گنجور

 
روح عطار

ساقی بده آن رطل گران‌مایه به دستم

مطرب بزن این پرده مستانه که مستم

مستانه به رقص آیم و خوش دست برآرم

باشد که نگاری بنهد دست به دستم

از طعنه بیگانه و خویشم چه تفاوت

از خویش به یک بار چو بیگانه شدستم

نه زاهد مغرورم و نه صوفی صافی

دردی‌کش می‌خانه‌ام و باده‌پرستم

قلاشم و اوباشم و خوش باشم و رندم

زآن هر چه بتر نیست بگویید که هستم

از صومعه برخاستم و کنج سلامت

در میکده با چنگ و دف و نای نشستم

چون روح دل‌آشفته شدم عاشق سرمست

(گو خلق بدانید که من عاشق و مستم)

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
امیر معزی

مشکن صنما عهد که من توبه شکستم

وز بهر تو در کنج خرابات نشستم

اندر صف خورشیدپرستان شدم اینک

زیرا که میان سخت به زنّار ببستم

پیش تو برم سجده میان‌بسته به زنّار

[...]

عطار

دی در صف اوباش زمانی بنشستم

قلاش و قلندر شدم و توبه شکستم

جاروب خرابات شد این خرقهٔ سالوس

از دلق برون آمدم از زرق برستم

از صومعه با میکده افتاد مرا کار

[...]

سعدی

گو خلق بدانند که من عاشق و مستم

آوازه درست است که من توبه شکستم

گر دشمنم ایذا کند و دوست ملامت

من فارغم از هر چه بگویند که هستم

ای نفس که مطلوب تو ناموس و ریا بود

[...]

حکیم نزاری

آوازه در افتاد که من توبه شکستم

نه نه نه چنان است که من توبه پرستم

دادند به من چاشنی یی از خمِ مبدا

از جرعۀ آن جام چنین واله و مستم

ز آن گاه که دادند به من مشربۀ خضر

[...]

اوحدی مراغه‌ای

ای زاهد مستور، ز من دور، که مستم

با توبهٔ خود باش، که من توبه شکستم

زنار ببندی تو و پس خرقه بپوشی

من خرقهٔ پوشیده به زنار ببستم

همتای بت من به جهان هیچ بتی نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه