گنجور

 
مولانا

قصر بوَد روح ما‌، نی تل ویرانه‌ای

همدم ما یار ما‌، نی دَم بیگانه‌ای

بادیه‌ای هایل است راه دل و کی رسد

جز که دل پردلی رستم مردانه‌ای

نی دل خصم‌افکنی بل دل خویش‌افکنی

نی دل تن‌پروری عاشق جانانه‌ای

چونکه فروشد تنش در تک خاک لحد

رُست درخت قبول از بن چون دانه‌ای

عاشق آن نور کیست جز دل نورانی‌یی

فتنهٔ آن شمع چیست جز تن پروانه‌ای

مسرح روح الله است جلوه روح القدس

زانکه ورا آفتاب هست عزبخانه‌ای

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه
غزل شمارهٔ ۳۰۲۳ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
مولانا

بستگی این سماع هست ز بیگانه‌ای

ز ارچلی جغد گشت حلقه چو ویرانه‌ای

آنک بود همچو برف سرد کند وقت را

چون بگدازد چو سیل پست کند خانه‌ای

غیر برونی بدست غیر درونی بتر

[...]

حکیم نزاری

هر که جگرگوشه ای دارد و جانانه ای

در نظرش مصر دان هست چو ویرانه ای

خاصه که تو دل بری شنگِ جهانی که نیست

در صدفِ روزگار همچو تو دردانه ای

مطلعِ خورشید چیست رویِ تو دیدن صباح

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه