آفتاب از شرم رویش رخ کند پنهان به ابر
ماه من از چهرهٔ خود گر براندازد نقاب
چون گذارد بر زمین پا سرو سیم اندام من
هر که بیند گویدش یا لیتنی کنت تراب
ابروی دلدار من مانا که محراب دعاست
هر دعا کانجا شود بی شبه گردد مستجاب
دیدمش خون می چکد از چهرهٔ همچون گلش
این سخن شد راست کز گل می شود حاصل گلاب
هر چه من با او کنم او نیز با من می کند
من به او عجز و نیاز و او به من خشم و عتاب
دیدمش در جامهٔ نیلی به سر مشکین کلاه
گفتم این روزی ست کز مغرب برآید آفتاب
سرخی سرپنجه اش «ترکی» نه از رنگ حناست
پنجه اش دارد ز خون عاشقان دایم خضاب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شعر درباره زیبایی و جذابیت محبوبی است که به آن اشاره میکند. آفتاب و ماه به خاطر وجود او شرمنده و پنهان میشوند. او شبیه سروی است که بر زمین پا میگذارد و هر که او را ببیند آرزو میکند که ای کاش خاک او میبود. ابروی محبوب به مانند محرابی برای دعاست که دعاها به آنجا مستجاب میشود. شاعر از چهره محبوبش یاد میکند که خون میچکد و این نشان از شکوه او دارد. رابطه شاعر با محبوبش متقابل است؛ او عجز و نیاز دارد و محبوب خشم و نگاه تند. در نهایت، محبوب با لباس نیلی و کلاهی سیاه دیده میشود و این روز را روزی میداند که آفتاب از مغرب طلوع خواهد کرد و سرخی دست او به خون عاشقان شبیه است.
هوش مصنوعی: خورشید از شرم زیباییاش، در پشت ابرها پنهان میشود. ماه من هم اگر نقابش را کنار بزند، از شرم چهرهاش خود را میپوشاند.
هوش مصنوعی: هر کس که پا بر زمین بگذارد و زیبایی اندام مرا ببیند، آرزو میکند کاش به جای من خاک بودم.
هوش مصنوعی: ابروی معشوق من مانند محراب دعاست؛ هر دعایی که در آنجا انجام شود، بدون شک مستجاب خواهد بود.
هوش مصنوعی: او را دیدم که از چهرهاش خون میچکد، همچنان که گلی زیبا است. این سخن درست است که از گل، گلاب به دست میآید.
هوش مصنوعی: هر چه من با او رفتار کنم، او هم همانطور با من رفتار میکند. من از او درخواستهای زیادی دارم و به او وابستهام، ولی او در مقابل، با من خشمگین و سرزنشگر است.
هوش مصنوعی: او را در لباسی آبی و با کلاهی سیاه دیدم وبه خود گفتم: امروز روزی است که آفتاب از سمت مغرب طلوع میکند.
هوش مصنوعی: سرخی انگشتان او به خاطر رنگ حنا نیست، بلکه همیشه به خاطر خون عاشقان رنگین است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شهریار دادگستر خسرو مالک رقاب
آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب
آسمان جود گشت و جود ماه آسمان
آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب
بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین
[...]
تا ببردی از دل و از چشم من آرام و خواب
گه ز دل در آتش تیزم گه از چشم اندر آب
عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز
مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب
با رخم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر
[...]
مهترا ، هر چند شعرم زان هر شاعر بهست
تا توانستم نکردم من ز شعری اکتساب
قصد آن دارم که دامن در چنم زین روز بد
روز خوب خویش جویم بر ستوری چون عقاب
تا همی خوانم کتاب و تا همی جویم شراب
[...]
سر و بالایی که دارد بر سر گل مشک ناب
آفت دلهاست و اندر دیدهام چون آفتاب
روی رنگینش چو ماه تافته بالای سرو
زلف مشکینش چو مشک تافته بر ماهتاب
صبر از آن خواهم همی تا عشق او پوشم به صبر
[...]
ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپید
نقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب
هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روان
تیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب
در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.