روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۱

نه رای آنکه ز رویت نظر بپرهیزم

نه پای آنکه ز دست غم تو بگریزم

خیال آن نه که بی‌روی تو توانم بود

مجال آن نه که در زلف تو درآویزم

نگفتی‌ام ز سر جان و زندگی برخیز

بیا بیا بنشین یک نفس که برخیزم

بر آُستان تو بر خاک راه جان دادن

چه جای تخت سلیمان و ملک پرویزم

اگر به گوشه چشمی نظر به من نکنی

هزار فتنه به هر گوشه‌ای برانگیزم

به خون مردم چون مایل است غمزه تو

روان ز مردمک دیده خون همی‌ریزم

اگر شده است یقینت که روح عطارم

گمان مبر که ز رویت نظر بپرهیزم