گنجور

مثنویات، تمثیلات و مقطعات

 
پروین اعتصامی
پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات
 

آتش دل: به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر

آرزوها: ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن

آرزوها: ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن

آرزوها: ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

آروزها: ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن

آرزوها: ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن

آرزوی پرواز: کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز

آرزوی مادر: جهاندیده کشاورزی بدشتی

آسایش بزرگان: شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست

آشیان ویران: از ساحت پاک آشیانی

آئین آینه: وقت سحر، به آینه‌ای گفت شانه‌ای

احسان بی ثمر: بارید ابر بر گل پژمرده‌ای و گفت

ارزش گوهر: مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی

از یک غزل: بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت

اشک یتیم: روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

امروز و فردا: بلبل آهسته به گل گفت شبی

امید و نومیدی: به نومیدی، سحرگه گفت امید

اندوه فقر: با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار

ای رنجبر: تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر

ای گربه: ای گربه، ترا چه شد که ناگاه

ای مرغک: ای مرغک خرد، ز اشیانه

باد بروت: عالمی طعنه زد به نادانی

بازی زندگی: عدسی وقت پختن، از ماشی

بام شکسته: بادی وزید و لانهٔ خردی خراب کرد

بلبل و مور: بلبلی از جلوهٔ گل بی قرار

برف و بوستان: به ماه دی، گلستان گفت با برف

برگ گریزان: شنیدستم که وقت برگریزان

بنفشه: بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش

بهای جوانی: خمید نرگس پژمرده‌ای ز انده و شرم

بهای نیکی: بزرگی داد یک درهم گدا را

بی آرزو: بغاری تیره، درویشی دمی خفت

بی پدر: به سر خاک پدر، دخترکی

پایمال آز: دید موری در رهی پیلی سترک

پایه و دیوار: گفت دیوار قصر پادشهی

پیام گل: به آب روان گفت گل کاز تو خواهم

پیک پیری: ز سری، موی سپیدی روئید

پیوند نور: بدامان گلستانی شبانگاه

تاراج روزگار: نهال تازه رسی گفت با درختی خشک

توانا و ناتوان: در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی

توشهٔ پژمردگی: لاله‌ای با نرگس پژمرده گفت

تهیدست: دختری خرد، بمهمانی رفت

تیر و کمان: گفت تیری با کمان، روز نبرد

تیره‌بخت: دختری خرد، شکایت سر کرد

تیمارخوار: گفت ماهیخوار با ماهی ز دور

جامهٔ عرفان: به درویشی، بزرگی جامه‌ای داد

جان و تن: کودکی در بر، قبائی سرخ داشت

جمال حق: نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما

جولای خدا: کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست

چند پند: کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد

حدیث مهر: گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری

حقیقت و مجاز: بلبلی شیفته میگفت به گل

خاطر خشنود: بطعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین

خوان کرم: بر سر راهی، گدائی تیره‌روز

خون دل: مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد

درخت بی بر: آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز

دریای نور: بالماس میزد چکش زرگری

دزد خانه: حکایت کرد سرهنگی به کسری

دزد و قاضی: برد دزدی را سوی قاضی عسس

دکان ریا: اینچنین خواندم که روزی روبهی

دو محضر: قاضی کشمر ز محضر، شامگاه

دو همدرد: بلبلی گفت بکنج قفسی

دو همراز: در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت

دیدن و نادیدن: شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان

دیده و دل: شکایت کرد روزی دیده با دل

دیوانه و زنجیر: گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه‌ای

ذره: شنیده‌اید که روزی بچشمهٔ خورشید

ذره و خفاش: در آنساعت که چشم روز میخفت

راه دل: ای که عمریست راه پیمائی

رفوی وقت: گفت سوزن با رفوگر وقت شام

رنج نخست: خلید خار درشتی بپای طفلی خرد

روباه نفس: ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار

روح آزاد: تو چو زری، ای روان تابناک

روح آزرده: بشکوه گفت جوانی فقیر با پیری

روش آفرینش: سخن گفت با خویش، دلوی بنخوت

زاهد خودبین: آن نشنیدید که در شیروان

سپید و سیاه: کبوتری، سحر اندر هوای پروازی

سختی و سختیها: نهفتن بعمری غم آشکاری

سرنوشت: به جغذ گفت شبانگاه طوطی از سر خشم

سرود خارکن: بصحرا، سرود اینچنین خارکن

سرو سنگ: نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی

سعی و عمل: براهی در، سلیمان دید موری

سفر اشک: اشک طرف دیده را گردید و رفت

سیه روی: بکنج مطبخ تاریک، تابه گفت به دیگ

شاهد و شمع: شاهدی گفت بشمعی کامشب

شب: شباهنگام، کاین فیروزه گلشن

شباویز: چو رنگ از رخ روز، پرواز کرد

شرط نیکنامی: نیکنامی نباشد، از ره عجب

شکایت پیرزن: روز شکار، پیرزنی با قباد گفت

شکسته: با بنفشه، لاله گفت ای بیخبر

شکنج روح: بزندان تاریک، در بند سخت

شوق برابری: نارونی بود به هندوستان

صاعقهٔ ما، ستم اغنیاست: برزگری پند به فرزند داد

صاف و درد: غنچه‌ای گفت به پژمرده گلی

صید پریشان: شنیدم بود در دامان راغی

طفل یتیم: کودکی کوزه‌ای شکست و گریست

طوطی و شکر: تاجری در کشور هندوستان

عشق حق: عاقلی، دیوانه‌ای را داد پند

عمر گل: سحرگه، غنچه‌ای در طرف گلزار

عهد خونین: ببام قلعه‌ای، باز شکاری

عیبجو: زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زد

غرور نیکبختان: ز دامی دید گنجشگی همائی

فرشتهٔ انس: در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست

فریاد حسرت: فتاد طائری از لانه و ز درد تپید

فریب آشتی: ز حیله، بر در موشی نشست گربه و گفت

فلسفه: نخودی گفت لوبیائی را

قائد تقدیر: کرد آسیا ز آب، سحرگاه باز خواست

قدر هستی: سرو خندید سحر، بر گل سرخ

قلب مجروح: دی، کودکی بدامن مادر گریست زار

کارآگاه: گربهٔ پیری، ز شکار اوفتاد

کارگاه حریر: به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزون

کاروان چمن: گفت با صید قفس، مرغ چمن

کارهای ما: نخوانده فرق سر از پای، عزم کو کردیم

کرباس و الماس: یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز

کعبهٔ دل: گه احرام، روز عید قربان

کمان قضا: موشکی را بمهر، مادر گفت

کوته نظر: شمع بگریست گه سوز و گداز

کودک آرزومند: دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچند

کوه و کاه: بچشم عجب، سوی کاه کرد کوه نگاه

کیفر بی هنر: بخویش، هیمه گه سوختن بزاری گفت

گذشتهٔ بی حاصل: کاشکی، وقت را شتاب نبود

گرگ و سگ: پیام داد سگ گله را، شبی گرگی

گرگ و شبان: شنیدستم یکی چوپان نادان

گره گشای: پیرمردی، مفلس و برگشته بخت

گریهٔ بی سود: باغبانی، قطره‌ای بر برگ گل

گفتار و کردار: به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان

گل بی عیب: بلبلی گفت سحر با گل سرخ

گل پژمرده: صبحدم، صاحبدلی در گلشنی

گل پنهان: نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت

گل خودرو: بطرف گلشنی، در نوبهاری

گل سرخ: گل سرخ، روزی ز گرما فسرد

گل و خار: در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار

گل و خاک: صبحدم، تازه گلی خودبین گفت

گل و شبنم: گلی، خندید در باغی سحرگاه

گلهٔ بیجا: گفت گرگی با سگی، دور از رمه

گنج ایمن: نهاد کودک خردی بسر، ز گل تاجی

گنج درویش: دزد عیاری، بفکر دستبرد

گوهر اشک: آن نشنیدید که یک قطره اشک

گوهر و سنگ: شنیدستم که اندر معدنی تنگ

لطف حق: مادر موسی، چو موسی را به نیل

مادر دوراندیش: با مرغکان خویش، چنین گفت ماکیان

مرغ زیرک: یکی مرغ زیرک، ز کوتاه بامی

مست و هشیار: محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

معمار نادان: دید موری طاسک لغزنده‌ای

مناظره: شنیده‌اید میان دو قطره خون چه گذشت

مور و مار: با مور گفت مار، سحرگه بمرغزار

نا آزموده: قاضی بغداد، شد بیمار سخت

نا اهل: نوگلی، روزی ز شورستان دمید

ناتوان: جوانی چنین گفت روزی به پیری

نامه به نوشیروان: بزرگمهر، به نوشین‌روان نوشت که خلق

نشان آزادگی: به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی

نغمهٔ خوشه‌چین: از درد پای، پیرزنی ناله کرد زار

نغمهٔ رفوگر: شب شد و پیر رفوگر ناله کرد

نغمهٔ صبح: صبح آمد و مرغ صبحگاهی

نکته‌ای چند: هر که با پاکدلان، صبح و مسائی دارد

نکوهش بیجا: سیر، یک روز طعنه زد به پیاز

نکوهش بی‌خبران: همای دید سوی ماکیان بقلعه و گفت

نکوهش نکوهیده: جعل پیر گفت با انگشت

نوروز: سپیده‌دم، نسیمی روح پرور

نهال آرزو: ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده‌ای

نیکی دل: ای دل، اول قدم نیکدلان

هرچه باداباد: گفت با خاک، صبحگاهی باد

همنشین ناهموار: آب نالید، وقت جوشیدن

یاد یاران: ای جسم سیاه مومیائی

قطعه: ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی

این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سروده‌ام: پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام: اینکه خاک سیهش بالین است

قطعه: ما نیز در دیار حقیقت، توانگریم

قطعه - مرد پندارند پروین را، چه برخی ز اهل فضل: از غبار فکر باطل، پاک باید داشت دل

قطعه: گر شمع را ز شعله رهائی است آرزو

قطعه: بی رنج، زین پیاله کسی می نمی‌خورد

بیت: خیال آشنائی بر دلم نگذشته بود اول

بیت: بکوش و دانشی آموز و پرتوی افکن

بیت: دل پاکیزه، بکردار بد آلوده مکن

بیت: طائری کز آشیان، پرواز بهر آز کرد

بیت: با قضا، چیره زبان نتوان بود

بیت: دور جهان، خونی خونخوارهاست

ابیات پراکنده: خیال کژ به کار کژ گواهی است

بیت: سزای رنجبر گلشن امید، بس است

بیت: برهنمائی چشم، این ره خطا رفتم

بیت: برهنمائی چشم، این ره خطا رفتم

زن در ایران: زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود

جوجهٔ نافرمان: گفت با جوجه مرغکی هشیار