نه رای آنکه ز رویت نظر بپرهیزم
نه پای آنکه ز دست غم تو بگریزم
خیال آن نه که بیروی تو توانم بود
مجال آن نه که در زلف تو درآویزم
نگفتیام ز سر جان و زندگی برخیز
بیا بیا بنشین یک نفس که برخیزم
بر آُستان تو بر خاک راه جان دادن
چه جای تخت سلیمان و ملک پرویزم
اگر به گوشه چشمی نظر به من نکنی
هزار فتنه به هر گوشهای برانگیزم
به خون مردم چون مایل است غمزه تو
روان ز مردمک دیده خون همیریزم
اگر شده است یقینت که روح عطارم
گمان مبر که ز رویت نظر بپرهیزم