گنجور

 
مولانا

صبر مرا آینه بیماری است

آینه ای  عاشق غمخواری است

درد نباشد ننماید صبور

که دل او روشن یا تاری است

آینه جویی‌ست نشان جمال

که رخم از عیب و کلف عاری است

ور کلفی باشد عاریتیست

قابل داروست و تب افشاری است

آینه رنج ز فرعون دور

کان رخ او زنگی و زنگاری است

چند هزاران سر طفلان برید

کم ز قضا دردسری ساری است

من در آن خوف ببندم تمام

چون که مرا حکم و شهی جاری است

گفت قضا بر سر و سبلت مخند

کاین قلمی رفته ز جباری است

کور شو امروز که موسی رسید

در کف او خنجر قهاری است

حلق بکش پیش وی و سر مپیچ

کاین نه زمان فن و مکاری است

سبط که سرشان بشکستی به ظلم

بعد توشان دولت و پاداری است

خار زدی در دل و در دیده شان

این دمشان نوبت گلزاری است

خلق مرا زهر خورانیده‌ای

از منشان داد شکرباری است

از تو کشیدند خمار دراز

تا به ابدشان می و خماری است

هیزم دیگ  فقرا ظالمست

پخته بدو گردد کو ناری است

دم نزدم زان که دم من سکست

نوبت خاموشی و ستاری است

خامش کن  تا  که بگوید حبیب

آن سخنان کز همه متواری است

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
غزل شمارهٔ ۵۱۲ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم