ساقی بده آن رطل گرانمایه به دستم
مطرب بزن این پرده مستانه که مستم
مستانه به رقص آیم و خوش دست برآرم
باشد که نگاری بنهد دست به دستم
از طعنه بیگانه و خویشم چه تفاوت
از خویش به یک بار چو بیگانه شدستم
نه زاهد مغرورم و نه صوفی صافی
دردیکش میخانهام و بادهپرستم
قلاشم و اوباشم و خوش باشم و رندم
زآن هر چه بتر نیست بگویید که هستم
از صومعه برخاستم و کنج سلامت
در میکده با چنگ و دف و نای نشستم
چون روح دلآشفته شدم عاشق سرمست
(گو خلق بدانید که من عاشق و مستم)