روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹

ساقی بده آن رطل گران‌مایه به دستم

مطرب بزن این پرده مستانه که مستم

مستانه به رقص آیم و خوش دست برآرم

باشد که نگاری بنهد دست به دستم

از طعنه بیگانه و خویشم چه تفاوت

از خویش به یک بار چو بیگانه شدستم

نه زاهد مغرورم و نه صوفی صافی

دردی‌کش می‌خانه‌ام و باده‌پرستم

قلاشم و اوباشم و خوش باشم و رندم

زآن هر چه بتر نیست بگویید که هستم

از صومعه برخاستم و کنج سلامت

در میکده با چنگ و دف و نای نشستم

چون روح دل‌آشفته شدم عاشق سرمست

(گو خلق بدانید که من عاشق و مستم)