گنجور

 
ناصر بخارایی

چو گرد در رهت افتاده‌ام که برخیزم

به دامن تو ازین رهگذر در آویزم

نظر به قد تو دارم که فتنه از بالاست

چو لاف عشق زدم از بلا نپرهیزم

من و شمایل شیرین و شورش فرهاد

که کوه هجر نماید شُکوه پرویزم

گل وفا دمد و خار محنت آرد بار

به هر زمین که من از آب چشم خود ریزم

تنم برهنه چو تیغ و زبان پر از گفتار

دل چو سنگ تو داده است آهن تیزم

تو پادشاهی و بند تو عین آزادی‌ست

منت که بندهٔ خاصم ز بند نگریزم

شده است چون لب ودندان تو ز لعل و گوهر

سخن به صنعت ترصیع گوهر آمیزم

اگر برد چو صبا ناصر از وصال تو بوی

هزار معنی رنگین چو گل بر انگیزم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

بزرگوارا دانی کز آفت نقرس

ز هرچه ترشی من بنده می‌بپرهیزم

شراب خواستم و سرکه‌ای کهن دادی

که گر خورم به قیامت مصوص برخیزم

شراب دار ندانم کجاست تا قدحی

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

سحرگهان که ز بهر صبوح برخیزم

هزار فتنه ز هر گوشه یی برانگیزم

چو خطّ دوست زنم دست در گل و سوسن

چو زلف یار بسر و سهی در آویزم

بدان امید که با یار خلوتی سازم

[...]

قاآنی

توان گریخت به جایی ز دشمنان لیکن

چو خود عدوی خودستم چگونه بگریزم

ز خویش لاجرمم چون‌‌ گریز ممکن نیست

جز این چه چاره که با خود همیشه بستیزم

اقبال لاهوری

ز روی بحر و سر کوهسار می آیم

ولیک می نشناسم که از کجا خیزم

دهم به غمزده طایر پیام فصل بهار

ته نشیمن او سیم یاسمن ریزم

به سبزه غلتم و بر شاخ لاله می پیچم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه