرای قدیم فارس و پیش از صحبت ما به حسن سیرت و سداد سریرت مذکور بوده است، طالع منحوس و بخت معکوس اهل کرمان را پوستین صلاح باز گردانید تا رنج دل درویشان و دعای بد بیچارگان به خود کشید و آبروی و نام نیکو که در مدت هشتاد سال کسب کرده بود بر باد داد و در خدمت پادشاه بیحرمت شد و هر جفا که با خلق خدای کرده بود جزای آن باز دید، شعر:
و غدا یناقش فی الدقائق مثل ما
قد کان یفعل بالوری بل ابلغا
و مضی یعض علی الولایة کفه
و یود لو لم یبغ فیها ما بغی
بیت:
گفت یک روز کوفیی به هشام
کای ز ما همچو شیر خونآشام
سیم درویش و بیوه آوردی
خلقه فرج استران کردی
گر تویی پس مکش ز مارگ و پی
ور خدایی است شرم دار از وی
کآن یک پیرزن کند به سحر
نکند صد هزار تیر و تبر
ای بسا تخت و تاج گنجوران
ریز ریز از دعای رنجوران
ای بسا رایت عدوشکنان
سرنگون از دعای پیرزنان
از رعیت شهی که مال ربود
گل ز پی برگرفت و بام اندود
اما احوال ارذال غز که خشاره خوان وجودند و مدت سی و یک سال است که در کرمان علم ستم افراختهاند و عالمی را خراب کرده و راستی را برانداخته و از آن ملاعین نیز از صد یکی نمانده چه ظالم را عمر نباشد، بیت:
باز چون کار او ستم باشد
عمر او پنج سال کم باشد
بلی رذاله لوم و فضاله شوم که در کرمان باز ماندهاند تا به رعیتی پادشاه و صحرانشینی قانع بودند و بر ساز معاملت نوای مجاملت میزدند و بر جاده طاعت میرفتند کمال رافت و فرط عاطفت پادشاه ایشان را گوشهای از کرمان باز گذاشته بود و ولایت نرماشیر ارزانی داشته و منال آن ایشان را مباح فرموده، بعد ما که ده نوبت در اطوار خشم و رضا ایشان را جان بخشیده است و نان داده چون غرور شهرداری و عشوه قلعهنشینی مزاج خضوع ایشان فاسد گردانید و چون لطف نصیحت ناجع نیامد لابد (آخر الدواء الکی) بربایست خواند و اگر چه قمع آن شئابه حشم و نفایه خدم را حرکت و تجشم این پادشاه بزرگوار دریغ است که، شعر:
نجی بک لومک منجی الذباب
حمته مقاذره ان ینالا
بیت:
با مور کسی تیغ کشد از پی جنگ؟
بر پشه کسی رها کند تیر خدنگ؟
اما مجرد حمیت دین و محض رقت مسلمانی نائره سخط پادشاه برافروخته است و او را در شهر شریف که مظنه استراحت است از از سر مسند ترقه و مهاد تنعم برگرفته است و در مقاسات صرصر صحاری و سموم براری افگنده و به تجرع آبهای تلخ و شور از در بغداد به حد غور آورده تا در این موسم خیرات و میقات حسنات خاک کرمان را از خبث فساد و رجس اعتقاد آن ملاعین مطهر گرداند و چنان پندارد که الموت را گشاده است و هزار بار به ثغور روم جهاد کرده حالی جره باز صولت پادشاه آن بوم اشکال شوم افعال را مرغوار در قفس حبس محاصره پر بریده و بال شکسته میدارد و امید به فضل اله و اقبال پادشاه چنان که عن قریب سورت ظفر نازل شود آیت (جعلنا عالیها سافلها) بر مؤتفکات آن اشقیا خواند و دفع آفت و استیصال شافت ایشان حاصل گردد و منادی نصرت نداء، شعر:
وفت السعود بوعدها المضمون
و ترادفت بالطائر المیمون
و شیراز آن ترانه بسراید، بیت:
انصاف ملک حلق ستم بگرفته است
بازوش به تیغ ملک جم بگرفته است
وقت است که زیر چنگ را بنوازم
چون شاه به جنگ شهر بم بگرفته است


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.