گنجور

شرح پریشانی

 
وحشی
وحشی » گزیده اشعار » ترکیبات
 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم

بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

علیرضا افتخاری » خداحافظ » تصنیف شرح پریشانی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نیکپندار نوشته:

حاشیه نه به معنی شرح و توضیج بلکه به عنوان خاطره یی از «شرح پریشانی» چرا در ایام جوانی که به قول سعدی گذر به کویی داشتم و نظر با رویی، ایام آشنایی دیری نپایید و مهربان مهرو جفاکار شد. در آن زمان من تمام این شعر را حفظ کرده بودم . در آن گوشه های از شرح پریشانی خود می یافتم.

نخبه نوشته:

فقط اصلاح چند اشتباه املایی (متاسفانه اکنون به مشخصات نسخه چاپی دست رسی ندارم):
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه‌ی درد بریدیم بس است

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعل حریفان دغل باز مباش

پاسخ: با تشکر از شما، در مورد اول «اگر اشعاری» با «اگرش عاری» جایگزین شد. دو مورد «سد» با «صد» جایگزین شد، هر چند بد نیست اشاره شود که گویا در رسم‌الخطهای بعضی دیوانهای اشعار، کاربرد «سد» به جای «صد» مرسوم بوده و در گنجور نیز مورد این گونه زیاد است. در مورد آخر «لعل» به جای «لعب» درست به نظر نمی‌رسد، هر چند «دغل» به جای «دغا» به زبان امروز نزدیکتر است. در هر صورت در مورد آخری تغییری اعمال نشد تا از دوستان کسی با نسخه‌ی چاپی مقابله کند و درستش را اطلاع دهد.

محمد نوشته:

من فکر می کنم این یکی از بهترین و یکی از شاهکار های وحشی است.

مجتبی نوشته:

خیلی جالبه که بدانید این شعر در وصف معشوق مذکر سروده شده.
در حقیقت معشوق در اکثر اشعار وحشی و شعرای هم دوره اش مذکر بوده.
برای لذت بردن از اشعار کافیه چشماتون رو ببندید و خیال کنید که معشوقه خانم است.

نگین شکروی نوشته:

بادرودوسپاس فراوان
برطبق تمام نسخی که اینجانب تاکنون دیده ام مصراع “غافل ازلعب حریفان دغاباز مباش” صحیح است اما نسخه ای که برای اثبات مدعا اکنون در دست دارم به اهتمام مرحوم “محمدرضا افشاری” گردآوری شده ومتعلق به انتشارات “پیمان” است.


پاسخ: ممنون، لذا متن درست‌تر از بدل پیشنهادی جناب نخبه است.

مجید نوشته:

این شعر را زمان دبیرستان مخصوصا سال چهارم مرتب از حفظ می خوندم و اصلا فکر نمی کردم یه روزی مفهومشو اینقدر عمیق بعد از ۱۵ سال درک کنم.
این سایت را یه دوست دیشب برای من فرستاده بود و امروز در حالی که اخرین صحبتمو با عشقم انجام میدادم اینم باز می کردم که این شعر وحشی که همیشه شعر زیبایی می دونستمش امد و برای بهار هم خواندمش و با هم خداحافظی کردیم برای همیشه…
و الان که یه بار دیگه خواندمش همش به حس و حال وحشی در لحظه سرودن شعر فکر می کردم و دیدم چقدر خوبه که حسی که می خواهی بگی کامل و بی نقص به شعر تبدیل شده و چقدر بهتر می شد اگه خودت شم شعر داشتی!

فریبا علومی یزدی نوشته:

شیوه‏اى نو در غزلسرایى سده دهم که ویژگى بارز آن سادگى بسیار زبان و خالى بودن آن از اغراقهاى شاعرانه و آرایه‏هاى ادبى (بدیعى) بود. آنچه باعث شد در سده‏هاى ده و یازده این شیوه را نو بدانند، دگرگونى آن بود نسبت به غزل سده پیش و وارد کردن عنصر احساس واقعى و تجربه عاطفى شاعران با زبان ساده و بى‏تکلّف. این سادگى بعدها جاى خود را به سبک هندى داد. بسیارى این سخن را باور ندارند که این شیوه، ویژه و ابداع شاعران سده دهم بوده بلکه با گواه گرفتن از ابیات سعدى، امیرخسرو دهلوى، کمال‏الدّین اسماعیل و نیز تغزّلهاى فرّخى سیستانى به اثبات ادّعاى خود مى‏پردازند. سخنوران نامى این مکتب: وحشى بافقى، محتشم کاشانى و شرف قزوینى هستند.

مسیب هونجانی نوشته:

سلام
این شعر را اوین بار که شنیدم عاشقش شدم و چون خطاط هستم آن را روی در اتاق توی خوابگاه دانشجویی نوشتم و خیلی ها را ترغیب به حفظش کردم. روحش شاد که خوب درد دل را گفته

سامان نوشته:

کسی میتونه در مورد مذکر بودن معشوق بیشتر توضیح بده؟؟؟

رضا نوشته:

سلام
منعاشق عشق موجود در این شعرم
سالها جور کش این دل بی پیر بودم تا این شعر واسطه یافتن معشوق من شد
حالا هم سحر این شعر منو گرفته و الان از معشوق جدا ام دقیقا به مثابه همین شعر به خداوندگار قسم به مقابه همین شعر معشوقم رفت.
کس یروبرگ من بی سرو سامان دارد

افشین نوشته:

منظور از معشوق مذکر خداوند است که در زمان وحشی مرسوم شده بود. اگرچه در زمان سعدی وحافظ همین معشوق گاه مذکر و بیشتر اوقات مونث بوده والبته بدیهی است که فقط تشبیه است.
واین شعر یک درد دل گلایه آمیز است با معشوقی که یک زمان در گذشته شاعر را با غم عشق خود آشنا کرده و اکنون مدتهاست که شاعر به دنبال آن عشق آتشین به هر دری زده است و چون آن احساس شورانگیز را دیگر در خود نمیابد به همین دلیل دهان به گلایه ولاف های عاشقانه گشوده.
اما این عاشق وحشی هم مثل تمام عاشقان حقیقی هرگز از دوست نگسلیده هرچند به ظاهر دوست او را فراموش کرده باشد. چرا که در آخرین بیت باز به دامان دوست برمیگردد و سر به گریه میگزارد و میگوید : حاش لله که وفای تو فراموش کنم/ سخن مصلحت آمیز کسان گوش کنم.
مشابه این شعر در اشعار سایر عارفان فراوان است:
مثلا حافظ= دل از من برد و روی ازمن نهان کرد/خدایا باکه این بازی توان کرد
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود/ رقم مهر تو در چهره ما پیدا بود
گویی از صحبت ما سخت به تنگ آمده بود/ بار بربست و به گردش نرسیدیم وبرفت

علی اکبر نوشته:

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

ادیب نوشته:

میخواستم در مورد وزن این شعر دلنشین نکته ای رو عرض کنم گمان میکنم رکن اول وزن به جای فعلاتن فاعلاتن باشه

باربدشب نوشته:

ای پسر چند به کام دگرانت بینم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

این چند مصرع رو نوشتم برای اون دوستی که نوشته بود معشوق تو این شعر خداست … چرا خودمون رو گول بزنیم … شعر بسیار زیباییه که معشوقش پسره … من واقعاً این شعر رو دوست دارم
حالا چه اشکالی داشته که معشوق وحشی پسر باشه؟

کیان مهرارا نوشته:

سلام. مهروی بی وفایی من را اتش کشده است که با این شعر ارام می شوم

فروهر نوشته:

جالبه واقعا از دل همه گفته
از دل همه کسانی که قراره اون شتر بی وفا؟؟؟؟
نه!!!!!
بی معرفت؟؟؟؟؟
باز هم نه!!!!!
بی آدرس؟؟؟؟
بله درسته
بی آدرس عشق در خونه شون بخوابه
چرا همیشه آدرس رو اشتباه میره
چرا کسی رو عاشق کسی میکنه که بهش نمیرسه؟؟؟؟؟
جالبه
دروغ و خیال پاهای عشق هستند که حقیقت و واقعیت انسانی رو لگد مال میکنند

حسین شعبانپور نوشته:

با سلام و صلوات بر روح وحشی بافقی با این شعر زیبا و فراموش نشدنیش و درود بر عاشقان واقعی که با خواندن این شعر چشمهاشون پر از اشک میشه و دلهاشون بی قرار یار … یاربی وفا(N)
23/11/1390 - همدان

صادق نوشته:

عشق من خبر ندارد از عشق من، چه کنم؟ گاهی این شعر را می خوانم و اندکی آرامش می یابم

آرزو نوشته:

ای بابا اعصابمونو خرد کردین آخرسر این وحشی بافقی معشوقش پسربوده یا بر اساس محدودیت نام معشوق مذکرآورده ؟من کنفرانس دارم هنوز نفهمیدم.لطفا تا۸اردیبهشت برام ایمیل کنید.منتظرم

محمدرضاعرب نوشته:

باتشکر-اززمان دانش آموزی دائم زمزمه میکنم.

احسان نوشته:

سلام بر همه دوستان این شعر رو من یه روز توی یه جمع خوندم تقریبا همه گریه کردن.هرکسی معشوقه اش رو از نظر خودش تو این شعر تصور میکنه پسر یا دختر.ولی شنیدم یه شاعر خوش ذوق ادامه این شعر رو سروده که دوس دارم بشنومش.اگه امکانش باشه خیلی عالیه.از این شعرهای بینظیر ما تو ادبیاتمون کم نداریم ممنون

شیما نوشته:

سلام دوستای خوبم. راجع به معشوق مذکر در ادبیات فارسی باید از قول استادمون بگم که بله در ادبیات فارسی معشوق مذکر رایج بوده و این مربوط به قرنهای قبل از ۷ و ۸ بوده و اکثرا معشوقهای مذکر غلامان وسپاهیان زیباروی ترک بودند وعشق محمود به ایاز غلام ترکش هم از این جمله است اما بعد از این دوره به کار بردن واژه پسر برای معشوق به صورت یک موتیو یا سنت ادبی در اومد وربطی به مذکر بودن معشوق نداره با توجه به اینکه وحشی از شاعران سبک واسوخت ومتعلق به قرن ۱۰ هست بعید میدونم عشقش مذکر بوده باشه وبنا به پیروی از سنت ادبی واژه پسر را به کار برده با تشکر شیما دانشجوی رشته ادبیات فارسی

شهاب نوشته:

سلام.در مورد جنسیت معشوق در این شعر وحشی بافقی دکتر شمیسا در کتاب *شاهد بازی در ادبیات فارسی* نوشته اند که برخلاف تصور عموم که این ترکیب بند عاشقانه را داستان عشق ورزی مرد و زنی می دانند اما با استناد به یکی از بند های این ترکیب بند (ای پسر چند به کام دگرانت بینم) و همین طور کلمات و عبارات دیگری که در این ترکیب بند وجود دارد معشوق در این شعر وحشی و هچنین به طور کلی در اشعار شاعران معاصر وحشی مانند محتشم کاشانی مذکر بوده و اشعار وحشی مانند همه معاصرانش عمدتا بر مبنای شاهد بازی (عشق به معشوق مذکر) بوده است. حتی استاد همایی هم در کتاب صناعات ادبی خود بند مذکور از ترکیب بند را حذف کرده اند که این یعنی استاد همایی هم به مذکر بودن معشوق در این شعر واقف بودند و به دلیل قبح این مسئله این حذف را انجام دادند.نکات جالب دیگری که در مورد قضیه معشوق مذکر در رابطه با وحشی بافقی در کتاب شاهد بازی گفته شده است اینست که وحشی و محتشم بر سر شاهدی با هم اختلاف داشته اند و یا اینکه و حشی به دست معشوق خود کشته شد.

فادیا نوشته:

چرافکرمیکنیدمعشوق مذکر اسث ؟

کاوه ظهری نوشته:

لطفا هرچیزی رو به خدا ربط ندهید ،معشوق مذکر خدا بوده و یا شراب عرفانی ووووو!

وحشی بافقی و بابافغان شیرازی و تنی چند جزو مکتب وقوع بودند.

خانلری در این مورد می‌نویسد «در مکتب وقوع معشوق مرد است زیرا اصل بر حقیقت‌گویی است و از این رو سخن گفتن از زن خطرناک است» اما شمیسا معتقد است «قبل از مکتب وقوع هم سخن گفتن از معشوق زن چندان مرسوم نبوده‌است» و از آن‌جا که در آن دوران «نَقل مجالس عشاق و رندان ماجراهایی که بین آنان و معشوق مذکر گذشته بود» و در این مکتب نیز اصل بر حقیقت‌گویی و بیان صادقانه وقایع و حالات عاشق و معشوق است.

شاخه‌ای از مکتب وقوع به اشعار واسوخت اختصاص می‏یابد. واسوخت در لهجه‏ی فارسی هندوستان به معنی اعراض و دوری‌گزینی بود و به شعری گفته می‌شود که شاعر به جای نازکشی و ستایش معشوق تهدید به رهایی می‌کند.

با مهر

حمید نوشته:

به نقل استاد ادبیات خودم در دانشگاه که همکنون مجری برنامه شبانگاهی شبکه چهار ( رشید کاکاوند)هستند این شعر گله ای بوده از پسری که وحشی اورا دوست داشته
خود وحشی باعث معروفیت پسره شده که دیگران پسر را از چنگ وحشی دراوردن و پسر نیز بعد از ان تمایلی به دیدار با وحشی نشان نمیداده
درانجا که میگوید :
ینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم
ین زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

نظر خودم به عنوان کارشناس ادبیات:راستش همه ی این نظرات بر اساس بودن وازه ی پسر است هرچند که در زمانهایی علاقمندی به سکس با پسر در ایران رواج فراوان داشته اما نباید غافل شد که بودن اصطلاحاتی همچون:
(پسر ، عجب غذای خوشمزه ای..)
یا
( آه پسر ، چه سرعتی …)
یا امثال این اصطلاحات که اکنون هم حتی دختران نیز در کلامشان بکار میبرن ما را دچار اشتباه کند
در اینکه مطلق بتوان گفت این شعر برای معشوق زمینی است شکی نیست ولی نظر در مورد پسر بودن آن نیز دور از انتظار نیست زیرا که پسر دوستی مرسوم و عادی بوده است.
شاد باشید.

آسمانه نوشته:

این شعر رو خیلی دوست دارم یاد روزهای بسیار خوب می افتم یاد نصیحت دختر عموهای بزرگترم : آسمانه اینقدر دل نشکن!

الهام شرفی نوشته:

این شعر یکی از زیباترین و در عین حال معروف ترین شعر وحشی بافقی محسوب میشود که علاوه بر مفهوم زیبا، آرایه های بسیاری درش به کار رفته است چیز جالبی که در این شعر وجود دارد این است که شاعر از اول تا اواسط و نز دیک به اواخر شعر معشوق را در حالت غایب قرار می دهد و خواننده در جایگاه مخاطب است
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت/سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
ولی به ناگاه در اواخر شعر معشوق جایگاهش عوض می شود و در مکان مخاطب قرار می گیرد
ای پسر چند به کام دگرانت بینم/ سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
او به گونه ای زیبا و حرفه ای آرایه التفات را به کار برده است که مخاطب خود را در جایگاه معشوق می بیند.

سیدعلی کرامتی مقدم نوشته:

هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
یکی از دوستان در حاشیه ی خود نوشته بود معشوق این بیت مذکر است حیفم آمد ننویسم که اشتباه کرده است. زیرا در آن بیت که ای پسر را می بیند خطاب شاعر عوض شده و شاعر با خودش نجوا می کند چون این ترکیب بند در مکتب واسوخت است و شاعر از معشوق خود شکوه می نماید چنان که در این شعر شکوه می کند که به معشوق دیگری روی می آورد ولی بعد به خود می آید و آن را طریق آشنایی نمی یابد پس با خطاب ای پسر خامی افکار خود را متذکر می گردد و از حرف خود برمی گردد تا وفاداری خود را به معشوق یادآوری و اثبات نماید

کارشناس ارشد ادبیات فارسی نوشته:

باید در جواب آن عده از دوستان که سعی داشتند به هر شکل که شده معشوق این شعر را مونث جلوه دهند عرض کنم، بدون شک معشوق این شعر مذکر است و توجیه ما جز عدم آگاهی و بیسوادیمان چیز دیگری را به اثبات نمی رساند.
پیشنهاد میکنم کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی نوشته دکتر شمیسا را مطالعه نمایید بعد در این زمینه اظهار نظر کنید.

الهام شرفی نوشته:

بنده هم با نظر آقای کرامتی مقدم موافقم
خیلی نکته جالبیه که شاعر خطاب به خودش گفته
ای پسر چند به کان دگرانت بینم و واقعا بهش میخوره
همچنین خطاب به اون دوستمون که اشاره به کتاب شاهدبازی دکتر شمیسا دارند این که هرکتابی که مولف آن معروف و سرشناس باشه دال بر درستی و صحت مطالبش نیست. دکتر شمیسا برطبق نظر خودش گفته که معشوق در این شعر پسر هستش و اینکه شاعر گفته یوسفی بود و…
نیز دال بر پسر نیست چون ما شخصیت زیبایی که معروف باشه در عین حال مونث باشه نداریم در اینجا یوسف مطلقا منظور زیبایی اون شخص هستش نه مذکر بودن.

حسین کربلایی نوشته:

در مورد این شعر زیبای وحشی بافقی و داستان زندگانی او، اسناد و روایات و کتابهای متعددی وجود دارد و نیازی نیست با عنوان کردن” کارشناس ارشد ادبیات” رندانه و بی شرمانه دیگران را بیسواد و ناآگاه خطاب کنیم و یک کتاب نوبرانه ی دکتر شمیسا را مدرک سازیم “که معشوق وحشی مذکر بوده است” . این ادعا هم نشان دهنده ناآگاهی از زندگانی و اشعار وحشی و هم نادانی نسبت به مفهوم معشوق و هم نشانه ی نخواندن و نفهمیدن همین شعر زیبای وحشی است. در این ابیات، پر هواداری امروز معشوق دیروز، “مونث” بودن او را شهادت میدهد که با روایات متعدد زندگانی وحشی بافقی همخوانی دارد : نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد شاهد و شاهد بازی از جنس مذکر با مذکر در تاریخ ادبیات هر کشوری همان نورم طبیعی مردمان آن جامعه را خواهد داشت و نه بیشتر یا کمتر. این بیماری و یا “به کیش خود پنداری است” که این همه عشق و عاشقی بین غیر همجنسان را نبینیم و به آگراندیسمان عشقی با هزاران معنای خوب و نیز بد، بین دو همجنس مثلا مذکر بپردازیم و آن را محک مطلق همه زمانهای گذشته نماییم.

رفیق نوشته:

سلام خدمت تمامی دوستانی که مثل من با این شعر بسیار زیبا خاطراتی فراموش نشدنی دارند
با تشکر از زحمات شما برای راحت رسیدن به این شعر
من بعد از نزدیک به ۱۵ سال این شعر رو خوندم وتمام خاطرات زمان دانشگاه که اونموقع این شعر رو میخوندم زنده کرد
چقدر زود گذشته باورم نمیشه
الانم که دارم این رو مینویسم اشکم درومد
بازم باید بگم که خیلی حال دادین

قاسم نوشته:

بد نیست حاشیه های غزل شماره ۳حافظ را هم بخوانید آنجا یکی از اساتید گفته ترکان خطاکه لشکر تیمور بودند زیباروی و کم ریش بوده اند واز ملعبه بودن بدشان نمی آمده وشاعران از این نکته استفاده کرده اند.ضمنا به غزل ۳۰۶سعدی هم نگاه کنید.
ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر *ازهمه باشد گریز وز تو نباشد گزیر.‏
‎ ‎

قاسم نوشته:

بد نیست حاشیه های غزل شماره ۳حافظ را هم بخوانید. ضمنا به غزل ۳۰۶سعدی هم نگاه کنید.
ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر *ازهمه باشد گریز وز تو نباشد گزیر.‏

امیر نوشته:

ای عاشقان ای عاشقان آنکس که بیند روی او
شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او

در بیت بالا عاشقان مردانند یا زنان؟ او در مصرع اول مرد هست یا زن یا خدا؟

به نظر من مهم نیست معشوق مذکر بوده یا خدا بوده یا مونث مهم اینه که بدونیم شعر حال و هوایی خاص خود رو داره که در اون حال و هوا شاعر می تونه خود رو در جایگاه هر کسی که دوست داره قرار بده و تصویری از تخیل فانتزی خود بسازه
اگر این ابیات رو پروین اعتصامی گفته بود این همه بحث هم نبود. دقت کنید مهم نیست جنسیت خالق شعر مهم اصل شعر ، فن شعر و مفهوم آن شعر می باشد.

وحید داروساز اما عاشق ادبیات نوشته:

سعی کردم بدون تعصب نقدی در حد معلوماتم بنویسم.
با استناد به منابع مختلف (به ویژه کتاب استاد شمیسا)، معشوق مذکر به نظر می رسد، اما این امکان هم وجود دارد که شاعر بر طبق سنت ادبی قدیم (به ویژه سبک آذربایجانی و البته عراقی)، این لفظ را به کار برده باشد.

ویدا نوشته:

خیلی شعر قشنگیه . اولین بار پدربزرگم این شعرو واسم خوند . چیزیه که واقعیته ! آدم دلش کباب میشه !!! نظر خاصی راجع به مذکر یا مونث بودن معشوق ندارم اما دوست دارم مونث باشه ! همین

مهدی نوشته:

قضاوت کار سختیه،اما میشه بدون تخریب شاعر یه سری حدسایی زد.تا حالا شاید واسه هر مردی،پسری پیش اومده که به دوست هم جنسش علاقه ی زیاد داشته باشه.علاقه ی پاک و نیکو یعنی علاقه ای که از روی هوس نباشه…حالا اگه وحشی هم پسری،مردی رو دوست داشته چه عیبی داره گناه نیست مخالف اسلام هم نیست
حالا مثلا میشه حدس زد که وحشی اسم پسر رو برای رد گم کنی آورده باشه،یا یه رمزی باشه ما که اهل مکاشفه نیستیم که از وحشی بپرسیم اون معشوقت کی بوده آقای وحشی بافقی؟یا معصوم نیستیم که تشخیص بدیم.البته شعری که از مذکر برای مذکر گفته شده باشه به نظر بنده زیاد شگون نداره یعنی زشته،حالا شعری که برای مدح اماما میگند اون یه چیز دیگست…با این کار تفاوت داره. وحشی خودش هم قصیده برای معصومین داره.میشه حدس زد کسی که اماما رو مدح میکنه چطور میشه معشوقش مرد یا پسر باشه؟خب، مسلما این شخص باید از شخص امام حیا کنه…
خدایا همه ی ما رو ببخش با این قضاوت هامون ان شاءالله امام زمان می آید همه چی حل میشه…

حجت نوشته:

سلام خدمت دوستان چرا ما عادت داریم شاعران را معصوم جلوه بدیم و اونا رو مومن خالص وخالی از هر عیب نشون بدیم.(عشق زمینی مقدمه ای است برای عشق روحانی) لطفا تعصب را کنار بگذارید و اینقدر مسئله رو پیچیده نکنید که خواننده گمان غلط کند. مگر ما داریم در مورد پیغمبران و امامان صحبت میکنیم یا وحشی بافقی!هرچند که پیغمبری نظیر یعقوب نیز از عشق و هجر پسرش از کثرت گریه کور گشت.با ارادت کامل نسبت به بزرگ شاعر پارسی زبان وحشی بافقی روحش شاد

ناشناس نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
در مصرع واقف کشتی خود باش کلمه کشتی اشتباه است وباید به (کشی با تشدید روی ش)یعنی هرجایی وبه هرجا و منزلی کشیده شدن عوض گردد. با تشکر

ارشد ادبیات فارسی دانشگاه تهران نوشته:

در جواب آقای کربلا باید بگم من حدود شش سال هست که با این متون سر و کار دارم و دکتر شمیسا نیز عمری را صرف ادبیات کرده اند پس کتاب ایشان نوبرانه نیست بلکه گویای واقعیتی تاسف بار از تاریخ جامعه ماست.
پیشنهاد می کنم کتاب رستم التواریخ را مطالعه کنید بیشتر به عمق موضوع پی خواهید برد.
محض اطلاع شما و سایر دوستان باید عرض وحشی یک منظومه به اسم ناظر و منظور دارد که در آن عاشق و معشوق هر دو مذکرند. و محتشم کاشانی که اشعار مذهبی معروفی دارد نیز در کنار اون یک کتاب به اسم رساله جلالیه دارد که وصف معشوق مرد است.
من از همه اینها چه از شعر و چه از زندگی شان اطلاع دارم و بی دلیل اظهار نظر نکردم.

شمس الحق نوشته:

چوگویی که وام خرد توختم + همه هرچه بایستم آموختم
یکی نغزبازی کند روزگار + که بنشاندت نزد آموزگار
جناب کارشناس ارشد سلام علیکم !
بختت بلند است پسرم که دانشجوی من نبودی وگرنه با این همه کمالات معلوم نبود لیسانست را هم بتوانی بگیری . چنان می فرماید ۶ سال که تو گویی … خوب پسر جان نظرت نسبت به آنکس که ۶۰ سال است غرق در این متونست و هنوز هیچ نمی داند چیست . آخر شما در این ۶ سال بسیار اندک لابد است که وقت نکرده ای دیوان وحشی را بخوانی که یقین دارم تورقش هم نکرده ای ورنه می دانستی تعداد شروحی که بر احوال او نوشته شده یکی و دوتا نیست و کافیست که نگاهی به آنها می فکندی تا دیگر فرمایشات دکترشمیسا را به او ربط ندهی . شاهد بازی با بچه بازی دو مقولۀ جداست . من نمیدانم یک موضوع بدین سادگی را چگونه است که اینهمه آدم با ۴۲ کامنت متوجه نشده اند . من همین توضیح را در حاشیه ترکیب مشابه دیگر وحشی گله از یار هم نوشته ام . خوب معلومست که معشوق در این شعر مذکر است زیرا که شاعر شعر را از زبان یک زن سروده . از زبان زلیخا عاشق افسانه ای یوسف کنعانی . وحشی آقایان شاعری بسیار خیال پرور است و همین شاخص مثبت رویایی بودن و دلنشین بودن اشعار اوست . زلیخا را که از پس آن ماجرا که بر او رفته است و رسوایی و بی آبرویی و حال پیری و از دست رفتن زیبایی هایش را در خیال مجسم کرده و این شعر فوق العاده دلنشین را از زبان او سروده است .
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
….
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
عیناً اجزاء داستان یوسف و زلیخا ، احسن القصص است . اینهمه گفتگو و مجالده بهر چیست .

امین کیخا نوشته:

سپاس از شمس الحق بسیار شادم که دست و دل وحشی را از دشدامنی ( ساخت خودم است به شوخی از بافتار تردامنی و خشک دامنی ) ویژه کردی !

ارشد ادبیات فارسی دانشگاه تهران نوشته:

در جواب شمس الحق:
جناب استاد خوشحالم که شاگرد شما نبودم وگرنه الان به جای اینکه در بهترین دانشگاه کشور(دانشگاه نهران) و در کلاس بزرگانی چون شهیعی کدکنی باشم احتمالا در دور افتاده ترین دانشگاه غیر دولتی هم پذیرفته نمی شدم.
اما در مورد تفسیرتان باید بدون تعارف بگم بی راهه ترین راه را شما رفته اید.
گیرم که تفسیر شما رو بپذیریم؛ ناظر و منظور و رساله جلالیه رو چه جور تفسیر می کنید؟
منتظر جوابتان هستم.

ارشد ادبیات فارسی دانشگاه تهران نوشته:

در جواب شمس الحق:
جناب استاد خوشحالم که شاگرد شما نبودم وگرنه الان به جای اینکه در بهترین دانشگاه کشور(دانشگاه تهران) و در کلاس بزرگانی چون شفیعی کدکنی باشم احتمالا در دور افتاده ترین دانشگاه غیر دولتی هم پذیرفته نمی شدم.
اما در مورد تفسیرتان باید بدون تعارف بگم بی راهه ترین راه را شما رفته اید.
گیرم که تفسیر شما رو بپذیریم؛ ناظر و منظور و رساله جلالیه رو چه جور تفسیر می کنید؟
منتظر جوابتان هستم.

شمس الحق نوشته:

دوست عزیز دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بیگمان عالی ترین مرکز آموزش ادبیات فارسی دنیاست و حقیر هم در همانجا درس خوانده ام اما در دانشگاهی دیگر در خارج از کشور ایران تدریس کرده و اینک بازنشسته شده ام . مرا عفو بفرمایید که با شما بدرشتی سخن گفتم . اولین خاصیت ادبیات ادب است . حضرتعالی هم انشاالله مدارج تحصیلی را در آنجا خواهید پیمود و درخواهید یافت که هرچه دانشتان افزون گردد بیش از پیش مثل حقیر به میزان نادانی خود پی خواهید برد .

rohollah نوشته:

با جناب استاد شمس الحق، موافقم
مخاطب شعر “شرح پریشانی” مذکر بوده، اما از زبان و زاویه ی دید مونث سروده شده است

دوستان دیگری هم که تلاش دارند معشوق مورد نظر را، خداوند بنامند، دوستانی هستند که با نگاه کردن به سنگ و چوب هم می توانند به وجود خداوند پی ببرند

دوستان، دقت کنید که ادبیات جزوی از عرفان و مذهب نیست.. اگر هر حدیثی شما از بزرگان دینتان آوردید ما شعرش نامیدیم، آنگاه شما هم می توانید هر شاه بیتی که دیدید را با دید معنوی تفسیر کنید

یک شاعر برای بیان منظورش و رساندن آن، کلمات بسیار در دسترس و ذوق بی اندازه در وجودش دارد، رمزی حرف نمی زند و نیازی به خواندن توضیحات شمیسا و رسم التواریخ و اینها برای فهمیدن و دریافت منظور شاعر نیست

احمد جاوید عمر نوشته:

دوستان ارجمندمعشوق در این شعر مذکر است اما اشتباه نشود که
معشوق پادشاه ویا حاکم منطقه بوده که مولانا وحشی بافقی در مورد ایشان سروده چون مورد بی التفاتی قرار گرفته واسخاص چاپلوس گرد و پیش پادشاه را گرفته بودند بافقی را تقریبا از نظر
انداخته بودند.

فخرالیدین نوشته:

با عرض سلام
واقعا شگفت زده شدم وقتی فهمیدم که معشوق در این شعر شاید مذکر بوده باشد. خوب یکی از اثرات سانسور گسترده در همه‌ی زمینه ها این است.
من عاشق شعر و ادبیات هستم اما اصلا در جایگاهی نیستم که بخواهم اظهار نظری در مورد این شعر بکنم. نه عاشق گشته ام ، نه معشوقم دلم را شکسته … نه اینکه حداقل یک بیت شعری گفته ام که بخواهم در این مورد چیزی بگویم.
فقط خواستم از بزرگواری، روح بلند جناب”شمس الحق” تقدیر کنم که این همه تواضع و فروتنی دارند . خدایت مقام و مرتبه‌ی شما را بیفزاید . “تمام عزت نزد خداوند است”
موفق باشید

قیس جماش نوشته:

دنبال راه نجات از عشق بی وفا بودم که وحشی نجاتم داد.

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخا ! جناب حمیدرضا ! دوستان !
به کشتنم می خوانند !!

عباس نوشته:

مصرع دوم این بیت باید اصلاح شود
آنکه بر جانم از او دم بدم آزاری هست
میتوان یافت که از من به دلش باری هست

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

فاطمه نوشته:

دوستان در مورد معشوق پسر باید بگم جایی خوندم که شعر از زبان زلیخا نوشته شده است

ترنم نوشته:

از اینهمه نا آگاهی علاقه مندان به شعر وادب پارسی متعجبم
البته که معشوق در این شعر مذکر هست و البته که وحشی این شعر را از زبان زلیخا و در وصف عشق یوسف گفته، ابتدای شعر هم می نویسد که “یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت”
بخصوص افرادی که ادعا دارند هرجا سخن از معشوق یا حتی معشوقه هست ربط به عرفان و خدا و این اراجیف داره، خوتون رو گول میزنید چون بقیه که میدونن داستای چیست!

اکبر کارشناس ادبیات نوشته:

از اول راهنمایی عاشق ادبیات بودم ودل نوشته هایی هم دارم بیشتر از ۳۰ساله با ادبیات عشق ورزی میکنم آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید به تمام دوستان و اساتید یه توصیه ی کوچولو میکنم مهم نیست منظور وحشی یا هر شاعر دیگه ای مونث باشه یا مذکر مهم اینه که اگر عاشق شدی ثابت قدم باش به قول حقیر عشق یعنی چون محمد پابه راه وحشی وخیلی های دیگه برای دل خودشون شعر گفتن همینه که شعرشون به دل میشینه وقتی من نمیتونم از دل دیگران خبر داشته باشم ترجیح میدم به جای قضاوت‌های رنگارنگ فقط بخونم و لذت ببرم وبا یه تفکر مثبت خودم رو با اینجوراشعار به عشق و درنهایت به خالق عشق نزدیکتر کنم

هادی نوشته:

الان ساعت نزدیک به سه بامداده ومن از بازدید این سایت وخوندن حاشیه های اون احساس خوبی دارم….فقط اون عزیزی که خودشون را کارشناس ادبیات فارسی معرفی کردندودیگربزرگواران را بی سواد خطاب نمودند…کمی‌آزرده خاطرم‌کرد
راستش من کارشناس ادبیات نیستم که بتونم نظر کارشناسی دقیقی بدم٬که آیا معشوق وحشی مرد بوده ویا زن…ولی میتونم این موضوع را باد آور‌بشم که هرچه بوده یک‌عشق پاک‌بوده…چون فقط یک عاشق میتونه این ابیات را کنار هم‌قرار بده…

ناشناس نوشته:

اعجاز ذهن انسان .
شاه کار ادبیات .

جابر نوشته:

استاد گرامی جناب شمس الحق:در اینکه معشوق وحشی پسر نبوده شکی نیست چون شخص معتقدی بوده اما از زبان زلیخا هم نوشته نشده چون خیلی واضحه که مصراع *یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت* اشاره میکنه که معشوق از لحاظ زیبایی مانند یوسف بوده ( بسیار زیبا بوده) یا ( در اینجا شدت زیبایی شخص را توصیف میکنه که تشبیه به یوسف کرده) اگر خود یوسف بود که نمی گفت هیچ خریدار نداشت چون یوسف توسط بزرگترین شخص زمان( عزیز مصر ) خریده شده بود . مثلا در متن *چون کوه ایستاده ایم* کوه نماد ایستادگیه ، ایستادگی شخص به کوه تشبیه شده شدت ایستادگی و مقاومت را نشان میده یوسف هم در این شعر نماد زیباییه و نشان میده که معشوق چقدر زیبا بوده و به هیچ وجه خود شخص یوسف و داستان زلیخا نیست ولی باز هم شاید از زبان مونث گفته شده باشه

یکنفر نوشته:

با سلام به دوستان عزیز
با نگاهی به تاریخ میبینیم که زن در جامعه مقامی نداشته زن مالک نبوده بلکه مملوک
بوده حق اظهار نظر نداشته یک مرد ثروتمند میتوانسه هر چند اراده کنه زن تصاحب کنه یا از بازار کنیز بخره البته در چنین محیطی زن نمیتواند معشوق باشدودر شعر شاعران سلف معشوق مذکر است.

بهروز یغما ئیان نوشته:

با سلام الان ساعت ۵ و ۲۵ دقیقه صبح است این شعر منو یاد صدای گرم و بیاد موندنی استاد کسائی انداخت در دستگاه موسیقی ایراناز شرحای دوستان استفاده کردم و فک میکنم ی در یوسفی یای مجهول باشه که کسی گمراه نشه احیانن.درود بر تمام دوستان ادب دوست.

بهروز یغما ئیان نوشته:

باسلام نکته ی دیگه ای که باید خدمت دوستانی که میگن شعر از زبان زلیخاس عرض کنم اینه که اگر ما بخوایم اینطوری فرض کنیم معنی خیلی از ابیات گنگ میمونه که برای مثال یک مصرع اینه:
چند کس از تو و یاران تو آزرده شوند و…
البته باید گفت که این شعر حقیقتن آینه ای است بی زنگار برای تماشای روح و جان…
یا حق

محسن نوشته:

من تک تک این بیت ها رو معشوقم سرم آورد و ایوب باید از صبر من درس بگیره که چه ها کشیدم

تابلو هم هست که از نگاه پسر برای پسر سروده شده

علی نوشته:

سلام
به نظر من از بند “تو مپندار که …” میتوان ضمیر تو را به خود شاعر نسبت داد. به این ترتیب که چون در بندهای قبل گله از معشوق تمام شده و شاعر در فکر خودش قصد کرده به عیش با دیگران مشغول شود میتوان چنین تصور کرد که باز از قصد خود پشیمان شده و از این بند تا انتها به نصیحت کردن خودش پرداخته و به این ترتیب ای پسر هم به خودش اشاره دارد این موضوع را از این جهت نگفتم که اثبات کنم معشوق مرد نبوده است بلکه دقیقا از این بند کمی گیج شدم که از نظر معنایی چرا دوباره به گلایه و سرزنش معشوق باز گشته است در حالی که انتظار داریم شکایت از معشوق پایان یافته باشد

شمس الحق نوشته:

جناب جابر عزیز سلام بر شما
شاید حضرتعالی فراموش کرده اید که عزیز مصر شوهر زلیخا بوده است و یوسف را بدرخواست زلیخا خرید . از جناب فخرالیدین که شاید نام مبارکشان فخرالدین است و آن اشتباه تایپ است تشکر میکنم ، حقیر قابل این فرمایشات نیست و آن جناب کارشناس ارشد ادبیات هم انشاءالله مرا بخشیده اند که با ایشان به درشتی سخن گفتم و علتش هم این بود که در دوران تحصیل ما این اصطلاح کارشناس و کارشناس ارشد بجای لیسانس و فوق لیسانس رسم نبود و پس از فراغت از تحصیلات هم سالهای طولانی در وطن نبوده ام و با بسیاری از اصطلاحات جدید زبان فارسی که در هر زبانی معمول و مرسوم است آشنا نیستم و لقب ارشد دانشگاه تهران برایم سوء تفاهم ایجاد کرد ، مجدداً از شما و ایشان بخاطر این تأخیر عذرخواهی میکنم .

مهدی نوشته:

سلام

من موندم چرا وقتی نمیدونید نظر میدید؟

برید کتب تاریخیو بخونید

وحشی حاکم شرع عصر خودش بوده از عارفان بزرگ

شعرش خطاب به فاحشه ایه که با نیرنگ وارد خونش میشه و…

از عرض میارتش به فرش خدا و مذکر کجا بود

شمس الحق نوشته:

بسیار ممنون خواهم شد که جناب آقا مهدی بفرمایند آن کدام کتاب تاریخ است که وحشی بافقی را حاکم شرع و عارف میداند و ضمناً الطفات فرمایند معنی این کلمات را برای این مسکین بی سواد معلوم کنند :
[ از عرض میارتش به فرش ] !! یعنی چه ؟

دکتر ترابی نوشته:

این آقا مهدی به گمونم کرمونیه! خونش و به ویژه : میارتش به معنای می آوردش

نشان از گویش کرمانیان دارد.

شمس الحق نوشته:

تشکر جناب دکتر ، با شرمندگی التفات را الطفات نوشتم و عجیب آنکه این چندمین مرتبت است که چنین میکنم .

امین انصاری نوشته:

سلام به تمام دوستان
ترکیب بندهای وحشی در دو قسمت است
شماره یک عاشقی یک دختر به پسر است
شماره دو عاشقی یک پسر به دختر است
اما اسم فاحشه و یا مثل آن در این دو قسمت ندیدم…………

امین انصاری نوشته:

معنی اشعار وحشی و دیوان عراقی در یک باب است اما مثل اینکه دوستان دارند اشتباه میکنند

عبدالحی جنگی سنگانی نوشته:

میخواستم در رابطه با همین شعر بسیار بسیار زیبا چند بیت بگم:
ای عشق پس از تو نان من آجر نیست
بی تو دلم از دریغ و حسرت پر نیست
تو قسمت من نه،مال مردم بودی
قربان دلم که مال مردم خور نیست…
قربان شما با سایت بسیارخوب و ادبیتون.

زهرا نوشته:

این شعر چه نوع شعری است؟من یک بار ان راخواندم فکر کردم دو بیتی است اما میبینم نمیشه

میثم نوشته:

با سلام به همه ی دوستان
من این شعر زیبا رو ۲ بار خوندم و به نظرم معشوق وحشی مذکر بوده اما به نظر من این شعر نمیتونه از زبان زلیخا باشه چون با بعضی از ابیات اصلا همخوانی نداره

سجاد نوشته:

من نمیدونم چرا عادت داریم که به هر چیزی با توضیح و تفسیر ، اون معنایی رو بدیم که خودمون میخوایم و بهش مهر حقیقت بزنیم! قرار نیست همیشه واقعیت با روشی که ما واسه دیدمون به زندگی یا خوندن اشعار یا… انتخاب کردیم یکی باشه. هر ذهن بی طرفی نظرش این خواهد بود که معشوق در این شعر مذکره. با تمام احترام به دوستانم میگم که : اون کسایی که این همه اشاره به جنس مذکر معشوق رو نمیبینن، واقعا اینجورین یا دارن ادا در میارن؟؟

شمس الحق نوشته:

فرمایشات جناب سجاد موجب گشت که بخاطر بیاورم از عزیزانی که نام حقیر را برده اند و یا با نظر این کمترین موافقت کرده اند ، شامل دکتر کیخا که همواره مرحمت دارند و دیگر دوستان مثل جنابان یکنفر و جابر وروح الله و احمد جاوید عمر و بانوان فاطمه و [خانم یا آقای] ترنم تشکر نکرده ام و از جناب فخرالدین که در خصوص آن کارشناس ارشد حقیر را خجالت دادند و خود آن جناب کارشناس ارشد که امیدوارم مرا بخشیده باشند که سوء تفاهمی موجب گشت تا با ایشان درشتی کنم ، حقیر را حلال کنند .

نانا نوشته:

من این شعر رو خیلی دوست دارم

محسن نوشته:

من فکر میکنم با زبان زلیخا نوشته

ناشناس نوشته:

واقعا شعر خیلی خوبی است هم ب دلیل سادگی کلمات و هم ب دلیل علشقانه بودن شعر دوست داران وحشی بدانند که وحشی در آن زمان چگونه عاشق و بی سروسامان بود

رحیم نوشته:

با عرض سلام البته من سواد چندانی ندارم ولی از زمان جوانی تا به حال این شعر زا می خوانم و دوست دارم. باید بگویم از نظر حقیر فرقی نمی کند که معشوق که یا چه باشد .لطافت و زیبایی را در شعرببنید .آوردن این همه آرایه های ادبی و عوام پسند از ویژگی این شعر است .آنجا که می گوید .ای پسر چند به کام دگران ….. می توان منظور کرد با خودش بوده است البته اگر خود وحشی مذکر بوده است.البته اگرآن ابیات آخر را در نظر نگیریم گرچه ازخاطر وحشی …….. می توان گفت دل گفته زلیخا با یوسف است. شما این اشعار را برای معشوق خود بسرایید. سبز بمانید.

شمس الحق نوشته:

جناب رحیم سواد شما را هیچ ایراد و اشکالی نباشد . این کمترین بنا به عادت عمری معلمی خویش از متون حواشی بسیاری عزیزان در گنجور ، اشکال گرفته است و ای بسا با همین کار کدورت درویده ام ، اما در نوشته حضرتعالی حتی یک غلط املایی یا حتی انشایی نیافتم !

امین کیخا نوشته:

با درود به شمس الحق گرانمهرم یک لغت پیشکش شما

ایریدن / to err
ایرنگ / error
با کمی تیزبینی ایراد را هم میشود از پارسی این کارواژه ایریدن دانست و هم از بن عربی اش که همگان میدانند . یعنی ایراد مانند نیواد ( شجاعت . نیو + اد ) و سرواد ( شعر. سرو + اد ) ساخته شده باشد .

شهاب حسن نژاد نوشته:

هوالحق
با سلام خدمت تمامی عزیزانی که میخواهند سهمی در ادبیات داشته باشند
بنده ی حقیر برخی نظرات را خواندم و به نتیجه ای واقف آمدم که زیاد خوشایند نبود..عشق جز در مورد آلله به کار نمیرود بلکه در مورد دیگران باید از کلمات دیگری استفاده شود…حال آنکه شما با نظراتی که گذاشته اید به عشق یک پسر به پسر اشاره کرده اید و این درحالیست که این جز بوالهوسی چیز دیگری نمیتواند باشد/ولی امام علی(ع)در سخنان قصار خود خطاب به مالک فرموده اند:اگر به هنگام شب کسی را به حال گناه ببینی فردا به چشم گناه کار به آن نگه مکن شاید او شبانگاه توبه کرده و تو ازآن بی خبری/اظهار نظر در مورد دیگران اگر از روی جهل باشد زیاد پسندیده نخواهد بود در پایان یک بیت مینویسم نسبت به کسانی که از جهل خود بی خبرند:آنکس که نداند و نخواهد که بداند/حیق است چنین…

سهیلا نوشته:

این شعرمنوبردبه سال٧٥ که اولین بارسیاوش نامی اون روبرام خوند ومن به قدری ازشعرخوشم اومد که دوصفحه تمام خودم شعردروصف اون فردسرودم که خیلی یادم نیست ولی بسیارالهام بخش بودبرام الان فقط یک بیت یادمه
دلم راکرربودی توزجایش. برش کرداندهام خوبست جایش…….

یک بیت دیکرش
جرا وصد جرا تلبی نهایت. کجای زندکی رفته به غایت ؟. والسلام.

alirezapunisher نوشته:

سلام
ابتدا بگم درمورد نام کاربریم چون در تمام فضای مجازی من رو به این نام میشناسن(بخصوص ورزشی)همین نامم رو اینجا استفاده کردم ببخشید اگر مورد پسندتان واقع نمیشود
درضمن از سایت خوبتان تشکر میکنم
——————————————————
درمورد شعر که چیز زیادی نمیشود گفت جز اینکه یک شعر فوق العاده زیبا
من بار اول که شعر رو خوندم نیمه بود(تاآن بیت چاره اینست و ندارم به از این رای دگر….)ولی امشب بعد ازمدتها که این شعر راخواندم ادامه شعر را برای اولین بار دیدم
اینجا توی کامنتها گفته شد روی سخنش در قسمت دوم شعر به معشوقه ولی من که میخواندم احساس کردم شاعر داره با خودش حرف میزنه تا با معشوق
نکته دوم اینجا بحث شده درمورد اینکه معشوق مرد بوده یا زن خوب به نظرم زیاد مهم نیست
هنر برای هنر است نه برای بحث کردن
بعداز سالها هنوز بزرگان هنر نقاشی دارند بحث میکنند خنده مونالیزا چه معنی میده ولی ماادمیان ساده و عامی لذت میبریم از خود نقاشی
این شعر هم مهم نیست که دروصف که گفته شده
برامن و امثال من مهم اینه که شعر را ازش لذت ببریم
شعر هنره هنر برای لذت بردن خواهشا با دعواهای بیخود هنر را برای ما مردم عامی الوده نکنید
نکته سوم هم اینکه شخصث گفته بود که از زبان زلیخا گفته شده بود شعر که منطقی به نظر میرسه ولی ارزش بالا وسطح کیفی شعر را کم میکنه در این صورت
درپایان باز میگم
شعر برای لذت بردن متناسب با حال و هوای شخصی هر فردیست
لطفا با پیشنهادات سازنده و نقدهای بهینه فضا را برای لذت بردن بهتر از سایت و اشعار فراهم کنید نه با مشاجرات و عدم رعایت ادب!!!!
باتشکر

جلال الدین حیدری نوشته:

ضمن عرض سلام باید متذکر شوم خطاب جناب وحشی (ای پسر) و قصود و منظور عشق و عاشقی مذکر با مذکر نیست برای خطا نرفتن ذهن مخاطب پسر را آورده است تا معنی بر این مفهوم نگردد که خطاب با معشوقه مؤنث می باشد و قصد و غرض عرفان است و بس

حسین نوشته:

درباره مذکر بودن با نبودن معشوق، در سطح معلومات خودم باید بگم که وحشی بافقی در دوره ی صائب بوده، و از از ویژگی های عصر صائب این هست که موضوع شعر عموما سخن دل و برخلاف عصر مولانا و حافظ، بار دیگه خود شاعر و تمنیات او در مرکز توجه قرار می گیره و مضمون هم عموما “عشق و لوازم مربوط به آن است؛ آن هم نه عشق به معبود و معشىق برتر”

کامنتر نوشته:

:’(

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم…..

:”( به خدا که همینه

یوسفی بود ولی هیـــچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم:(
اما افسوس که یوسف وفا به یعقوب نداشت. حالا دیگه دیر شده…. الآن دیگه کاروان از چاه گرفته‌ش و در راه مصره… ز مصرش بوی پیراهن شنیدن،ولی در چاه کنعانش ندیدن…

من دل‌آزرده و آزرده‌دل از کوی تو رفتم:((( با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفتم.

می‌برد باد صبا شب همه شب شهر به شهر
بوی پیراهن یوسف ز گریبان کسی…
حالا تا آخر عمر باید پیگیر آب‌وهوای مصر باشم!

#داستان غم پنهانی من
#گفت وگوی من و حیرانی من…

چشمام دیگه نمی‌بینه هیچ‌جا رو

ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود به خدا:(((

Jahan نوشته:

خواندن نظرات شاگردان و اساتید ادبیات در مورد نوابغ ایران جالب است.

نوابغی مانند حافظ، مولوی و سعدی فقط شاعر نبودند که شما با فهم شعری امروزتان به قضاوت آنها بنشینید. آنها دانشمندانی بودند که با زبان شعر و داستان سخن گفتند.

جناب استاد ادبیاتی که لغات مصطلح امروز ایران را مانند “کارشناس” بلد نیستند، چگونه در مورد نوابغ ۸۰۰ سال پیش ایران نظر میدهند؟

آنزمان افرادی که توانایی خواندن داشتند، به اندازهٔ کافی‌ عرفان نیز میدانستند، تا مفهوم چنین اشعاری را درک کنند. نه مانند آن‌ “ترنم” بیسوادی که چنین برداشهت‌هایی‌ را “اراجیف” میداند. امثال شما بهتر است همان آثار امروز خواننده‌های لس‌انجلسی را تفسیر کنید.

Kalo نوشته:

حالا مگه معشوق مذکر چشه؟
من همجنسباز نیستم اما دوران دانشجویی عاشق یه پسر دانشجو بودم.
وقتی هم از هم جدا شدیم تا یک سال دپرس بودم.

پوریا دوست دار اشعار پارسی نوشته:

خیلی جالبه دوستان دنبال مذکر و مونث بودن میگردن
غافل از اینکه شاعر با هنر و زیرکیه خاص
توانسته کاری کند که هم خواننده ی مونث و هم مذکر
و همینطور همجنس گرا
کامل با شعر یکسان جلو برود
یعنی توانسته خواننده را عاشق و جنسیت معشوق را بدست خود خواننده بسپارد
واقعآ نبوغ رو تو شعر دید
و باید تعجب کرد از دوستان با مدارک ادبیات و استاد شمیسا که پافشاری روی جنسیت عاشق و معشوق میکنند
و این هوش شاعر را نادیده میگیرن
شاعر بزرگ شعر را برای عام میسراید پس مطلق نمیشه نظر داد.
بنده هیچ تحقیقه ادبی تا بحال نکردم فقط روی شعر فکر کردم
این شعر مقدس و زیبارو به حاشیه نبرید

علیرضا صباغ نوشته:

به اندازه ای سند و مدرک و قرینه در مورد معشوق به پسر در ادبیات هست که اگر فقط اشعاری که در ذهن دارم را بنویسم بیش از تمام نوشتار دوستان میشود.اگر کسی تمایل به دانستن دلیل تاریخی ، اجتماعی ، ادبی و حتی ژنیتکی این رخ داد جالب دارد از طریق ایمیل به بنده خبر دهد
یادتان باشد که عشق به پسر تاریخی به اندازه آفرینش دارد
a.sabbagh305@yahoo.com

محمد نوشته:

سلام. یعنی اینقدر سخت هست؟؟؟ یا هرجور شده تصمیم دارید یه عرفانی از این شعر در بیاید؟؟؟ مثل روز روشنه. معشوقه پسر زیبا رو بوده. این وحشی بافقی هم عاشقش شده بوده. فهم این مسئله یعنی اینقدر سخته؟؟ این مسائل همیشه بوده و الان هم هست. دوستی فرمودند که فقط در قرن های خاصی بوده. شما اصلاً ایرج میرزا رو میشناسی؟؟ شخصیت سعدی رو دقیق میشناسی؟؟ عبید زاکانی و… بماند. اینایی که میگن معشوقه خدا بوده؛ همونایی هستند که میگن منظور خیام از شراب و انگور عشق الهی هست. به خودتون بیایید بابا

فاطمه نوشته:

زندگینامه وحشــی بافقـــی:

مولانا شمس الدین محمد وحشی بافقی یکی از شاعران زبر دست ایران در سده دهم است که از عهد زندگانی خود در ایران و هند نام برآورده و شعرش دست به دست گشته است .

دوران حیاتش مصادف بود با پادشاهی طهماسب صفوی و شاه اسماعیل ثانی و شاه محمد خدابنده و او در شعر خود شاه طهماسب را ستوده است  .

 

وی از خاندانی متوسط در بافق برخاسته است . برادر بزرگ او مرادی بافقی نیز از شاعران روزگار خود بود و در آشنایی وحشی به محفل های ادبی بسیار موثر بود ولی پیش از آنکه وحشی در شاعری به شهرت برسد بدرود حیات گفت و در برخی اشعار وحشی نام او یافت می شود .

 

ولادت وحشی ، ظاهرا در میانه نیمه اول سال در بافق ( بر سر راه یزد و کرمان ) اتفاق افتاد و چون بافق را گاه از اعمال کرمان و گاهز از یزد در قلم می آوردند ، به همین سبب ، وحشی را هم گاهی یزدی و گاه کرمانی گفته و نوشته اند . آغاز حیاتش در زادگاه سپری شد و در آنجا به غیر از برادرش در خدمت شرف الدین علی بافقی به کسب دانش و ادب پرداخت .

شرف الدین علی از شاعران و ادیبان زمان و از ستایشگران شاه طهماسب و دارای دیوانی از قصیده و غزل پیرامون چهار هزار بیت بود .

 

وحشی پس از آموختن مقدمات ادبی از بافق به یزد و از آنجا به کاشان رفت و چندی در آن شهر سرگرم مکتب داری بود و پس از روزگاری به یزد بازگشت و همانجا ماند و به شاعری و ستایش فرمانروایان آن شهر سرگرم بود .

 

وحشی مردی پاکباز ، وارسته ، حساس ، بلند همت و گوشه گیر بود . با آنکه سنت شاعران عهد وی ، سفر و مهاجرت به هند و بهره مندی از نعمت های دربار گورکانی هند و امیران و سرداران و بزرگان آن دولت بود ، او از ایران پای بیرون ننهاد و حتی از بافق تنها چند گاهی به کاشان و باقی عمر را به یزد رفت و همانجا ماند .

 

دوران کمال شاعری را در یزد گذرانید و برای کسب معاش تنها به ستایش رجال یزد و کرمان پرداخت . در دیوان او قصیده ای در ستایش شاه طهماسب وجود دارد ،ولی ممدوح و حامی واقعی او میر میران حاکم یزد بوده است .

 

اشعار وحشی را می توان از بهترین نمونه های اشعار عاشقانه در شعر پارسی دانست . زیرا نهایت قدرت شاعر در بیان دلباختگی و حالات دلدادگی خود و نیز توضیح ماجرایی که میان او و معشوق بوده به کار رفته است و همین طرز زیبای وقوع را هم شاعر در غزلهای خود با چیره دستی تمام به کار برده است .

 

در شعر وحشی تا آنجا که ممکن است از واژه های دشوار و ترکیبات عربی ناهموار خبری نیست و به جای لغات و کلمات مشکل و دشوار از واژه ها و ترکیبات متداول و سهل و ساده زمان ، چنانکه رسم اغلب شعرای آن دوران بوده ، استفاده کرده است و به همین جهت است که اشعار وحشی به دل عموم افراد می نشیند .

در تاریخ درگذشت وحشی اختلاف بسیار است .

 

مولف “تذکره حسینی” و “روز روشن” درگذشت وحشی را در سال ۹۶۱ و مولف ” عرفات العاشقین” در سال ۹۹۲ و مولف ” سلم السماوات” و “جامع مفیدی” تاریخ رحلتش را ۹۹۷ نوشته اند .

 

هیچ یک از این تواریخ درست نیست . زیر خود وحشی در قطعه ای اتمام مثنوی ناظر و منظور ۹۶۶ قید کرده . آنوقت چگونه در ۹۶۱ دارفانی را وداع گفته است ؟

همچنین درباره علت مرگش بعضی ها نوشته اند که وی به دست معشوق خود کشته شد .

به هر حال وحشی در یزد در گذشت و همانجا در کوی (سربرج) به خاک سپرده شد و گویا همان زمان یا بعد از آن سنگی بر گورش نهادند که این غزل وحشی بر آن کنده شده بود :

 

کردیم نامزد به تو بود و نبود خویش

گشتیم هیچ کاره ملک وجود خویش

 

گور وحشی در کشاکش زمان محو ، و سنگ گورش از جایی به جایی برده شد . تا آنکه خان زاده دانشمند بختیاری امیر حسین خان که در سال ۱۳۲۸ شمسی حکمران یزد بود آن را از (حمام صدر) بیرون آورده و در صحن ساختمان تلگراف خانه آن شهر بنای یادبودی ساخت و آن سنگ را بر آن نصب کرد .

 

ناشناس نوشته:

به نظر من این شعر یک پدر برای فرزندش هست با توجه به بیوگرافی وحشی بافقی می توان برخی از نظرات دوستان را زیر سوال برد . با تشکر .

سعید نوشته:

دوستان سلام . البته بنده در این شکی ندارم که جناب شمس الحق ابدا تحصیلات آکادمیک ندارند . به هر حال … عرض شود که معشوق مذکر نه تنها در شعر وحشی بلکه در اکثریت قریب به اثفاق شاعران کلاسیک ما منبع الهام بوده است. رسم همجنس بازی (نه حتی هم جنس خواهی) با ورود قبایل ترک به ایران خیلی به سرعت همه گیر شد. برخی از علمای اسلامی هم حکم به حلال بودن آن به شرط سن زیر بلوغ مفعولان دادند با تکیه به دو مسئله : وجود کلمه غلمان در قرآن و دوم سن بلوغ شرعی … گذشته از این همه گیری این مسئله چنان بوده که شاهان و درباریان آشکارا معشوق های پسر خود را به مردم معرفی می کردند … مثلا ایاز برای سلطان محمود … بتاکید می کنم این مسئله کلی مستندات تاریخی دارد … امردخانه ها محل فروش تن این نوجوانان بوده … در همه ادبیات ما از گلستان سعدی گرفته تا دیوان حافظ همه جا و همه جا پر است از ابیاتی مرتبط به این گرایش انوری عنصری و… اصلا متوجه نمی شوم چرا دوستان اینقدر کم مطالعه می کنند این چیزها را نمی دانند… چطور عبارت( خط سبز) را می بینند در شعر و متوجه نمی شوند منظور سبیل و ریش است … حافظ : ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته ای … سلامان و ابسال و… دوستان به جز مثنوی های معروفی مثل لیلی و مجنون و … هیچ جایی پیدا نمی کنند که معشوق مونث در آن باشد …

سوختم سوختم من از غم دل او پی یار دیگری بود | لردفیلم نوشته:

[…] گنجور » وحشی » گزیده اشعار » ترکیبات » شرح پر… ganjoor.net › وحشی › گزیده اشعار › ترکیبات Translate this page […]

دانیال نوشته:

با سلام و عرض تشکر از سایت بسیار خوب و عالیتون
و درودی بر بازدید کنندگان سایت
و اما نظر بنده ی حقیر
من چند جای این سایت حاشیه نوشته ام و بار ها گفته ام سن من در حدی نیست که اظهار نظر کنم «پانزده،شانزده سال بیشتر ندارم»
اما عاشق ادبیات فارسی و اشعارش هستم طی این چند صباح عمرم از تمامی شعرا -شعرایی که نامشان به گوشم خورده- حتی اگر شده یک بیت هم خوانده ام اما اشعار حضرت وحشی بافقی واقعاااااا عالی و بی مانند هستند….
عروض و وزن اشعار خیلی به زبان گفتاری ما نزدیک هستند و واژگان ساده ای هم درشان به کار رفته است…
من زمانی که اشعار وحشی بافقی را میخوانم چشمانم پر از اشک می شود شاید یکی از این دلایل همین ساده سخن گویی وی بوده است.
حضرت وحشی آنچنان آزرده بوده اند که جگر خواننده را کباب می کند.
از همان اول شروع به تعریف کردن داستان خود و معشوقه اش می کند:
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید…

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم..
وخودش ادامه می دهد:

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی..؟؟؟

ایشون واقعا زبر دست بوده اند که این چنین سوزناک و آهنگین درد و دل کرده اند…
از نظر من این ترکیب و ترکیب بعدی با هم مرتبط هستند و اما نکته ی جالب برای من این است با اینکه ایشان بسیار دل آزرده و آزرده دل بوده اند
ولی بسیار با طعن با معشوقه سخن گفته اند مانند:
ای گل تازه که بویی ز فا نیست ترا
و….

وبسیار از وی شکایت ها کرده است:
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد…

جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است….

اما آنچنان عاشق معشوقه بوده است
که گویی دلشان رضا به آزردگی ایشان نبوده و وی را نصیحت ها می کند و دل نگران وی است پس خطاب به او می گوید:
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست…..

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد…

یار این طایفه خانه برانداز مباش….

سخن به درازا کشید اما حیفم می آید برایتان نگویم…
چه جگر سوز تر است ابیاتی که شرح حال خود میکند:
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست…

مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو…

درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌ داند…

از برای خاطر اغیار خوارم می کنی و…

چه شکایات و چه تهدید ها که نکرده است…
دوست دارم بگویم اما هنوز هم سخن ها دارم…

مصرع:
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
شاید ذهن خیلی ها از جمله خودم رو مشغول کرده که این حقیر متوجه شدم در زمان گذشته شاهد بازی مرسوم بوده و با کتاب«شاهد بازی در ادبیات فارسی»به قلم دکتر شمیسا توسط همین سایت آشنا شدم مطالب پراکنده ی دیگری هم در این رابطه خواندم اما از آن جا که این بنده ی حقیر خود نیز چند شعر بی عروض و وزن و قافیه سروده ام به نتایج جالبی رسیدم:
زمانی که ما در چیزی غرق شویم آن زمان است که به رو می آییم مانند زمانی که در آب غرق شویم پس از جان به جان آفرین تسلیم نمودن به روی آب شناور می شویم
این بنده ی حقیر تا کنون در دریای عشق غرق نشده ام تا ببینم میتوانم واژه ها را بر روی احساساتم شناور کنم یا نه اما فکر نکنم عشقی زمینی بتواند این چنین احساس را شعله ور کند
گمان نکنم عشق زمینی بتواند آنچنان پر حرارت باشد که آنقدر حرارت به واژه ها بدهد که من پس از سال ها خواندنش هنوز حرارتش را لمس و احساس کنم و اشک بریزم
نمی دانم اما در داستان لیلی و مجنون هم داریم با اینکه مجنون می توانست با لیلی باشد اما دوباره سر به صحرا گذاشت فکر کنم آن لحظه هم این جمله را گفته است که حضرت نظامی از قلم انداخته اند:
اگر لیلی این چنین است خدای لیلی چگونه است؟؟
عاشق خدای لیلی باشم بهتر است…
شاید این ها نیز عاشق خدای لیلی ها بوده اند و آن را در چهره های لیلی رویان و… دیده اند
آن جا که در مخمس شیخ بهایی می خوانیم:
عارف صفت وصف تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید…
یعنی از نظر من استفاده از معشوقه در اشعار به دلیل قابل لمس بودن آن است و صنم و نگار و بت و پسر زرین کمر -نه اینکه نبوده اند-بهانه ،نشانه و تصویری برای رؤیت با چشم بصر بوده اند….
شعر گویی هنری است فرا زمینی پس نیرویی می خواهد فرا تر از زمین و زمینیان
عشق آسمانی چه قدرتمند نیرویی می تواند باشد….

بسیار سخن ها دارم هر چند که بسیار سخن ها گفته ام
امیدوارم پس از خواندن بگویید ارزشش را داشت و لذت ببرید
سخن از حد گذشت به بزرگواری خود ببخشید
دانیال.ب /اهواز/نهم-دو/دبیرستان نمونه دولتی امام جعفر صادق«علیه السلام»D.B

شمس الحق نوشته:

عالی بود دانیال عزیز ! شما با این سن کم از بسیاری حاشیه نویسان گنجور بهتر می نویسید .

بابک نوشته:

دانیال عزیز،
درود بر شما و قلم و نثر شیوایت.
پیشتر از نوجوانى دیگر که هم سن و سال شما بود و منصور نام، نیز نوشتارى خواندم و بر او و هر آنکه ایشان در دامانشان پرورده شده، مانند خودت، صد آفرین فرستادم.
امید که حضور شمایان امتداد یابد و صفحات گنجور را پررنگتر کند.

منصور نوشته:

ایشون در دوران صفویه زندگی میکردن در اون دوران بچه بازی زیاد بوده و مکان هایی برای به نمایش گذاشتن بچه ها وجود داشته

خاموش نوشته:

درین مجال که سایت گنجور پدید آورده است ، متاسفانه هر کس از سری سخنی رانده و به سودایی دانه ای افشانده و حال که مینگرم گویا سخن بیش از خاموشی مسبب شبهه می گردد. بی جا نبوده که بزرگان ادب فارسی در فضیلت خاموشی سخن رانده اند و همرهی یاران را از سر ضن همرهان دانسته اند. اما آنچه فضلای وادی تفسیر باید بدان مهم ارج نهند، جلای صنعت ایهام در ادب فارسی ست که اگر شاعر قصد آشکار گویی داشت ، بی درنگ به نگارش متنی نظیر متون صریح اللحن و قطعیت گرا می پرداخت و در پایان هم شرح احوال تحصیلات ادبی خود را پیوست مینمود. و خود را الحق و نظایر می نامید.
بزرگان این مجال توجه داشته باشند که جزم گرایانه بر شعر و ادب ننگرند که شاعر نیز بر هزار ره و هزار اندیشه بوده و معشوق در ادب فارسی از دختر هفت ساله تا پیرزن صد ساله و از بسر بچه ای کوچک تا پیرمرد ی خموده بر چشم میخورد
معشوق عرفانی و خیالی و خداوند نیز جای خود دارد.
و هریک را هزار مثال است که این حقیر مشاهده کرده ام چه رسد به بزرگان بینا.

مرتضی امامی نوشته:

سلام من حدود شانزده سال پیش این ترکیب بند زیبا را از حفظ می خواندم هنوز هم قسمت زیادی از اونرو حفظم
توی کتابی که من می خوندم نوشته شده بود

حالیا عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سرو برگ من بی سر و سامان دارد

اما اینجا و چند جای دیگه خوندم

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

خواستم ببینم کدوم درسته

مرتضی امامی نوشته:

سلام من این شعر رو حدود شانزده سال پیش از حفظ بودم در حال حاضر هم بخش زیادی از اونرو حفظ هستم
در کتابی که من خوندم نوشته شده بود

حالیا عاشق سرگشته فراوان دارد

ولی اینجا و چند جای دیگه خوندم

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

خواستم ببینم کدوم درسته

هادی ازادی نوشته:

برای درک اشعار پر بار عاشقانه و عرفانی حتما نوع کوچکی از عشق زمینی رو تجربه کنید به نتیجه بهتری میرسید ، کوچکترین مثال عشق زمینی خواستنهای دوران نوجوانیست. درود بر عاشقان

احسان نوشته:

سلام من فکر میکنم اینجا معشوقش زنی بود ک از شیراز بیرونش کرده بودن بعلت بدکاره بودن وقتی وارد بافق میشه دنبال اینه ک میکده خودشو راه بندازه طی چند مرحله خودشو سر راه وحشی قرار میده وقتی وحشی ک شیخ بافق بوده شیفته دختر میشه رسواش میکنه واسه اینه ک مردم میگن این زن کی بود ک شیخ شهر خرابش شد برای همین کارو بارش میگیره توی شعو هم میگه اول انکس ک خریدارش بود من بودم بعدش این شعر ب نظر من دنباله شعر ای گل تازه ک بویی ز وفا نیست تو را هست چون میگن وقتی وحشی اینجوری رسوا میشه تو شهر کارس میشه این ک از صبح تا شب تو میکده این زن مینشسته و از خدا میخواسته ک اونو ب عشقش برسونه بعد چند وقت چند تا جوون مسافر میان اونجا چند روز میمونند میبینند مردی ابله رو هر روز تو میکده میشینه ن می میخوره فقط ذکر میگه از هم میپرسن ک این مرد چی میخواد اینجا ک وحشی بلند میشه اونجا این شعرو میخونه دوستان شرح پریشانی من گوش کنید . فکر میکنم اینجوری منطقی هم ب نظر میاد

حمیدرضا نوشته:

در یک نسخهٔ چاپی در بند پنجم به جای «فرش» آمده «فرض». از آنجا که به صحت نسخه اعتماد نداریم و کیفیت چاپ مطلوب نیست تغییری ندادیم.
البته در بند ۱۳ در این نسخه مثل متن «کشتی» آمده. دوستی «کشی» را صحیح دانسته. منتها در قرائت به قرینهٔ آن که «پا خوردن» را اصطلاح کشتی فرض کردیم کشتی به ضم کاف قرائت شد تا صحیح و نظر دوستان و نقل نسخه‌های چاپی معتبر چه باشد؟!

زهرا نوشته:

با دیدن حاشیه های این شعر بر آن شدم که نظر خودم رو هم در قالب یک جمله از برتولت برشت بگم : سبک هنری را باید بتوان نقل قول کرد. یک نقل قول ، چیزی از بازگوکننده ی آن نمی گوید .
این شعر با مخاطب حرف می زند . چه اهمیتی دارد که برای که سروده شده و حتی شخصیت کسی که آنرا سروده چه بوده ؟!
لطفا کمی هم لذت ببرید و به کنه واقعی هنر بپردازید .

سینا نوشته:

ظرافت و زیبایی چنین شعری در حدی است که هم دگرجنس گرا ها و هم همجنس گرا ها از شنیدنش تحت تاثیر قرار می گیرند و اون رو بیانگر احساس خودشون تلقی می کنن. اما به نظرم توی این شعر بیشتر از هر چیزی عشق و وفا و جفا هست که به چشم میاد. حتما شاعر بعد از سالها زندگی توی جامعه پرتضاد روزگار خودش موضع گیری خاص خودش نسبت به شاهد بازی رو پیدا کرده بوده و با توجه به این شعر بنده احساس می کنم برای وحشی خود عشق و وفا مهم تر از معشوق بوده است چرا که در پایان می گوید حال که از معشوق جفا دیده است پس بهتر است فرد دیگری که شایسته عشق و وفاداری باشد پیدا کند.

بهار نوشته:

من شنیدم که این شعر درباره زندگی واقعی بافقی هستش. که یک زن فریبکار با نیرنگ بافقی رو که فرد زاهدی بوده عاشق خودش میکنه و همه جا جار میزنه که ببینید من چقدر زیبا هستم که یک ادم عابد و زاهد رو در دام خودم انداختم، اما بافقی بعدها نسخه اصلی رو مقداری تغییر میده و مخاطب رو از راز اصلی شعر دور میکنه

طاراد نوشته:

دقیقن چهار روزه از معشوقم جدا شدمـ… از دور نگاش میکنم و باخوندن این ابیات اشک میریزم…چرا بی وفا بود؟

حامد نوری نوشته:

هر کسی از ظن خود شد یار من
دوستان خیلی بیراهه می روید . در عجبم که بعضی ازاین حاشیه نویسان، چه بی حاشیه اند.
شاعر خودش گفته که با چه کسی دارد نرد عشق بازی می کند.
این شعر گلایه از دل خود شاعر است و مخاطب وحشی، دل بی قرار خود، که دیگر عنان اختیار از کف داده می باشد
او در ابتدای شعر بدون هیچ پیچیدگی بیان میکند که با دل خود خلوت کرده است
روز گاری من و دل ساکن کویی بودیم
دوستان دانشگاهی و اساتید محترم معنای این شعر اینست که دیگر من و دل ساکن یک کوی نیستیم . دلی را که روزی خریدار نداشت و من باعث شهرت آن شدم اکنون سر از اطاغت من می پیچد . به همین دلیل نیز او دل خود را پسر خطاب می کند
اکثر ساکنین جهان دوست دارند دنیا را آنطوری که دوست دارند ببینند و لی مهم اینست که دنیا را آنطوری که هست ببینیم
پس سلایق خود را کنار بگذار و :
هر کسی از ظن خود شد یار او
از درون بافقی جو راز او

میرزا قناد نوشته:

حاشیه های زیادی را خواندم. بسیاری معشوق را مذکر می دانند. بنده نظر ایشان را محترم شمرده و به عنوان یک تازه واد نظر خود را بیان می نمایم: بعید نیست معشوق مذکر باشد. اما عاشق مونث نیست! عاشق مذکر هم نیست! بلکه عاشق خداست که از بی وفایی آدمیان گله می کند. او به ما ارزش داد و ارزش ما به عشق اوست. اما ما او را با دیگر معشوق ها یکی کردیم و وی را به فراموشی سپردیم. در آخر هم خطاب به آدمی می فرماید: مواضب خودت باش. تا کی می خواهی با این معشوقه های فانی عمرت را حیف و میل کنی؟!

... نوشته:

جسارتا چند تا نکته ای که به نظرم رسید:
زیبایی و ارزش هنری شعر یه چیزه و تحلیل و تشریح علمی اون یه چیز دیگه. پس بیایم با این بهونه که حالا ولش کن شعرو بخون لذت ببر از تحلیل علمی شعر شونه خالی نکنیم.
اما وقتی شعری رو مورد بحث علمی قرار میدیم باید دلایل و شواهد علمی بیاریم. اینکه من بیام بگم معشوق خداست و عاشق خداست و عاشق زلیخاست و… راهی به جایی نمیبره. نمیشه متن رو همینجوری رو حدس و گمان تحلیل کرد. تو این زمینه، اساس متنه و شواهدی که ارائه میده.
از طرفی کلی دلیل و مدرک هست که معشوق مذکر به همون شکل پست و زمینیش تو اشعار رواج داشته. از طرفی هیچ قرینه ای مارو به حرف بعضی اساتید نمیرسونه. یوسف فقط و فقط تشبیه و نماده که تو ادبیات ما به وفور به عنوان نماد ازش استفاده شده، چه برای مذکر و چه برای مونث. نمیفهمم از کجای شعر میشه فهمید شعر از زبان عاشق مونثه؟ اصلا کجای ادبیات باب بوده که اینگونه قالب هارو (غزل و قصیده و ترکیب بند و …) از زبان شخص دیگه ای بگن؟ فقط تو مثنوی سرایی ها و در قالب حکایات شعر از زبان شخصیت ها سروده میشد. شما یه غزل به من نشون بدین که از زبان شخصی غیر از شاعر باشه.
دوستی هم فرمودن ای پسر خطاب شاعر به خودشه. چرا دوست عزیز؟ شاعر به خودش میگه تا کی مال بقیه باشی؟ عجیب نیست؟ بعدشم تو تمام شعر مخاطب معشوقه از قضا تو همین یه بند که مورد داره مخاطب خود شاعر میشه؟
دوستان لطفا دلایل خودشونو بگن که یه بحث علمی جایگزین بحث ذوقی بشه.
اما به نظر من، خیلی ساده اس و انقد پیچیده کردن نداره. چرا میخوایم لقمه رو ۱۰ بار دور سرمون بچرخونیم که به زور تقدس ایجاد کنیم برای شاعر؟ آقا خب معشوق مذکر رواج داشته اونم نه فقط تو ادبیات فارسی بلکه حتی تو ادبیات عرب. شما مقامات بدیع الزمان همدانی رو بخونین. حتی این مسائل به عرفان هم راه پیدا می کرد. اوحدالدین کرمانی و مسلک جمال پرستی رو یادتون بیارین. این مسلک حتی اگر به فعل مذمومی کشیده نمیشد باز هم به خودی خود چندان جالب نبود. (کرمانی از عرفای قرن ۶ و ۷ بود که معتقد بود زیبایی خدا در زیبایی زیبارویان منعکس و متجلی میشه. پس نگاه کردن به زیبارویان به قرب الهی منجر میشه.)
ضمنا به نظرم چندان جالب نیس که از رزومه علمیمون صحبت کنیم. حرفی که میزنیم مهمه. شاید من اگه الان بگم یه دانشجوی ترم اولم یه دیدی به حرفم ایجاد شه و اگه بگم سی ساله استاد ادبیاتم دید دیگه ای شکل بگیره.

نعیمه نوشته:

با احترام به همه اساتید.من کارشناس ادبیات هستم و عشق به ادبیات باعث شد تا این رشته تحصیلی رو انتخاب کنم.وقتی این شعر رو میخونم انقدر احساسات لطیفی داره که به فکر معشوق مذکر یا مونث نمی افتم ولی این حقیقت رو هم نمیشه انکار کرد که در شعر مذکور معشوق مذکر هست. در کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی که متاسفانه به سختی پیدا میشه استاد شمیسا به طور کامل در مورد معشوق مذکر در ایران توضیح داده اند و میتوان گفت که بهترین تفاسیر را در این مورد ارائه کرده اند

حامد نوری نوشته:

سلام بر دوستان ادیب و فرهیخته ، نکته ای ریز ولی مهم در حواشی من و یکی از دوستان بچشم می خورد .من نوشتم بافقی دل خود را مخاطب قرار داده و از دل بی قرار خوذ شکایت دارد. ولی دوستی با فاصله فقط ۵ سطر از قول من بیان می دارد که شاعر با خودش حرف می زند.
هر چند که خطاب شاعر به خودش در اشعار بزرگان بوفور با کلماتی مانند، حافظا، سعدیا، شهریارا بسیار معمول بوده است . ولی در این شعر این تخریف، تفسیر را بسیار تحت تاثیر قرار می دهد. حال قضاوت کنید که تحریفی اینچنین کوچک و با فاصله زمانی اندک و فاصله مکانی ۵ سطر در تغییر معنا این قدر موثر است پس فاصله زمانی جند قرن و نگارش تفاسیر متعدد در کتاب های گوناگون چه بلایی سر نوشته شاعران ما آورده است .
بیائید قبل از شروع به تفسیر این شعر نغز و بسیار پر معنا، زنگار روی آن را بزدائیم. باشد که چون رومیان مولوی با دلی پاک و روشن به خانه وجشی در آئیم.
گاهی ما خودمان از نتایج گفتار خود آگاه نیستیم ، فرض کنید سخن شمارا پذیرفتم ، حال این شعر را با فرض وجود عشقی مذکر معنی میکنم ببینید چقدر مسخره به نظر می رسد بیشتر شبیه یک طنز شاعرانه می شود تا ادیبانه .
دوستان داستان آتش جانسوزی که در دل دارم گوش کنید.
روزگاری من غقل و دین باخته پسری بودم که غیر از من عاشقی نداشت .
این پسر مثل یوسف زیبا بود ولی هیچکس خریدار او نبود.
اولین کسی که عاشق این پسر شد من بودم و آنقدر از زیبایی این پسر تعریف کردم که همه مردم شهر عاشق او شدند.( یعنی همه مردم شهر، هم جنس باز بوده اند.) و حالا او به من توجهی ندارد و با مردمان شهر می سازد.
حالا دیگر چاره ای ندارم که به دنبال پسر دیگری بگردم و آنقدر از آن تعریف بکنم تا او هم شهره شهر شود. ( یعنی بافقی کارخانه پسر سازی باز کرده بود)
در نهایت از آن پسر می خواهد که با آدم های مکار لهو لعب نکن و بیا با من که مکار نیستم لهو لعب کن.
حالا که هوس تو از خاطر وحشی رفت هر گز وفای تو را فراموش نخواهد کرد .
لطفاً به اظلاق کلمه وفا به یک پسر بی وفا توجه کنید که ناقض یکدیگرند.
حال دوستان عزیز این شعر را اینگونه می پذیرید؟ و میخواهید بزرگان ادبیات ما را اینچنین به خواری و ذلت بکشانید.
ببخشید که طولانی شد تا حد امکان خلاصه نویسی کردم .

... نوشته:

حامد نوری عزیز، اگه منظورتون نوشته منه باید بگم منظور نظر من نوشته شما نبود که اگه بود قطعا عین عبارت شمارو نقل می کردم، بلکه به نظر سید علی کرامتی مقدم بزرگوار اشاره داشتم.
و اما در راستای مفهوم طنزی که از شعر برداشت کردین. به نظر من هیچ مشکلی پیش نمیاد اگه معشوق مذکر باشه. قسمت هایی که باعث طنز شدن معنی شعر میشن رو یه بار دیگه بررسی کنیم.
فرمودین همه مردم شهر عاشق اون پسر شدن پس همه مردم شهر همجنس گرا هستن. چرا این مفهوم برداشت میشه؟ مگه وقتی حافظ میگه «شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه» معنیش اینه که تمام شهر زن باره و فاسدن؟ مفهوم رقیب تو ادبیات ما هست و ربطی به تمام شهر نداره. بلکه به رقبای عشقی اشاره میکنه و مسئله پیچیده ای نیس.
فرمودین وحشی کارخانه پسرسازی بوده. نه نبوده. نمیدونم اینو میپذیرین یا نه که مسئله همجنس گرایی رو در دوره هایی در کشورمون داشتیم. به این معنی که رواج داشته. اگر اینو بپذیریم هیچ مشکلی تو معنی شهر پیش نمیاد. الان فرض کنین یه فرد ساکن یکی از کشورایی که این موضوع توش رایجه بخواد داستان عشقی خودشو با معشوقش بگه. آیا چیزی غیر از این شعر میشه؟

حامد نوری نوشته:

سلام بر دوستان ادیب و فرهیخته
با سپاس و عرض تشکر و معذرت از دوست عزیز ( … ) که نوشتهً این حقیررا نقد نموده اند به نکاتی چند در خصوص شعر بافقی می پردازم .
در متن قبلی خود نوشتم که بافقی با دل خود سخن می گوید و نوشته ایشان بری از یک (عشق وارونه) است . زیرا مناظره شاعران با دل خود، خیلی غریب نیست که در اکثر شعر شعرا نیز به وفور توان یافت . نکته بعدی اطلاق کلمه مرد به دل خودشان در اشعارشان است .
حافظ می گوید :
سینه تنگ من و بار غم او هیهات مرد این بار گران نیست دل مسکینم
در این شعر حافظ و دل او دو شخصیت جداگانه دارند، مانند شعر وحشی بافقی .
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم واو در فغان و در غوغاست
حافظ هم مثل بافقی عنان دل خود را به کف ندارد و در جای دیگر دقیقاً مانند بافقی دل خود را نصیحت می کند .
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست بلا نگه دارد . و یا در بیتی دیگر :
دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد زهر در می دهم پندش و لیکن در نمی گیرد .
شاعران زیادی دراین باب ( اطلاق شخصیت دوم به دل خود ) سخن رانده اند. به چند نمونه اشاره می کنم وباقی با خودتان.
دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدارا ( شهریار )
هر کس آزار من زار پسندید ولی نپسندید دل زار من آزار کسی ( شهریار )
نگفتمت که حذر کن ززلف او ای دل که می کشند دراین حلقه باد در زنجیر ( سعدی )
سعدی در این مورد شعر پیچیده تر از بافقی نیز دارد :
سعدیا، با تو نگفتم که مرو در پی دل نروم باز گر این بار که رفتم جستم
اینجا شخص سومی، سعدی را نصیحت می کند که به دنبال خواسته های دل نرود.ودر بیت بعدی پاسخ سعدی آنگونه است که نشان میدهد این بار رهایی از دست دل ممکن نخواهد بود.
مناظره شعری شاعر و دل یعنی ( عقل و دل ) همیشه مضمون شعری شعرا بوده و نباید برای ما خیلی غریبه به نظر آید.
و در نهایت اینکه :
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر هر آنچه مشفق دانا بگویدت به پذیر
شعر از دو نهاد انسانی برآید عقل و دل . امروزه شعر عقلی بسیار باب شده است شاعران با ردیف کردن کلمات از پیش تعیین شده و حتی با کمک رایانه به قافیه پردازی می پردازند. ولی شاعران کلاسیک و سنتی ما شعر قلبی می گفتند. شعر آن ها الهام گونه بود و اختیار آن دست خود شاعر نبود و به همین دلیل آن ها از دل خود شکوه ها کرده اند.
همین اواخر از خاطرات استاد شهریار خواندم که، هنگام حضورطبع شعریش می گفت سریعاً کاغذ و قلمی بیاورید و تا کاغذ و قلم آماده میشد می گفت چند سطر شعر آمد و رفت دیگر یادم نیست بقیه اش را بنویسد .
ما نباید شعر جوشیده از دل یک شاعر را با عقل و منطق بسنجیم . در این مورد شاعران به ما فراوان گوشزد کرده اند تا بیراهه نرویم
رو سینه را هفت آب شوی از کینه ها آنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو ( مولوی )
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نیی جان من خطا اینجاست ( حافظ )
مدعی خواست که آید به تماشگه راز دست غیب آمدو بر سینه نا محرم زد
و از این هشدارها برای کسانیکه با تعقل و عقل می خواهند به دنیای عاشقانه آن ها وارد شوند بسیار نهیب زده اند.
وحشی بافقی شاعر هست او برای صله و گذران زندگی مجبور است دل حاکمان را به دست آورد و اشعاری در حد درک و شعور آن ها به سراید ولی عارف نیز هست او رسالت خود را فراموش نمی کند و مسائل پیچیده عرفان و خلقت را در میان کلماتی شیرین و دلچسب بیان میکنند تا هر کس به فراخور درک و شعور خود از آن لذت ببرد و همین است که صغیر و کبیراز خواندن آن به دنیایی از رویا و احساس وارد می شوند .
بعله، منظومه ناظرو منظور بافقی هم این گونه است.دراولین نظر این منظومه به نظرتوصیفی از یک عشق وارونه است ولی باید توجه کرد که ابتدای این داستان با مناجات با خدا و پیغمبر شروع می شود. مگر وحشیِ تا اینقدر، معتقد، می تواند خلاف گفته دین خود عمل نماید و آز آن بدتر به ترویج آن روی نهد.
اشاره ای کوتاه به این منظومه و ختم کلام. ناظر و منظور اصلاً یک داستان عشق وارونه نیست. و اصولاً عشق وارونه در طبیعت وجود ندارد. تا کنون در هیچ جانداری عشق وارونه مشاهده نشده است و حتی در انسان نیز این مورد یک بیماری روحی و روانی محسوب می شود مانند سر ما خوردگی. نباید به ظاهر افراد قضاوت کرد آنها میتوانند زنی در قالب مرد و یا مردی در قالب زن باشند . یعنی اصلاً عشق به هم جنس در این دنیا وجود خارجی ندارد و اینگونه افراد نیز طبیعی و نرمالند.
در ناظر و منظور هم باید گفت که این دو نفر در اصل نیمه یک روح هستند در دو قالب، که زندگی هیچکدام بدون دیگری امکان پذیر نیست. این راز در ابتدای داستان از زبان پیر دانا بیان میشود. ناظر، نیمه ی احساسی ، عاشقانه وآسمانی منظوراست ( دل ) و منظور نیمه ی تعقل وزمینی ناظر است ( عقل ) و برای همین است که میتواند با شیر به جنگد و پیروز شود . در ضمن به ارتباط معانی نام ها مانند، نظر ،نظیر، ناظرو منظور توجه بیشتری بکنید که وحشی این هارا با هدف خاصی انتخاب کرده است. در پایان داستان نیز عشق واقعی، نه وارونه روی می دهد که دیگر ختم کلام وحشی است اگر این دو (ناظر و منظور) عشق وارونه به هم داشتند دیگرچه نیازی به ازدواج با دختر پادشاه مصر دارند. این دو نفر بعد از تکمیل جسم و روح شان دیگر می توانند ازدواج واقعی داشته باشند . در ضمن ازدواج ناظر (یعنی نیمه زمینی) با دختر پادشاه مصر انجام می گیرد.
وحشی شاعری، مداحِ بزرگان و حاکمان وقت بوده است و باید شعری با سلیقه آن ها وشیرینی مذاق آن ها می گفت ولی در لفافه معانی بسیار بزرگی در اشعار خود گنجانده است.

... نوشته:

حامد نوری بزرگوار، ممنون از توجه شما
من متاسفانه متوجه بعضی استدلال های شما نمیشم. در مورد مناظره شاعر با دل خودش مثالها و شواهد درستی آوردین. ولی همه این موارد چه ربطی به این شعر وحشی داره؟ اصلا بافت این شعر مشابه کدوم یکی از مثالهای شماست؟ اینجا حرف از یک عاشقه و یک معشوق. ولی تو کدوم یکی از مثال های شما شاعر دل خودش رو معشوق خودش قرار داده؟ به نظر من مثال های شما خیلی دور از فضای این شعر هستن. شما خودتون حدس زدید (یا برداشت یا تحلیل یا … کردین) و به این نتیجه رسیدین که مخاطب شاعر دل خودشه و بعد برای اثبات حرفتون مثال هایی رو آوردین که به نظرم مطلقا نه در ویژگی های زبانی، نه در بافت شعر، نه در مفهوم و نه در هیچ چیز دیگه به شعر مورد بحث ما مربوط نیستن.
فرمودید شعر کلاسیک قلبی بوده پس نباید این اشعار رو با عقل و منطق سنجید. من شعر رو با عقل و منطق نسنجیدم. حرف من تحلیل متنه. حرف شما درست هم که باشه نباید مانع تحلیل و بررسی علمی متن بشه، در غیر این صورت مطالعه علوم ادبی به هیچ دردی نمیخوره. درسته که در نهایت لذت بردن از شعر به عهده احساسه ولی برای راهگشا بودن مطالعه ادبیات، باید متون رو به صورت علمی تحلیل کرد. این کار نه تنها مارو به بیراهه نمیبره بلکه باعث میشه درک درستی از مفهوم شعر داشته باشیم و محرم این تماشاگه راز بشیم.
و مشکل بزرگ من با قسمت آخر حرف شماست. لطفا به من ثابت کنید وحشی «عارف» بوده. کجای دنیای عرفان و تصوف اسمی از وحشی بافقی برده شده؟ میخوام بدونم اگه وحشی عارف بوده پس مولوی و عطار و بایزید و خرقانی و شبلی و حلاج چی بودن؟ لطفا بیایم از این تفکراتی که تو ادبیات دوران مدرسه به خورد بچه ها میدن دست برداریم و واقع بین باشیم. کی گفته همه شعرا آدمای کاملی بودن؟ نه دوست من. موافق نیستم. وحشی عارف نبوده. حتی اگر هم بود باز چیزی ثابت نمی شد. قبلا هم در مورد اوحدالدین کرمانی گفته بودم که از مشایخ صوفیه بود و جمال پرست و نظرباز.
بابت پر حرفیم عذر میخوام.

کانال رسمی گنجور در تلگرام