گنجور

شرح پریشانی

 
وحشی
وحشی » گزیده اشعار » ترکیبات
 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم

بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نیکپندار نوشته:

حاشیه نه به معنی شرح و توضیج بلکه به عنوان خاطره یی از «شرح پریشانی» چرا در ایام جوانی که به قول سعدی گذر به کویی داشتم و نظر با رویی، ایام آشنایی دیری نپایید و مهربان مهرو جفاکار شد. در آن زمان من تمام این شعر را حفظ کرده بودم . در آن گوشه های از شرح پریشانی خود می یافتم.

نخبه نوشته:

فقط اصلاح چند اشتباه املایی (متاسفانه اکنون به مشخصات نسخه چاپی دست رسی ندارم):
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه‌ی درد بریدیم بس است

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعل حریفان دغل باز مباش

پاسخ: با تاشکر از شما، در مورد اول «اگر اشعاری» با «اگرش عاری» جایگزین شد. دو مورد «سد» با «صد» جایگزین شد، هر چند بد نیست اشاره شود که گویا در رسم‌الخطهای بعضی دیوانهای اشعار، کاربرد «سد» به جای «صد» مرسوم بوده و در گنجور نیز مورد این گونه زیاد است. در مورد آخر «لعل» به جای «لعب» درست به نظر نمی‌رسد، هر چند «دغل» به جای «دغا» به زبان امروز نزدیکتر است. در هر صورت در مورد آخری تغییری اعمال نشد تا از دوستان کسی با نسخه‌ی چاپی مقابله کند و درستش را اطلاع دهد.

محمد نوشته:

من فکر می کنم این یکی از بهترین و یکی از شاهکار های وحشی است.

مجتبی نوشته:

خیلی جالبه که بدانید این شعر در وصف معشوق مذکر سروده شده.
در حقیقت معشوق در اکثر اشعار وحشی و شعرای هم دوره اش مذکر بوده.
برای لذت بردن از اشعار کافیه چشماتون رو ببندید و خیال کنید که معشوقه خانم است.

نگین شکروی نوشته:

بادرودوسپاس فراوان
برطبق تمام نسخی که اینجانب تاکنون دیده ام مصراع “غافل ازلعب حریفان دغاباز مباش” صحیح است اما نسخه ای که برای اثبات مدعا اکنون در دست دارم به اهتمام مرحوم “محمدرضا افشاری” گردآوری شده ومتعلق به انتشارات “پیمان” است.


پاسخ: ممنون، لذا متن درست‌تر از بدل پیشنهادی جناب نخبه است.

مجید نوشته:

این شعر را زمان دبیرستان مخصوصا سال چهارم مرتب از حفظ می خوندم و اصلا فکر نمی کردم یه روزی مفهومشو اینقدر عمیق بعد از ۱۵ سال درک کنم.
این سایت را یه دوست دیشب برای من فرستاده بود و امروز در حالی که اخرین صحبتمو با عشقم انجام میدادم اینم باز می کردم که این شعر وحشی که همیشه شعر زیبایی می دونستمش امد و برای بهار هم خواندمش و با هم خداحافظی کردیم برای همیشه…
و الان که یه بار دیگه خواندمش همش به حس و حال وحشی در لحظه سرودن شعر فکر می کردم و دیدم چقدر خوبه که حسی که می خواهی بگی کامل و بی نقص به شعر تبدیل شده و چقدر بهتر می شد اگه خودت شم شعر داشتی!

فریبا علومی یزدی نوشته:

شیوه‏اى نو در غزلسرایى سده دهم که ویژگى بارز آن سادگى بسیار زبان و خالى بودن آن از اغراقهاى شاعرانه و آرایه‏هاى ادبى (بدیعى) بود. آنچه باعث شد در سده‏هاى ده و یازده این شیوه را نو بدانند، دگرگونى آن بود نسبت به غزل سده پیش و وارد کردن عنصر احساس واقعى و تجربه عاطفى شاعران با زبان ساده و بى‏تکلّف. این سادگى بعدها جاى خود را به سبک هندى داد. بسیارى این سخن را باور ندارند که این شیوه، ویژه و ابداع شاعران سده دهم بوده بلکه با گواه گرفتن از ابیات سعدى، امیرخسرو دهلوى، کمال‏الدّین اسماعیل و نیز تغزّلهاى فرّخى سیستانى به اثبات ادّعاى خود مى‏پردازند. سخنوران نامى این مکتب: وحشى بافقى، محتشم کاشانى و شرف قزوینى هستند.

مسیب هونجانی نوشته:

سلام
این شعر را اوین بار که شنیدم عاشقش شدم و چون خطاط هستم آن را روی در اتاق توی خوابگاه دانشجویی نوشتم و خیلی ها را ترغیب به حفظش کردم. روحش شاد که خوب درد دل را گفته

سامان نوشته:

کسی میتونه در مورد مذکر بودن معشوق بیشتر توضیح بده؟؟؟

رضا نوشته:

سلام
منعاشق عشق موجود در این شعرم
سالها جور کش این دل بی پیر بودم تا این شعر واسطه یافتن معشوق من شد
حالا هم سحر این شعر منو گرفته و الان از معشوق جدا ام دقیقا به مثابه همین شعر به خداوندگار قسم به مقابه همین شعر معشوقم رفت.
کس یروبرگ من بی سرو سامان دارد

افشین نوشته:

منظور از معشوق مذکر خداوند است که در زمان وحشی مرسوم شده بود. اگرچه در زمان سعدی وحافظ همین معشوق گاه مذکر و بیشتر اوقات مونث بوده والبته بدیهی است که فقط تشبیه است.
واین شعر یک درد دل گلایه آمیز است با معشوقی که یک زمان در گذشته شاعر را با غم عشق خود آشنا کرده و اکنون مدتهاست که شاعر به دنبال آن عشق آتشین به هر دری زده است و چون آن احساس شورانگیز را دیگر در خود نمیابد به همین دلیل دهان به گلایه ولاف های عاشقانه گشوده.
اما این عاشق وحشی هم مثل تمام عاشقان حقیقی هرگز از دوست نگسلیده هرچند به ظاهر دوست او را فراموش کرده باشد. چرا که در آخرین بیت باز به دامان دوست برمیگردد و سر به گریه میگزارد و میگوید : حاش لله که وفای تو فراموش کنم/ سخن مصلحت آمیز کسان گوش کنم.
مشابه این شعر در اشعار سایر عارفان فراوان است:
مثلا حافظ= دل از من برد و روی ازمن نهان کرد/خدایا باکه این بازی توان کرد
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود/ رقم مهر تو در چهره ما پیدا بود
گویی از صحبت ما سخت به تنگ آمده بود/ بار بربست و به گردش نرسیدیم وبرفت

علی اکبر نوشته:

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

ادیب نوشته:

میخواستم در مورد وزن این شعر دلنشین نکته ای رو عرض کنم گمان میکنم رکن اول وزن به جای فعلاتن فاعلاتن باشه

باربدشب نوشته:

ای پسر چند به کام دگرانت بینم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

این چند مصرع رو نوشتم برای اون دوستی که نوشته بود معشوق تو این شعر خداست … چرا خودمون رو گول بزنیم … شعر بسیار زیباییه که معشوقش پسره … من واقعاً این شعر رو دوست دارم
حالا چه اشکالی داشته که معشوق وحشی پسر باشه؟

کیان مهرارا نوشته:

سلام. مهروی بی وفایی من را اتش کشده است که با این شعر ارام می شوم

ویرایش جدید ساغر