ز بس از روزگار بخت و سخت و سست دلتنگم
به سختی متصل با روزگار و بخت در جنگم
دو رنگی چون پسند آید به چشم مردم دنیا
بهغیر از خون دل خوردن چه سازم من که یکرنگم
خوشم با این تهی دستی بلندی جویم از پستی
نه در سر شور دیهیم و نه در دل مهر اورنگم
بگو با عارف و عامی سپردم جان به ناکامی
گذشتم از نکونامی کنون آمادهٔ ننگم
منم آن مرغ دلخسته، شکستهبال و پر بسته
که دست آسمان دایم ز اختر میزند سنگم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از ناامیدی و دلتنگی خود در برابر سختیهای زندگی و بخت بد سخن میگوید. او احساس میکند که به خاطر دو رنگی و ظاهرگرایی مردم، مجبور به تحمل درد و رنج است و تنها چیزی که در اختیار دارد، یکرنگی و صداقت خود است. رغم تهی دستیاش، او همچنان به دنبال حقیقت و بلندی از پستیهاست. او به عارفان و مردم عادی میگوید که در این مسیر به ناکامی و ننگ رسیده است و خود را به مثابه یک پرنده شکسته توصیف میکند که به دلیل سختیهای زندگی، دچار شکست و ناامیدی شده است.
هوش مصنوعی: به خاطر مشکلات و سختیهایی که در زندگی تجربه کردهام، احساس ناامیدی و دلتنگی دارم. همیشه با سرنوشت و بخت خود در کشمکش بودهام.
هوش مصنوعی: اگر دنیای امروز به دو رنگی و تظاهر علاقهمند باشد و من تنها با صداقت و یکرنگی زندگی میکنم، چه میتوانم بکنم جز اینکه غم و دلخوشی خود را در دل پنهان کنم؟
هوش مصنوعی: من از این که دستم تهی است خوشحال هستم و از فرودستی به سوی بلندی میروم. نه در فکر شور و شوق دیهیم هستم و نه در دل خود محبت اورنگم را احساس میکنم.
هوش مصنوعی: من به عارف و عامی گفتم که جانم را به شکست سپردم و از نام نیکو عبور کردم، حالا آمادهام که ننگ را بپذیرم.
هوش مصنوعی: من آن پرندهای هستم که دلزده و رنجور است، بال و پرش آسیب دیده و بسته شده، و همیشه آسمان با ستارههایش به من آسیب میزند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شدم دیوانه وان طفل پری پیکر نزد سنگم
کنون زین غصه چون دیوانگان با خویش در جنگم
رو ای شادی خدا را جانب ارباب عشرت شو
که نبود جای جز غم های او را در دل تنگم
نخواهم جز قیامت خاستن چون کوهکن زینسان
[...]
چونی هر چند از درد جدایی ناتوان رنگم
شود از ناله هر دم تیز تر سوی تو آهنگم
دلم را از جمالت پرده ی هستی بود مانع
ز محرومی کنون با هستی خود بر سر جنگم
چو می گویم غم خود با کسی بی غنچه ی لعلت
[...]
نخست از پهلوی خود دید آفت ها دل تنگم
شکست از موج خارا خورد این آیینه در سنگم
بیاد چشم مستی دارد از بس عشق دلتنگم
بریزد خون صهبا از شکست شیشهٔ رنگم
مرا باید کشید آزار هر کس را رسد دردی
[...]
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
شدم پیر و نیام محرم نوای نالهٔ دردی
محبت کاش بنوازد طفیل پیکر چنگم
به رنگ سایه از خود غافلم لیک اینقدر دانم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.