نه رای آنکه ز رویت نظر بپرهیزم
نه پای آنکه ز دست غم تو بگریزم
خیال آن نه که بیروی تو توانم بود
مجال آن نه که در زلف تو درآویزم
نگفتیام ز سر جان و زندگی برخیز
بیا بیا بنشین یک نفس که برخیزم
بر آُستان تو بر خاک راه جان دادن
چه جای تخت سلیمان و ملک پرویزم
اگر به گوشه چشمی نظر به من نکنی
هزار فتنه به هر گوشهای برانگیزم
به خون مردم چون مایل است غمزه تو
روان ز مردمک دیده خون همیریزم
اگر شده است یقینت که روح عطارم
گمان مبر که ز رویت نظر بپرهیزم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بزرگوارا دانی کز آفت نقرس
ز هرچه ترشی من بنده میبپرهیزم
شراب خواستم و سرکهای کهن دادی
که گر خورم به قیامت مصوص برخیزم
شراب دار ندانم کجاست تا قدحی
[...]
سحرگهان که ز بهر صبوح برخیزم
هزار فتنه ز هر گوشه یی برانگیزم
چو خطّ دوست زنم دست در گل و سوسن
چو زلف یار بسر و سهی در آویزم
بدان امید که با یار خلوتی سازم
[...]
چو گرد در رهت افتادهام که برخیزم
به دامن تو ازین رهگذر در آویزم
نظر به قد تو دارم که فتنه از بالاست
چو لاف عشق زدم از بلا نپرهیزم
من و شمایل شیرین و شورش فرهاد
[...]
چو نیست قوت آن کز زمانه بگریزم
ز پا فتم اگر از جای خویش برخیزم
توان گریخت به جایی ز دشمنان لیکن
چو خود عدوی خودستم چگونه بگریزم
ز خویش لاجرمم چون گریز ممکن نیست
جز این چه چاره که با خود همیشه بستیزم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.