از آن روی شهزاده مهر آفرین
به دل گفت فرمانده را آفرین
به همراه آن گرد پیروزمند
جوانی به رَه دید بالا بلند
چو دخت شهنشه جوان را بدید
یکی آه سرد از جگر برکشید
به رخ ماهروی و به بالا چو سرو
به زیبائی و چابکی چون تذرو
دو ابرو کمان و دو چشمش سیاه
همی رو سفید آمد از رزمگاه
رُخِ روشنش همچو خورشید بود
تو گوئی که بر اسب جمشید بود
سمندی سوار است چون شیر نر
سمندش همی داشتی کرّ و فر
همی نیک مرد و همی نیک نام
ز مردانگی عالمش شد بکام
چو آن قدّ و آن موی و آن روی دید
رخش لاله گون گشت و دل برتپید
رخش سرخ و بیتاب و بیتوش گشت
تو گوئی که یکباره بی هوش گشت
همی تکیه بر شانۀ دایه داد
بگفتا که دایه مرا رَس بداد
تنم سُست شد چشم من تیره گشت
ندانم چرا غم به من چیره گشت
ندانم که خود بر شوم سوی کاخ
از این آسمان داد از این دل صداخ
بدو گفت دایه که ای نازنین
شما را چه شد سست گشتی چنین
یقین بر اسیران دلت سوخته است
که رویت چنین سرخ و افروخته است
ز فریاد مردان و یا بوق و کوس
چنین رنگ و روی تو شد سندروس
ز انبوه لشکر سرت خیره شد
وزان چشم چون نرگست تیره شد
کنیزان گرفتند بازوی ماه
ببردند او را سوی خوابگاه
گلابش بر افشاند دایه ز مهر
ورا گفت کای بانوی خوب چهر
چرا دیده با اشک سازید تر
به صحرا نبینیم نرگس دگر
بگفتا سرم درد دارد همی
دلم را بسی خون فشارد همی
کنیزان دمی دور کن از برم
تو گوئی یکی کوه گشته سرم
بُوَد آنگه خوابم بیاید به چشم
نبینی فلک بر من آورد خشم
بیاورد دایه به پیشش شراب
که نوشد از آن و رود او بخواب
بدو گفت خوش باش ای دخت من
بگوی آنچه داری تو با من سخن
تو داری پدر همچو شَه داریوش
نباید ببینی به جز ناز و نوش
به دایه بگفتا نخواهم شراب
ز سر درد شد دیدگانم پر آب
کنون دیدگانم بخواب آمده
دلم راحت از پیچ و تاب آمده
چو دایه ز بانو شنید این سخن
برفت او به منزلگه خویشتن
همه غرقه در خواب راحت شدند
در آسایش و استراحت شدند
به جز چشم مهری که نامد بخواب
همه شب بنالید با پیچ و تاب
دَرِ خوابگاهش سوی باغ بود
شد از تخت برپا و در را گشود
ستاره بسی دید آن نیمه شب
که بودند از عشق در سوز تب
به خود گفت ای سرور نامدار
ندانی که چونم از عشق تو زار
در آن حال زار و در آن نیمه شب
که بود از غم عشق در تاب و تب
به خود این چنین راز دل ساز کرد
ز اندوه و غم نغمه آغاز کرد
نه طاقت که دل را بِبُرَّم ز تو
نه پائی که آیم دمی نزد تو
سعادت ندارم بیایم برت
یقین است من خود نیَم درخورت
همی گفت تا خواب چشمش ربود
در اندیشه عشق یکدم غنود
چنان دید در خواب آن مه ز باغ
برون میرود تا رود سوی راغ
به گُلگشت چون یک دو گامی نهاد
یکی ماهرو این چنین مژده داد
بدستش دهد نو گلی چون چراغ
که چونان گلی کس ندیده بباغ
چو این دید، از خواب بیدار شد
خیالش همه سوی دلدار شد
نظر سوی پروین و مهتاب کرد
که نورش جهان همچو سیماب کرد
بگفتا چگونه روم من بخواب
چرا من نگردم در این ماهتاب
یقین ماه چون من گرفتار شد
که دائم چنین گرد پرگار شد
ستاره بمن چشمکی خوش زند
بگوید چه را خسته ای بیخرد
چسان من بخوابم که این ماهتاب
سر عاشقان را بر آرد ز خواب
بر آمد ز جا جامه ای از حربر
به بر کرد و از تخت آمد بزیر
یکی شمعدان طلایش بدست
که از پله قصر نفتد به پست
همام پردۀ مخمل زرنگار
بدست دگر کرد بر یک کنار
در آنجا اطاقی پدیدار بود
که جاو مکان پرستار بود
سر جمله را دید در خواب ناز
و زان پس در دیگری کرد باز
بگفتا خدایا بامید تو
گذارم قدم را بتأیید تو
مگر تا بیابم گل و آن چراغ
که دستم بدادند بیرون باغ
روان شد بسوی خیابان باغ
گل و نرگس و لاله بدچون چراغ
ز عطر گل و سنبل و نسترن
روان تازه آمد درون بدن
بیامد همی تا در کاخ و باغ
همه باغ روشن بدی چون چراغ
در باغ بگوشد و آمد برون
کازان نهری آمد همی اندرون
گل ولاله و سنبل اطراف نهر
کزو باغبان یافت هر روز بهر
چو مهرآفرین خود گلی سرخ بود
برآن گلستان رونقی می فزود
چون بنشست لختی دم آبشار
ز تن طاقتش رفت و از دل قرار
بگفتا که ای ماه آگاه باش
دمی با غم من تو آگاه باش
ستاره تو بنگر بر این حال من
گواهی بده بر دل زار من
گل نسترن شاهد عشق من
که از عشق بدریدهام پیرهن
کل سرخ از عشق شد سرخ رو
ز بلبل همی دارد این رنگ و بو
منم بلبل زار و خود گلم
بگویم بگل راز و سوز دلم
گرفتار گشتم به آن نوجوان
دلیرو سپهدار و روشن روان
ندارد خبر او ز زاری من
هم از حالت بیقراری من
مرا یک نگاهش نموده اسیر
چه سازم که گشتم چنین دستگیر
تو مردونیه نوجوان یار من
نه ای آگه از حالت زار من
از آن سو سپهدار از نزد شاه
اجازت گرفت و بیامد براه
چو بر افسران خلعت شاه داد
هر آنکس که بد درخورگاه داد
بلشکر بسی لطف و احسان نمود
همه سیم و زر بهرشان بر فزود
بیامد بمنزلگه خویشتن
بر بانو و مادر خویشتن
بدستش بدی دست پور جوان
دلش بود از آن نوجوان شادمان
ببوسید مادر رخ پور خویش
فشردش در آغوش چون جان خویش
بگفتا پسرجان دلم شاد شد
ز درد و ز غم جانم آزاد شد
چرا روی مردونیه در هم است
تو گوئی که در قلب او خود غم است
بگفتا گمانم کمی خسته ام
ز جنگ و ز آشوب او رسته ام
بگفتا نه اینست جان پسر
گمانم که عشق است و راز دگر
چو یک چند پاسی هم از شب گذشت
سر نام جویان بصحبت گذشت
چو مردونیه رفت در خوابگاه
بچشمش نبد جز رخ دخت شاه
نگاهش بگفتا که قلبم ربود
چه از زیر چشمم نظاره نمود
دلم برد و از من بپیچید رو
نه طالع که با او کنم گفتگو
نبینم دگر روی نیکوی او
نه راهی که یکدم روم سوی او
نظر کرد بر ماه و پروین بشب
دل خویش را دید در تاب و تب
بگفتا نمودم جهانی اسیر
چرا خود شدستم چنین دستگیر
نه یک محرمی تا فرستم برش
به بینم که باشم همی در خورش
براند ز در،یا پذیرد مرا
بکوبد سرم یا گزیند مرا
اگر او براند مرا خود ز در
زنم خنجر تیز را بر جگر
بریزم همی در رهش خون خویش
فدا سازمش این تن و جان خویش
برآمد ز جا آمد از تخت زیر
دمی باز بشست روی سریر
بپا شد قدم تند اندر اطاق
دلش شد تپان طاقتش گشت طاق
بیامد به پائین بشد توی باغ
که مهتاب روشن بدی چون چراغ
در باغ بگشود و آمد بیرون
قدم در خیابان بزد با جنون
ندانست او خود کجا میرود
بسر میرود یا بپا میرود
برفت همچنان تا به نزدیک باغ
در آن باغ رخشنده شمع و چراغ
بیامد به نزدیکی آبشار
نبودش بسر هوش و در دل قرار
نوائی دل انگیزش آمد بگوش
برفت از برش زان نوا، تاب و توش
نوا آنچنان لرزه بر وی فکند
که گوئی در افتاد پایش به بند
بگفتا در این نیمه شب چیست هور
که داد چنین آه و افغان و شور
به بینم چرا زار و افسرده است
برای چه اینگونه پژمرده است
همی گوش را داشت پشت درخت
که بیند این کیست نالان ز بخت
چو بشنید آیات شیرین او
که شاید بدی ماه و پروین او
بگفتا ببینم کرا خواسته است
در این نمیه شب از چه برخاسته است
چه بشنید گوید منم دخت شاه
پدر بشنود من شوم رو سیاه
من از عشق مردونیه بی خودم
گرفتار فرزند اسپهبدم
کمانش چنان سخت بر گردنم
گمانش که من گرد شیر افکنم
محبت کشیده مرا نیمه شب
گرفتار کرده است در تاب و تب
که مردونیه خوش کنون خفته است
درود جهان را تو گو گفته است
جوان زو چو بشنید اینسان سخن
بگفتش که ای هور شیرین دهن
ز تیر مژه کار من ساختی
ز گیسو کمندم در انداختی
چو مرغی چنین دستگیر توام
بچاه زنخدان اسیر تو ام
شود راز من فاش در انجمن
ز من باز گویند هر کس سخن
کنون بختم امشب همی کرد رو
شنیدم ز تو راز و این گفتگو
چو مهرآفرین دید بر پای شد
تو گفتی رخش عالم آرای شد
چنان سرخ شد اندر آن ماهتات
که سرخی او منعکس شد بر آب
جوان پس ببوسید دامان او
بگفتا که این بانوی ماهرو
یکی بنده ام در گهت ماه من
منم یک غلام و توئی شاه من
من امروز مهر تو از جان و دل
خریدم نیم هیچ پیمان گسل
کنون آمدم تا چه فرمان دهی
تو شاه من و من تو را چون رهی
پذیری مرا من یکی کهترم
برانی ز در مرگ را در خورم
چو مهرآفرین از جوان این شنید
رخش سرخ شد دل زشادی تپید
بگفتا که ای دوست، جانم ز تست
همان جسم و روح و روانم ز تست
سپس سر بزانو نهاد و گریست
یل نوجوان گفت این گریه چیست
گمانم ز من عار داری و ننگ
که تو دخت شاهی و من مرد جنگ
بگفتا نه اینست یار من
ندانم چگونه است این کار
پدر دوست دارد مرا همچو جان
نداده مرا بر کهان و مهان
زمصر ز روم و ز ترک و زچین
ز ماد و ز لیدی دگر همچنین
همه شهریاران مرا خواستند
جهانی برایم بیاراستند
پدر جمله درخواست شان رد نمود
نکرد او بیک شاه گفت و شنود
چگونه دهد بر تو ای پاکزاد
از این فکر اشکم بدامان فتاد
بگفتا عزیزم مکن گریه زار
مکن این دل بیقرارت فکار
بگویم ترا گوش ده سوی من
ندارد بافکار بیهوده گوش
بداند که تو دختر شهریار
بسر افسر هستی و هم نامدار
چرا دور سازد ز خود دخترش
چه داند چه آید همی بر سرش
چو دیروز ما آمدیم از سفر
برفتیم درگاه بسته کمر
بسی مهربان بود بنواختمان
بنزدیک خود جایگه ساختمان
دگر آنکه آن هفت مرد دلیر
گوماتای بر دستشان شد اسیر
بهم عهد کردند هر یک که شاه
شود تاج بر سر برآید بگاه
دهد دخت و دختر ستاند همی
نبیند بر ایشان بچشم کمی
بدان باب من هست از آن هفت تن
که اینگونه راندند با هم سخن
چو بشنید مهرآفرین این سخن
چنان شاد شد چون گل اندر چمن
بگفت آرزویم همین بود و بس
چو مرغی که آزاد شد از قفس
جوان پس بگفتا ز من یادگار
بگیری، شوم شاد، من ای نگار
ز دستش یکی خاتم از زرناب
بدو داد لؤلؤ ز در خوشاب
خدایا توئی شاهد عشق پاک
ندارم دگر از کسی ترس و باک
تو ای ماه شاهد بر احوال ما
ستاره تو بنگر بر این حال ما
بیزدان پاکم امید است و بس
که جز من نداد این سعادت بکس
سپس حلقه زرنابش ز مهر
نمود او بانگشت آن خوب چهر
به حجب و حیا دست او داد بوس
خدا، حافظ و حامی نو عروس
چنان سرخ شد روی مهرآفرین
گل سرخ گفتی خدای آفرین
همانگه خروسی بسر کرد بانگ
همی گفت گز شب شده چهار دانگ
جوان گفت افسوس کامد فراق
فراقی کز او طاقتم گشت طاق
چگونه روم در شب ای برج نور
که بودم بهشت برین با تو حور
چنین گفت شهدخت کامد سحر
دریغا که باید شوم دور تر
بباید روم من دگر سوی گاه
ز دوریم اکنون کند دایه آه
بیابد مرا گر که در راه باغ
ز هر سوی روشن کند صد چراغ
وگر کس ببیند ترا نزد من
زنان باز گویند در انجمن
چون این گفت از جای بر پای شد
قد سرو او عالم آرای شد
بگفتا خدا حافظ ای ماه مهر
چگونه به پیچم ز روی تو چهر
دگر من کجا روی چون ماه تو
به بینم رهم نیست درگاه تو
غلامم بدرگاه تو من ز مهر
دهم یر براه تو ای خوب چهر
دو دلداده از هم چو گشتند دور
تو گوئی که از آسمان رفت نور
خرامید در قصر مهر آفرید
کنیزان و هم دایه را خفته دید
چو خورشید سربر زد از آسمان
بپا خواست آن دایه مهربان
بیامد بر تخت مهرآفرید
همان ماهرخ را بجا خفته دید
پس آنگه بمالید بازوی او
حریرش عقب کرد از روی او
چه چشمان شهلای را برگشود
بگفتا که ای دایه جانم چه بود؟
بگفتا عزیزم بلند آفتاب
برآمد چه شد مانده ای تو بخواب
چه بودت که آنگونه بودی نزار
ز دیدار لشکر شدی دل فکار
چنین گفت : با دایه آن ماهرو
که به گشته ام کم کن این گفتگو
سرم درد میکرد تا نیمه شد
دلم مضطرب بود و تن داشت تب
کنون حالتم یک کمی بهتر است
ز جا بر نخیزم مرا خوشتر است
بینداز بر صورتم این حریر
بزن پرده تختخوابم بزیر
مرا خواب داروی بیماری است
که بیداری من دل آزاری است
در آنسوی مردونیه در بگاه
برفت و بخوابید در خوابگاه
چو مهر درخشان بفرو شکوه
برون کرد رخسار از پشت کوه
سپهبد چو از خواب بیدار شد
پرستار ها را طلبکار شد
بگفتا چه شد نوجوان پور من
همی زود آرید در انجمن
گذشته است از موقع بارگاه
شده منتظر شاه و جمله سپاه
که امروز جشن است در بارگاه
چو از رزم آمد مظفر سپاه
بیامد ز لشکر یکی ایستاد
بگفتا سپهبد همی شاد باد
شهنشاه در بارگاه آمده است
بدیدار جمله سپاه آمده است
چنین گفت اسپهید نامدار
سپه باشد از لطف شه شاد خوار
سمندش بیاورد مینوی گرد
لگامش بنزد سپهدار برد
سپهدار بنشست برروی زین
بر اسب دگر آن جوان گزین
همه رو بدرگاه شه داریوش
بحال نظامی و زرینه پوش
ز تزیین و از زیور بارگاه
هم از طاق نصرت که بودی بگاه
سپهبد بیامد سوی بارگاه
که از صد ستون گشته بود او بپا
گشیدند صف از درون بارگاه
همه چشمها بود در راه شاه
شهنشه بیامد برآمد به تخت
بزرگان نمودند تعظیم سخت
پس آنگه بفرمود شه داریوش
بگفتا به من نیک دارید گوش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر بسیار زیبا و لطیف، داستان عشق بین دو شخصیت اصلی روایت میشود: شهزاده مهرآفرین و جوانی به نام مردونیه. مهرآفرین که زیبایی و زیباییاش زبانزد است، به جوانی که در میدان رزم پیروز شده است، مینگرد و ناگهان به احساسی عمیق نسبت به او دچار میشود. جوان نیز به او علاقهمند میشود و در حالی که هر دو از عشق و کشش به یکدیگر رنج میبرند، مهرآفرین در شب دچار بیخوابی میشود و احساس تنهایی و غم میکند.
استعارهها و تشبیهات زیبا در توصیف عشق و احساسات آنها به کار رفته، از جمله تصویرسازیهای دلنشینی از گلها و طبیعت که نمادی از عشق و زیبایی هستند. در انتها، جوان در اقدامی شجاعانه به نزد مهرآفرین میرسد و عشقشان ابراز میشود. هر دوی آنها در ظاهر و باطنی از رنجهای عشق رنج میبرند، اما در عین حال به عشق و امید نیز پیوند خوردهاند.
هوش مصنوعی: شهزاده از سر محبت و مهر، به دل خود گفت که باید به فرمانده احترام گذاشت و او را ستایش کرد.
هوش مصنوعی: در مسیر، جوانی خوشهیکل و پیروزمند را دید.
هوش مصنوعی: هنگامی که دختر پادشاه جوان را دید، آهی عمیق و ناراحتکننده از دلش برکشید.
هوش مصنوعی: آن کسی که چهرهاش مثل ماه زیباست و به خاطر قد بلندی و قامتی مثل سرو، به زیبایی و چابکی شبیه پرنده تذرو است، واقعاً چشمنواز و دلربا است.
هوش مصنوعی: دو ابروی او مانند کمان است و چشمانش سیاه است. او به گونهای زیبا و درخشان از میدان جنگ ظاهر شده است.
هوش مصنوعی: چهرهی درخشان او مانند خورشید میدرخشد، انگار که سوار بر اسب جمشید است.
هوش مصنوعی: سمندی مانند شیر نر سوار دارد و او همواره در حال نمایش قدرت و grandeur است.
هوش مصنوعی: مرد نیکو و با احترام، به واسطهی شخصیت درست و شایستهاش، در نظر دیگران محبوب و شناخته شده گشته است.
هوش مصنوعی: وقتی آن قامت، مو و چهره زیبا را دید، صورتش مانند گل لاله شد و دلش به تپش افتاد.
هوش مصنوعی: گوشی زیبای سرخ و بیقرار و بیپناه شد، انگار که ناگهان بیخبر و غافل از همه چیز افتاده است.
هوش مصنوعی: شخصی به دایهاش تکیه کرده و از او میخواهد که کمکی به او کند و رسالتش را به او بدهد.
هوش مصنوعی: بدنم ضعیف و بیحال شده و چشمانم تار شدهاند. نمیدانم چرا اندوه و غم تمام وجودم را فرا گرفته است.
هوش مصنوعی: نمیدانم چرا از این آسمان به سمت کاخ میروم، اما این دل من صدایی دارد که مرا به این مسیر میکشاند.
هوش مصنوعی: دايه به نازنينش گفت: تو چه شدهای که اینقدر ضعیف و بیحال شدهای؟
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که دل عاشقانی که در عشق تو گرفتارند، به شدت سوخته و ملتهب شده است، چرا که چهرهات به طور واضح سرخ و درخشان است.
هوش مصنوعی: از فریاد و سر و صدای مردان، چنین چهره و حالتی پیدا کردی که مانند رنگ و زیبایی سندروس شدهای.
هوش مصنوعی: از تعداد زیاد لشکر، سر تو گیج شد و آن چشمهایت مثل نرگس، تار و بینور شد.
هوش مصنوعی: دختران زیبا دست دختر ماه را گرفتند و او را به سوی اتاق خوابش بردند.
هوش مصنوعی: دایه برای او گلاب میپاشید و با محبت میگفت: ای بانوی زیبا و خوشچهره.
هوش مصنوعی: چرا باید چشمانمان با اشک پر شود؟ مگر در صحرا نمیبینیم که دیگر نرگسهایی وجود ندارد؟
هوش مصنوعی: او گفت که سرش درد میکند و دلش پر از غم و ناراحتی است.
هوش مصنوعی: اگر لحظهای کنیزان را از کنارم دور کنی، انگار که کوهی بر سرم نشسته است.
هوش مصنوعی: زمانی که خواب به سراغم میآید، تو نمیبینی که چقدر آسمان بر من خشمگین شده است.
هوش مصنوعی: مادر بزرگ دایه، شرابی را برای او آورد تا بنوشد و بعد بخوابد.
هوش مصنوعی: او را گفتند که خوشحال باش، دخترم، هر آنچه در دل داری، با من در میان بگذار.
هوش مصنوعی: تو پدری داری مانند شاه داریوش، بنابراین نباید جز زیبایی و خوشیها را ببینی.
هوش مصنوعی: شخصی به پرستارش میگوید که دیگر شراب نمیخواهد، زیرا به خاطر سردردش چشمانش پر از اشک شده است.
هوش مصنوعی: حالا چشمانم به خواب رفته و دلم از نگرانیها و درگیریها آسوده شده است.
هوش مصنوعی: وقتی پرستار این صحبتها را از خانم شنید، به خانهاش برگشت.
هوش مصنوعی: همه در خواب عمیق و آسایش به سر میبرند و در حالت راحتی قرار دارند.
هوش مصنوعی: جز چشم آن محبوبی که در خواب نیامد، من تمام شب را با ناله و نارضایتی گذراندم و در پیچ و تاب احساساتم غوطهور بودم.
هوش مصنوعی: او که در خوابگاهش به سمت باغ نشسته بود، از تخت خود بلند شد و در را باز کرد.
هوش مصنوعی: در آن نیمه شب، ستارهها بسیار دیدند که عاشقان به خاطر عشق، در حال سوز و گداز بودند.
هوش مصنوعی: به خود گفت ای بزرگوار مشهور، نمیدانی چقدر به خاطر عشق تو دلم بیمار و غمگین است.
هوش مصنوعی: در آن وضعیت ناگوار و در نیمه شب، زمانی که از غم عشق در حال ناراحتی و بیتابی بودم.
هوش مصنوعی: او از اندوه و غم در دل خود، با نغمهای دلنشین را آغاز کرد و به همین طریق، رازهای درونیاش را برای خودش فاش کرد.
هوش مصنوعی: نه از پس این درد جدایی برمیآیم و نه میتوانم برای لحظهای نزد تو بیایم.
هوش مصنوعی: من هیچ خوشبختیای ندارم که بیایم نزد تو، و تو هم به خوبی میدانی که من در شأن تو نیستم.
هوش مصنوعی: او در حال گفتن بود که ناگهان خواب چشمانش را گرفت و در فکر عشق، لحظهای به خواب رفت.
هوش مصنوعی: در خواب دید که آن دختر زیبا از باغ خارج میشود و به سمت باغچه میرود.
هوش مصنوعی: وقتی که به گلزار قدم گذاشتم، دختری زیبا جلوهگری کرد و من را با خوشحالی آگاه ساخت.
هوش مصنوعی: او به دستش گلی تازه میدهد که مانند آن را کسی در باغی ندیده است.
هوش مصنوعی: وقتی این را دید، از خواب بیدار شد و همه افکارش به سمت معشوقش معطوف گردید.
هوش مصنوعی: به پروین و ماه نگاه کرد و نور آنها باعث شد تا دنیا مانند نقره درخشان شود.
هوش مصنوعی: او میگوید که چطور میتوانم به خواب بروم در حالی که چرا در این ماهتاب نباید بیدار بمانم و به اطراف نگاه نکنم.
هوش مصنوعی: ماه نیز مانند من در چنگال مشکلات افتاده است و مدام در گردش و ناپایداری به سر میبرد.
هوش مصنوعی: ستاره با ناز و خوشی به من چشمک میزند و میپرسد که چرا اینچنین خستهای و بیفکر هستی.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم بخوابم در حالی که نور ماهتاب دل عاشقان را از خواب بیدار میکند؟
هوش مصنوعی: یک جامه ز مبارزه به همراه برداشت و از تخت پایین آمد.
هوش مصنوعی: یک شمعدان طلایی در دست است که نمیخواهد بر روی پلههای قصر بیفتد و به جایگاه پایینتری برود.
هوش مصنوعی: همام پردهای از مخمل زیبا را در دست گرفته و آن را به یک طرف کنار زده است.
هوش مصنوعی: در آنجا اتاقی دیده میشد که محل زندگی پرستار بود.
هوش مصنوعی: در خواب، در آغاز چیزی زیبا و دلنشین را دید و سپس به موضوع دیگری پرداخت.
هوش مصنوعی: گفت: خدایا، با امید به تو، گامهای خود را برداشته و از یاری تو بهره میبرم.
هوش مصنوعی: آیا باید منتظر بمانم تا گلی و آن چراغی را که به من داده بودند، پیدا کنم و از باغ خارج شوم؟
هوش مصنوعی: روح او به سوی خیابانی میرود که پر از گلهای زیبا، نرگس و لاله است، مانند چراغی که نور میافشاند.
هوش مصنوعی: عطر گلها و گیاهان معطر باعث تازگی و شادابی در وجود انسان شده است.
هوش مصنوعی: او به کاخ و باغی آمد که همه جا مثل چراغ روشن بود و نورانی بود.
هوش مصنوعی: در باغ صدایی شنید و از آنجا بیرون آمد و متوجه شد که نهر آبی از آنجا جاری است.
هوش مصنوعی: گل و لاله و سنبل در اطراف نهر میروید، جایی که باغبان هر روز از آنها بهرهبرداری میکند.
هوش مصنوعی: زمانی که خالق زیبایی، گلی سرخ به وجود میآورد، بر آن باغچه شادی و رونق بیشتری میبخشد.
هوش مصنوعی: زمانی که در زیر آبشار نشسته بود، لحظهای آرامش او از بین رفت و طاقت این تجربه را از دست داد.
هوش مصنوعی: او گفت: ای ماه، لحظهای با خبر باش که از غم من باخبر هستی.
هوش مصنوعی: ای ستاره، به این وضعیت من نگاه کن و بر دل آشفتهام شهادت بده.
هوش مصنوعی: گل نسترن، نشانهگر معشوق من است که به خاطر عشق، از تمام پارههای وجودم مانند پیراهن، جدا شدهام.
هوش مصنوعی: تمام زیباییها و رنگهای سرخ، نشانهای از عشق هستند و پرنده خوشخوان، بلبل، نیز از این عشق و محبت بوی خوشی به خود گرفته است.
هوش مصنوعی: من شبیه بلبل غمگینی هستم که خودم هم گل هستم. اجازه بده بگویم به گل از درد و راز دل خود.
هوش مصنوعی: من در دام عشق آن جوان شجاع و پرشور گرفتار شدم.
هوش مصنوعی: او از دردهای من بیخبر است و من هم از وضعیت بیقراری و آشفتگی خود خبری ندارم.
هوش مصنوعی: من با یک نگاهش اسیر محبت او شدم، حالا چه کار میتوانم بکنم که این عشق مرا به این حال درآورده است؟
هوش مصنوعی: تو جوانی هستی که از درد و حال خراب من بیخبر هستی.
هوش مصنوعی: سردار از نزد پادشاه اجازه گرفت و به راه افتاد.
هوش مصنوعی: هر کسی که در خور اعتبار و شایستگی خود بود، مورد توجه شاه قرار میگرفت و از او خلعت و کرامت میگرفت.
هوش مصنوعی: لشکر به همه مهربانی و کمک زیادی کرد و برای آنها تمام طلا و نقره را زیادتر کرد.
هوش مصنوعی: او به خانه خود و همچنین به نزد همسر و مادرش آمد.
هوش مصنوعی: او در دستانش خیری دارد و جوانی که در دلش شادابی و سرزندگی است، از آن خوشحال و شادمان میشود.
هوش مصنوعی: مادر پسرش را بوسید و او را در آغوش فشرد، مانند این که جان خودش را در آغوش گرفته باشد.
هوش مصنوعی: پسرجان، با گفتن تو دل من شاد شده است و از درد و غمهایم آزاد شدهام.
هوش مصنوعی: چرا چهرهاش غمگین و درهم است، طوری که گویی در دلش غم و ناراحتی وجود دارد؟
هوش مصنوعی: گفت فکر میکنم کمی خستهام، از جنگ و از آشوبی که پشت سر گذاشتهام.
هوش مصنوعی: او گفت: این دیگر نفس پسر نیست، بلکه به نظر میرسد که عشق و رازی دیگر در میان است.
هوش مصنوعی: وقتی که مدتی از شب سپری شد، نام جویندگان به جمع آوردن و گفتوگو رسید.
هوش مصنوعی: وقتی که مردان وارد خوابگاه شدند، جز چهره دختر شاه چیزی در چشمشان نبود.
هوش مصنوعی: نگاه او به من میگفت که قلبم را ربوده است، زیرا او با چشمهایش به من خیره شده بود.
هوش مصنوعی: دل مرا برد و به من پشت کرد، نه اینکه البته سرنوشت باشد که با او صحبت کنم.
هوش مصنوعی: نمیخواهم دیگر چهره زیبا و دلنشین او را ببینم و هیچ نیازی به آن ندارم که حتی برای یک لحظه به سوی او بروم.
هوش مصنوعی: او به چهرهی زیبا و درخشان ماه و ستارگان نگریست و دل خود را در حال تلاطم و هیجان مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: او گفت: چرا جهانی را به دام انداختم، اما خودم هنوز در چنین وضعیتی گرفتار ماندهام؟
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به این موضوع اشاره دارد که او هیچ دوستی ندارد که بتواند برود و پیام او را به محبوب برساند. او میخواهد بداند که آیا محبوب هم در حال فکر کردن به اوست یا نه. این نیاز به ارتباط و نزدیکی به محبوب را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: یا مرا از در بیرون کند، یا اینکه به من اجازه دهد که وارد شوم؛ شاید هم بخواهد سرم را بکوبد یا مرا انتخاب کند.
هوش مصنوعی: اگر او مرا از خود براند، من به او نشان میدهم که چقدر آسیب میزنم و با درد و رنجی که میکشم، به او پاسخ خواهم داد.
هوش مصنوعی: میخواهم خون خود را در راه او بریزم و این بدن و جانم را فدای او کنم.
هوش مصنوعی: ناگهان کسی از جا بلند شد و از تخت خود پایین آمد و در یک لحظه، چهرهاش را از روی صندلی حکومت شست.
هوش مصنوعی: او به سرعت وارد اتاق شد و قلبش به شدت میتپید، به طوری که دیگر نتوانست خود را کنترل کند.
هوش مصنوعی: به پایین آمد و وارد باغ شد، چون ماهتاب درخشید و نورش مانند یک چراغ روشن بود.
هوش مصنوعی: او در باغ را باز کرد و بیرون آمد و با حالتی دیوانهوار به خیابان قدم گذاشت.
هوش مصنوعی: او نمیداند که در کجا میرود؛ نمیداند که به کجا میرسد یا چگونه به مقصد میرسد.
هوش مصنوعی: او به سوی باغ رفت و در آن باغ زیبا، شمعها و چراغهایی روشن بود.
هوش مصنوعی: او به نزدیکی آبشار آمد، اما حواسش نبود و در دلش آرامشی نداشت.
هوش مصنوعی: صدای دلنواز او به گوشم رسید و به دنبال آن، دیگر قادر به تحمل و تاب آوردن نبودم.
هوش مصنوعی: صدا به قدری تأثیرگذار بود که انگار پایش به دام افتاده است.
هوش مصنوعی: در این نیمه شب چه صدای بلندی است که باعث این ناله و فریاد و هیاهو شده است؟
هوش مصنوعی: میخواهم بفهمم که چرا این شخص ناراحت و دلخون است و چه چیزی باعث شده اینگونه غمگین و پژمرده به نظر برسد.
هوش مصنوعی: گوشی درخت را پشت خود قرار داده بود تا ببیند چه کسی به خاطر تقدیرش ناله میکند.
هوش مصنوعی: وقتی او آیات دلنشین او را شنید، ممکن است که زیبایی ماه و ستاره پروین او را نیز درک کرده باشد.
هوش مصنوعی: گفت: ببینم چه کسی در این نیمه شب خواسته که از جایش بلند شود و بیرون بیاید.
هوش مصنوعی: هر کسی که چیزی بشنود، از خود میگوید که من دختر پادشاه هستم؛ اما وقتی که پدرش بخواهد بشنود، من شرمسار میشوم.
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق به مرد بزرگی، بیاختیار به دام افتادهام و در واقع مانند فرزند یک سپهبد هستم.
هوش مصنوعی: چنان فشار کمان بر گردنم زیاد است که گویی قادر به افکندن شیر هستم.
هوش مصنوعی: عشق مرا در نیمه شب به تنگنا کشانده و در حال اشتیاق و بیتابی قرار داده است.
هوش مصنوعی: مردان بزرگ و نیکوکار در حال استراحت هستند، بنابراین تو باید به جهان سلام و درود بفرستی.
هوش مصنوعی: جوان وقتی این سخن را شنید، به او گفت: ای زیبای شیرین زبان.
هوش مصنوعی: با نگاه جادوی خود مرا اسیر کردی و با موهایت به دام انداختی.
هوش مصنوعی: مانند پرندهای که در دام تو افتاده، من نیز به چاهی از زلف تو گرفتار شدم.
هوش مصنوعی: رازهایم در جمع مردم آشکار خواهد شد و هر کس درباره من نظری خواهد داد و چیزی خواهد گفت.
هوش مصنوعی: الان شانس و اقبال من به من روی آورده و امشب راز و گفتگویی را از تو شنیدم.
هوش مصنوعی: وقتی که آفتاب را دید، بر سر پا ایستاد و به تو میگفت که چهرهاش، دنیا را زیبا و دلربا ساخته است.
هوش مصنوعی: در آن شب زیبا، رنگ سرخی بر چهره ماه نمایان شد و این سرخی به خوبی بر روی آب منعکس گردید.
هوش مصنوعی: جوان به سوی او رفت و دامانش را بوسید و گفت که این زن زیبا همچون ماه است.
هوش مصنوعی: من یک بنده و خدمتگزار تو هستم، همانطور که ماه در درگاه تو و زیر سایه تو قرار دارد. من فقط یک غلام هستم و تو شاه و صاحب اختیار منی.
هوش مصنوعی: امروز با تمام وجودم عشق تو را به دست آوردم و هیچ عهدی را نمیشکنم.
هوش مصنوعی: الان من به پیش تو آمدهام تا ببینم چه دستوری میدهی، ای شاه من. من نیز مانند یک راهنما برای تو هستم.
هوش مصنوعی: من را بپذیر، زیرا من کمتر از توام؛ اگر مرا از در خود برانی، مرگ را به جان میخرم.
هوش مصنوعی: زمانی که آفرینشگر مهر از جوان این موضوع را شنید، چهرهاش به سرخی درآمد و دلش از شادی به تپش افتاد.
هوش مصنوعی: دوست عزیز، جانم به تو وابسته است؛ جسم و روح و وجود من همه از تو سرچشمه میگیرد.
هوش مصنوعی: پس نوجوان قهرمان سرش را به زانو گذاشت و شروع به گریه کرد. کسی از او پرسید که دلیل این گریه چیست.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد از من خجالت میکشی و احساس ننگ میکنی، چون تو دختر شاهی هستی و من یک جنگجو.
هوش مصنوعی: او گفت که این شخص، یار من نیست و نمیدانم این ماجرا چگونه پیش آمده است.
هوش مصنوعی: پدر به شدت دوستم دارد و مانند جانش برایم ارزش قائل است، او هرگز مرا به دیگران نمیسپارد.
هوش مصنوعی: این بیت به بیان تنوع و گوناگونی کشورهای مختلف اشاره دارد. میتوان گفت که از مصر و روم، ترکیه و چین، ماد و لیدیا، هر یک نماد فرهنگها و تمدنهای مختلف هستند که در کنار یکدیگر وجود دارند و نشاندهندهی تنوع و زیبایی این سرزمینهاست.
هوش مصنوعی: همه سردمداران و ریشسفیدان از من خواستند و برایم جهانی زیبا و شکوهمند فراهم کردند.
هوش مصنوعی: پدر تمام درخواستها را رد کرد و به آنها گفت که فقط دربارهی موضوعی که مربوط به شاه است، صحبت کنند.
هوش مصنوعی: چه طور میتواند بر تو نیکی کند ای خاندان پاک، در حالی که از این اندیشه اشکهایم بر دامانم ریخته شده است؟
هوش مصنوعی: او به عزیزش گفت: گریه نکن و نگران نباش. دل بیقرار تو را من به آرامش میرسانم.
هوش مصنوعی: بگویم که به حرفهای من توجهی ندارد، چرا که درگیر افکار بیهوده است و به آن گوش نمیدهد.
هوش مصنوعی: بداند که تو دختر شهریار هستی، با مقام و جایگاه برجسته و شناخته شده.
هوش مصنوعی: چرا دخترش را از خود دور کند، او نمیداند چه اتفاقاتی ممکن است برایش بیفتد.
هوش مصنوعی: دوشنبه گذشته که برگشتیم از سفر، در ورود به درگاه با در بسته مواجه شدیم و ناچار به دور شدیم.
هوش مصنوعی: او بسیار مهربان بود و در نزدیکی خود، مکان ساخت و ساز را قرار داد.
هوش مصنوعی: دیگر اینکه آن هفت مرد شجاع به دست گوماتای گرفتار شدند.
هوش مصنوعی: آنها به یکدیگر پیمان بستند که هر کدام اگر king شود، در زمان معین تاج بر سر بگذارد.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که انسان در مقابل دختر و دختران، فاقد هر گونه کمبود و نقصی است و به همین خاطر بر آنها از نظر خود عیبی نمیبیند. در واقع، عشق و توجه در این زمینه باعث میشود که انسان تنها زیبایی و خوبیها را ببیند و کمبودها را نادیده بگیرد.
هوش مصنوعی: بدان که من نیز یکی از هفت نفر هستم که اینگونه با یکدیگر صحبت کردند و در این مورد به تبادل نظر پرداختند.
هوش مصنوعی: زمانی که مهرآفرین این سخن را شنید، به اندازهای شاد شد که مانند گلی در باغ به گل نشسته بود.
هوش مصنوعی: او گفت که آرزوی من همین یک چیز است و بس؛ مانند پرندهای که از قفس آزاد شده است.
هوش مصنوعی: جوان گفت: اگر از من یادگاری بگیری، خوشحال میشوم، ای معشوق.
هوش مصنوعی: از دست او یکی انگشتر از طلا به او داد و مرواریدی از دریا که نرم و لطیف بود.
هوش مصنوعی: خدایا، تو تنها شاهد عشق پاک من هستی و دیگر از کسی ترسی یا نگرانیتی ندارم.
هوش مصنوعی: ای ماه، تو که بر وضعیت ما نظارهگری، ستاره، به این حال ما نگاه کن.
هوش مصنوعی: من فقط به خداوند پاک امید دارم و بس، زیرا هیچکس دیگری این سعادت را به من نداده است.
هوش مصنوعی: سپس او حلقهای از طلا را با مهر خود درست کرد و با انگشت آن چهره زیبا را نشان داد.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره دارد به این که دست عروسی با حیا و خجالت به طرف بوسه خدا دراز کرده است و در اینجا به حافظ و حامی او اشاره میشود. در واقع، نوعی احترام و تقدس به عروس و زندگی جدید او نمایش داده شده است.
هوش مصنوعی: چهرهی گل سرخ به قدری زیبا و درخشان است که گویی زیباییاش به حدی است که باعث میشود انسان به خالق زیباییها بگوید: «خدا تو را ستایش میکنم».
هوش مصنوعی: همان لحظه خروس صبح را اعلام کرد و گفت که شب به پایان رسیده و صبح شده است.
هوش مصنوعی: جوان با افسوس میگوید که جدایی فرا رسیده است، جدایی که باعث شده طاقت و صبرش به پایان برسد.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم در شب بروم ای ماه روشن، در حالی که با تو همچون بهشت برین بودم و زیبایی تو را داشتم؟
هوش مصنوعی: شاهزاده خانم چنین گفت: سحرگاه نزدیک شده و افسوس که باید دورتر بروم.
هوش مصنوعی: باید دوباره به سمت خودم بروم، چون از دوری به شدت دلم را میسوزاند.
هوش مصنوعی: اگر در مسیر باغ بیابدم، از هر طرف صد چراغ روشن خواهد کرد.
هوش مصنوعی: اگر کسی تو را نزد من ببیند، در جمع زنان دربارهات صحبتهای دیگری میکنند.
هوش مصنوعی: زمانی که او این حرف را زد، از جای خود بلند شد و قامت زیبایش جهان را زینت بخشید.
هوش مصنوعی: گفت خدا نگهدار ای ماه مهر، چگونه میتوانم از زیبایی چهرهات دور شوم؟
هوش مصنوعی: کجا میتوانم بروم که چهرهات را ببینم؟ راهی به درگاه تو ندارم.
هوش مصنوعی: من در درگاه تو به عنوان خدمتگزار تو هستم و از عشق و محبت تو در خفا میگذرم. ای دارای چهره زیبا، من در مسیر تو حرکت میکنم.
هوش مصنوعی: دو عاشق وقتی از یکدیگر دور میشوند، مانند این است که نور از آسمان رفته باشد.
هوش مصنوعی: در قصر خورشید، کنیزان و دایهها در خواب بودند و او به آرامی در آنجا قدم میزد.
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید از آسمان ظاهر شد، دایه مهربان بیدار شد و به پا خاست.
هوش مصنوعی: ماهآفرید بر تخت نشسته بود و دید که همان دختر زیبا در کنار او خوابیده است.
هوش مصنوعی: سپس او دست حریر را به آرامی به سمت خود کشید، و حریر از روی او کنار رفت.
هوش مصنوعی: چشمان زیبا و سیاه خود را باز کرد و گفت: «ای مادر جانم، چه اتفاقی افتاده است؟»
هوش مصنوعی: او گفت: عزیزم، آفتاب بالا آمده! چرا هنوز خوابیدهای؟
هوش مصنوعی: چرا اینگونه نزار و ضعیف شدی که از دیدار آن لشکر دلنگران گشتی؟
هوش مصنوعی: او گفت: با دایه آن دختر زیبا، این صحبتها را کم کن و هر چه زودتر موضوع را تمام کن.
هوش مصنوعی: تا نیمه شب سرم درد میکرد، دلم آرام نداشت و بدنم هم تب کرد.
هوش مصنوعی: الان احساس بهتری دارم و دوست ندارم از اینجا بلند شوم.
هوش مصنوعی: لباس نرم و لطیفی را بر صورتم بگذار و پرده تختخوابم را پایین بیاور.
هوش مصنوعی: خواب برای من مانند دارویی است که به درد و رنج من کمک میکند، زیرا وقتی بیدار هستم، بیشتر ناراحت و دلگیر میشوم.
هوش مصنوعی: در آن سوی مردونیه، در دل شب رفت و استراحت کرد.
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید درخشنده از پشت کوهها طلوع کرد، چهرهاش نورانی و زیبا به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: زمانی که فرمانده از خواب بیدار شد، از پرستاران خواست که نزد او بیایند و پاسخگو باشند.
هوش مصنوعی: او گفت: چه شده است که به زودی پسر جوان من را به جمع میآورید؟
هوش مصنوعی: زمانی سپاهیان و مردم در انتظار ورود شاه به بارگاه بودند.
هوش مصنوعی: امروز در کاخ جشن و شادی است، زیرا سپاه پیروز به وطن بازگشتهاند.
هوش مصنوعی: یکی از افراد ارتش به نزد شاه آمد و گفت: امیدوارم فرمانده سپاه شاد و خوشحال باشد.
هوش مصنوعی: سلطان در کاخ حاضر شده است و همه سربازان برای دیدار او آمدهاند.
هوش مصنوعی: اسپهید نامی گفت که سپاه از لطف و رحمت شاه خوشحال و شاداب است.
هوش مصنوعی: او اسب زیبایی را آورد که زین و لگامش را نزد فرمانده برد.
هوش مصنوعی: سردار بر روی زین نشسته و سوار بر اسبی دیگر شده است و جوانی را انتخاب کرده است.
هوش مصنوعی: همه با حالت سپاهی و زرهپوش، به درگاه شاه داریوش آمدهاند.
هوش مصنوعی: از زینت و زیبایی کاخ و همچنین از قوس پیروزی، چه کسی در آن لحظه حاضر بود؟
هوش مصنوعی: سپهبد به سوی کاخ آمد که به خاطر قد بلندیاش، به اندازه صد ستون ایستاده بود.
هوش مصنوعی: همه چشمها به دنبال دیدن شاه بودند و صفوفی از مردم در درون کاخ تشکیل شده بود.
هوش مصنوعی: شاه بزرگ بر تخت نشسته و بزرگان با احترام و ادب فراوان به او تعظیم کردند.
هوش مصنوعی: پس از آن، شاه داریوش دستور داد که به او به خوبی توجه داشته باشند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.