گنجور

 
 
خواجوی کرمانی

ای آن که شبت جیب ثریا بگرفت

آهم ز غمت دامن جوزا بگرفت

از آتش رویت جگر لاله بسوخت

از قد تو کار سرو بالا بگرفت

جهان ملک خاتون

در دیده خیال روی تو جا بگرفت

در دل قد چون سرو تو مأوا بگرفت

از لعل لب تو آتشی بس سوزان

ای نور دو دیده بین که در ما بگرفت

طالب آملی

باز این سر محنت زده سودا بگرفت

وز سینه نهال آه بالا بگرفت

پیچید چنان بقالبم دود نفس

کین دل همگی رنگ سویدا بگرفت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه