گنجور

 
ادیب الممالک فراهانی
 

چند کشی جور این سپهر کهن را

چند بکاهی روان و خواهی تن را

مرد چو رخت شرافت ندوخت بر اندام

باید پوشد به دوش خویش کفن را

سلسله اش چون بنات نعش گسستی

گر نبدی اتحاد عقد پرن را

ای شده سیراب ز اشک دیده مادر

وی تو به خون پدر خریده وطن را

دامن خوابت کشد به پیرهن مرگ

گر نربائی ز دیده کحل و سن را

باغ پدر چون به رهن داده ای ای پور

جان تو مرهون شده است بیت حزن را

گر زن و فرزند را به خصم سپردی

بر تن خود پوش رخت دختر و زن را

چون زن و فرزند رفت فاتحه بر خوان

یکسره خویش و تبار و صهر و ختن را

زور نداری به چاره کوش و به تدبیر

گر تو شنیدی حدیث مور و لگن را

غره به بازوی خود مباش که بایست

شانه ز پولاد آهنین مجن را

خسرو چین گر به خویش غره نگشتی

کس نگشودی جبین عروس ختن را

در طرف راست، یار عربده جو بین

در طرف چپ، حریف عهد شکن را

شاهد روسی نخست از ره بیداد

کرد عیان حیله های سرو علن را

فاش و هویدا به خرمن تو برافروخت

نائره اشتعال جور و فتن را

آنسان رفتار کرد با تو که بروی

هیچ نکردی خطا عقیده و ظن را

لیک بت انگلیسی از در اخلاص

آمد و وارونه کرد طرح سخن را

گفت منم آنکه دست من برباید

از دل تو انده وز دیده وسن را

پس به فسون و فسانه برد به کارت

باده ناخوشگوار مرد فکن را

مست فتادی ازین شراب و سحرگاه

زهر هلاهل زدی خمار شکن را

باد بروتت برفت یکسره ای شیخ

ریش تو جاروب کرده دردی دن را

همچو مضارع شدی که نصب و سکونش

منتظر یک نظر بود لم و لن را

عهد بریتانیا نسیم صبا بود

طرفه نسیمی که سوخت سرو و سمن را

طرفه نسیمی که تا وزید به بستان

کند پر و بال مرغکان چمن را

طرفه نسیمی که خست خاطر گلبن

خانه بلبل سپرد زاغ و زغن را

ایران باشد بهشت عدن و تو آدم

عدن تو آن کس برد که برد عدن را

ما را بیند چنانکه گویی دیده است

جانوری بی زبان و بسته دهن را

ما هم از آن دیده بنگریم که بیند

مار گزیده سیه سپید رسن را

مانا فرموش کرده اند حریفان

نیزه گیو دلیر و جنگ پشن را

یا بنخواندند در متون تواریخ

قصه شاپورشاه و والرین را

ای علما تا بکی کنید پر حرص

آلت بیداد خویش شرع و سنن را

ای ادبا تا بکی معانی بی اصل

می بتراشید ابجد و کلمن را

ای شعرا چند هشته در طبق فکر

لیموی پستان یار و سیب ذقن را

ای عرفا چند گسترید در این راه

دانه تسبیح و دام حیله و فن را

ای خطبا تا بکی دریدن و خستن

با دم خنجر دل حسین و حسن را

ای وزرا تا بچند در گله ما

راهنمائی کنید گرگ کهن را

ای وکلا تا بکی دهید به دشمن

از ره جهل و هوس عروس وطن را

خون شهیدان درین دو ساله به ایران

کرد ز خارا عیان عقیق یمن را

ساغر می نیست خونبهای شهیدان

نیک بسنج ای پسر مبیع و ثمن را

امت موسی نه ای که باز فروشی

در عوض سیر و تره سلوی و من را

گر رگ ایرانیت به تن بود ایدر

جیحون سازی ز دیده طل و دمن را

مرد، وطن را چنان عزیز شمارد

با دل و با جان که شیرخواره لبن را

مرد، وطن را چنان ز صدق پرستد

فاش و هویدا که بت پرست وثن را

هر که ز حب الوطن نیافت سعادت

بسته بزنجیر ننگ گردن تن را

شامه پیغمبری چو نیست محال است

بشنوی از دور بوی پیر قرن را

عشق بتان را درون دل ندهد جای

پیر علیلی که مبتلاست عنن را

کور نبیند عروس ماه جبین را

طفل نخواهد نگار سیم بدن را