نسیم طره جانان به هم بر میزند جانم
مده پند من ای ناصح که این ساعت پریشانم
به خاک پای او سوگند و آب چشم بیداران
که بر خاک درش از آب خالی نیست چشمانم
بسا شب بر سر کویش به تاریکی به سر بردم
مگر باشد شبی خورشید رویش شمع ایوانم
مرا گفتا بمان اینجا که من عزم سفر دارم
خجالت میبرم از وی که بیاو زنده میمانم
جدا شد همچو جان از جسم و نور از چشم و صبر از دل
نگار تندخوی سختگوی سستپیمانم
الا ای مطرب مجلس بگوی از گفته سعدی
بیا تو زلف و من جان را برافشان تا برافشانم
صبوحی خوش بود ساقی بنه شمع و قدح پر کن
بده تا آتش هستی به آب باده بنشانم
شدم از دست همچون روح عطار از غم دوران
بگردان ساقیا دوری ز جور دور برهانم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.