گنجور

 
بیدل دهلوی

به خیالِ چشمِ که می‌زند قدحِ جنون، دلِ تنگ ما؟

که هزار میکده می‌دود، به رکابِ گردش رنگ ما

به حضور زاویهٔ عدم، زده‌ایم بر در عافیت

که ز منت نفسِ کسی، نگدازد آتشِ سنگ ما

به دل شکسته از این چمن زده‌ایم بالِ گذشتنی

که شتاب اگر همه خون شود، نرسد به گردِ درنگ ما

کسی از طبیعتِ منفعل, به کدام شکوه طرف شود؟

نفس آبیارِ عرق مکن ز حدیثِ غیرت جنگ ما

به فسونِ هستیِ بی‌خبر ز شکستِ شیشهٔ دل, حذر!

شب خون به خواب پری مبر ز فسانه‌های تُرنگ ما

گهری ز هر دو جهان گران‌، شده خاک نسبت جسم و جان

سبکیم این‌همه کاین زمان به ترازو آمده سنگ ما

ز دل فسرده به ناله‌ای نرسید تاب‌وتبِ نفس

ببرید ناخن مطرب از گرهِ بریشمِ چنگ ما

سخن غرور جنون‌اثر، به زبان جرأت ماست تر

مژه بشکنی به رهِ نظر، پر اگر دهی به خدنگ ما

چه فسانهٔ ازل و ابد، چه امل‌طرازی حرص و کد

به هزار سلسله می‌کِشد، سرِ طرهٔ تو ز چنگ ما

ز غبار بیدل ناتوان دل نازکت نشود گران

که رود ز یاد تو خودبه‌خود چو نفس ز آینه، زنگِ ما

 
 
پرسش‌های پرتکرار