گنجور

 
ترکی شیرازی

آفتاب از شرم رویش رخ کند پنهان به ابر

ماه من از چهرهٔ خود گر براندازد نقاب

چون گذارد بر زمین پا سرو سیم اندام من

هر که بیند گویدش یا لیتنی کنت تراب

ابروی دلدار من مانا که محراب دعاست

هر دعا کانجا شود بی شبه گردد مستجاب

دیدمش خون می چکد از چهرهٔ همچون گلش

این سخن شد راست کز گل می شود حاصل گلاب

هر چه من با او کنم او نیز با من می کند

من به او عجز و نیاز و او به من خشم و عتاب

دیدمش در جامهٔ نیلی به سر مشکین کلاه

گفتم این روزی ست کز مغرب برآید آفتاب

سرخی سرپنجه اش «ترکی» نه از رنگ حناست

پنجه اش دارد ز خون عاشقان دایم خضاب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

شهریار دادگستر خسرو مالک رقاب

آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب

آسمان جود گشت و جود ماه آسمان

آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب

بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

تا ببردی از دل و از چشم من آرام و خواب

گه ز دل در آتش تیزم گه از چشم اندر آب

عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز

مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب

با رخم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر

[...]

ازرقی هروی

مهترا ، هر چند شعرم زان هر شاعر بهست

تا توانستم نکردم من ز شعری اکتساب

قصد آن دارم که دامن در چنم زین روز بد

روز خوب خویش جویم بر ستوری چون عقاب

تا همی خوانم کتاب و تا همی جویم شراب

[...]

قطران تبریزی

سر و بالایی که دارد بر سر گل مشک ناب

آفت دل‌هاست و اندر دیده‌ام چون آفتاب

روی رنگینش چو ماه تافته بالای سرو

زلف مشکینش چو مشک تافته بر ماهتاب

صبر از آن خواهم همی تا عشق او پوشم به صبر

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
ابوالفرج رونی

ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپید

نقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب

هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روان

تیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب

در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه