گنجور

 
ترکی شیرازی

چها که می کشم از دست بخت خفتهٔ خویش

که هر چه می کنم از خواب بر نمی خیزد

به آتش افکنمش ور به آبش اندازم

ورش بباد دهم خاک بر سرم بیزد

چه طالعی ست که دیرینه دوستان مرا

به دشمنی من از هر طرف برانگیزد

به هر رفیق، که از مهر می شوم نزدیک

ز من چو آهوی صیاد دیده بگریزد

اگر میانجی روزی شوم میان دو خصم

یکی نهد دگری را و در من آویزد

اگر ز صنعت خود پیش کس کنم سخنی

ترش نشیند و با من به خشم بستیزد

کتاب شعر مرا کس به نیم جو نخرد

به جای شعر، گر از خامه ام گهر ریزد

به حیرتم از این بخت واژگون که چرا؟

مرا سرشک، به خون جگر بیآمیزد

مگر که حضرت روح القدس کند مددی

که بخت خفتهٔ ترکی ز خواب برخیزد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

چه رنگهاست که آن شوخ دیده نامیزد

که تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد

گهی ز طیره گری نکته‌ای دراندازد

گهی به بلعجبی فتنه‌ای برانگیزد

به هیچ وقت به بازی کرشمه‌ای نکند

[...]

قوامی رازی

ز طبع پاک قوامی حدیث خوش خیزد

از این بود که ز هر ناخوشی بپرهیزد

اگرچه جنس نباشد گریزد از ناجنس

چو عندلیب که با عنکبوت نامیزد

خدایگانا دانی که تیغ اندیشه

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

سحرگهان که صبا نافۀ ختن بیزد

زمانه عنبر و کافور بر هم آمیزد

بگسترند عروسان باغ دامن خویش

چو ابر برسرشان ز استین گهر ریزد

خیال دوست چو در چشم خفتگان بزند

[...]

عراقی

چنین که غمزهٔ تو خون خلق می‌ریزد

عجب نباشد اگر رستخیز انگیزد

فتور غمزهٔ تو صدهزار صف بشکست

که در میانه یکی گرد برنمی‌خیزد

ز چشم جادوی مردافگن شبه رنگت

[...]

حکیم نزاری

کسی که هم چو من از پیش یار بگریزد

سزا همین بودش کز دو دیده خون ریزد

غبارناکم از او ور نه بیم دشمن نیست

که مبتلای حبیب از بلا نپرهیزد

ضرورت است گرفتار عشق را که جفا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه