گنجور

 
مولانا

سماع آرام جان زندگان‌ست

کسی داند که او را جانِ جان‌ست

کسی خواهد که او بیدار گردد

که او خفته میان بوستان‌ست

ولیک آن کاو به زندان خفته باشد

اگر بیدار گردد در زیان‌ست

سماع آن جا بکن کآن جا عروسی‌ست

نه در ماتم که آن جای فغان‌ست

کسی کاو جوهر خود را ندیده‌ست

کسی کآن ماه از چشمش نهان‌ست

چنین کس را سماع و دف چه باید‌؟

سماع از بهر وصل دلستان‌ست

کسانی را که روشان سوی قبله‌ست

سماع این جهان و آن جهان‌ست

خصوصاً حلقه‌ای کاندر سماعند

همی گردند و کعبه در میان‌ست

اگر کآن شکر خواهی همان جاست

ور انگشت شکر خود رایگان‌ست

 
 
 
مشکلات اینترنت
غزل شمارهٔ ۳۳۹ به خوانش پری ساتکنی عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
باباطاهر

نفس شومم به دنیا بهر آن است

که تن از بهر موران پروران‌ست

ندونستم که شرط بندگی چیست

هرزه بورم به میدان جهان‌ست

امیرخسرو دهلوی

به هر بیتی که وصف آن رخانست

چو نیکو بنگری شه بیت آنست

کمر که بسته او هست جانم

مرا جانی ست آن هم در میانست

ندارم در میان تو سخن هیچ

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه