گنجور

 
صائب

دلهای صیقلی بود آیینه دار حسن

آیینه چشم شور بود در دیار حسن

دام بود به طبع هوسناک سازگار

بیگانه پرورست هوای دیار حسن

از عرض ملک نخوت شاهان فزون شود

در دور خط زیاده شود اقتدار حسن

چون خط مشکبار، بود پیچ و تاب من

روشن ز روی آینه بی غبار حسن

از یکدگر گزیر ندارند حسن و عشق

رنگین ز داغ عشق بود لاله زار حسن

گردی است خط ز لشکر زلف سبک عنان

مژگان صفی است از سپه بی شمار حسن

چشم وفا مدار ز خوبان که می کند

در هر نگاه جامه بدل نوبهار حسن

در زیر خاک ماند نهان چون زر بخیل

هر کس نکرد خرده جان را نثار حسن

کوه از خروش سیل محابا نمی کند

فریاد عاشقان چه کند با وقار حسن؟

از صبر و عقل و هوش به خون دست خویش شست

روزی که گشت صائب بیدل شکار حسن

 
 
گنجور رومیزی
حکیم نزاری

ای عشق پروریده تو را درکنارِ حسن

وی رسته سر و قدِّ تو بر جویبارِ حسن

ملکِ جمال بر تو مقرّر شود به حکم

گرپایْ مردِ لطف کنی دستْیارِ حسن

هم عاقبت وصال میّسر شود که شد

[...]

ابن یمین

ای روی دلربای تو باغ و بهار حسن

وی خط مشکبار تو نقش و نگار حسن

در باغ حسن تا گل خود روی تو شکفت

از دل برون نمیرودم خار خار حسن

در کارگاه صنع که تعیین کارها

[...]

حافظ

ای روی ماه‌منظر تو نوبهار حُسن

خال و خط تو مرکز حُسن و مدار حُسن

در چشم پرخمار تو پنهان فسون سِحر

در زلف بی‌قرار تو پیدا قرار حُسن

ماهی نتافت همچو تو از برج نیکویی

[...]

نورس دماوندی

ای بر لب تو خال سیه مهره دار حسن

صاحب رقم ز سبزه خطت بهار حسن

مرکز خبر زگردش پرگار می دهد

بر نقطه های خال تو باشد مدار حسن

مانند آب گوهر غلطان که مطلب است

[...]

رضاقلی خان هدایت

آن رب مقتدر که بود عشق نام وی

عبد است حسن را بنگر اقتدار حسن

حسن جلی محمد و عشق خفی علی

پنهان عشق جلوه گر از آشکار حسن

با عشق حسن را دو مبین متحد ببین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه