گنجور

 
روح عطار

نه رای آنکه ز رویت نظر بپرهیزم

نه پای آنکه ز دست غم تو بگریزم

خیال آن نه که بی‌روی تو توانم بود

مجال آن نه که در زلف تو درآویزم

نگفتی‌ام ز سر جان و زندگی برخیز

بیا بیا بنشین یک نفس که برخیزم

بر آُستان تو بر خاک راه جان دادن

چه جای تخت سلیمان و ملک پرویزم

اگر به گوشه چشمی نظر به من نکنی

هزار فتنه به هر گوشه‌ای برانگیزم

به خون مردم چون مایل است غمزه تو

روان ز مردمک دیده خون همی‌ریزم

اگر شده است یقینت که روح عطارم

گمان مبر که ز رویت نظر بپرهیزم

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
انوری

بزرگوارا دانی کز آفت نقرس

ز هرچه ترشی من بنده می‌بپرهیزم

شراب خواستم و سرکه‌ای کهن دادی

که گر خورم به قیامت مصوص برخیزم

شراب دار ندانم کجاست تا قدحی

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

سحرگهان که ز بهر صبوح برخیزم

هزار فتنه ز هر گوشه یی برانگیزم

چو خطّ دوست زنم دست در گل و سوسن

چو زلف یار بسر و سهی در آویزم

بدان امید که با یار خلوتی سازم

[...]

ناصر بخارایی

چو گرد در رهت افتاده‌ام که برخیزم

به دامن تو ازین رهگذر در آویزم

نظر به قد تو دارم که فتنه از بالاست

چو لاف عشق زدم از بلا نپرهیزم

من و شمایل شیرین و شورش فرهاد

[...]

واقف لاهوری

چو نیست قوت آن کز زمانه بگریزم

ز پا فتم اگر از جای خویش برخیزم

قاآنی

توان گریخت به جایی ز دشمنان لیکن

چو خود عدوی خودستم چگونه بگریزم

ز خویش لاجرمم چون‌‌ گریز ممکن نیست

جز این چه چاره که با خود همیشه بستیزم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه