گنجور

 
خیالی بخارایی

باشد که ز رخسار ترا پرده برافتد

تا بیخبران را سخن عشق در افتد

افتاد سرشک از نظر و خوار شد آری

این است سرانجام کسی کز نظر افتد

برپای تو سر می نهم و اشک بر آن است

کاو نیز به عذر آید و در پای سرافتد

رسمی ست بتان را که به رخ پرده بپوشند

باشد که به ایّام تو این رسم برافتد

گویم به خیالت صفت روز جدایی

یک شام به سر وقت خیالی اگر افتد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سید حسن غزنوی

روزی که مرا چشم به تو خوش پسر افتد

آن روز همه کار دلم زیر سر افتد

عقلم سر خود گیرد و از پای در آید

صبرم بسر کوی تو از دست برافتد

بر خلق زسرگشته هجران خبر افتد

[...]

عطار

گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد

گل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد

چون چشم چمن چهرهٔ گلرنگ تو بیند

خون از دهن غنچه ز تشویر برافتد

بشکافت تنم غمزهٔ تو گرچه چو مویی است

[...]

ناصر بخارایی

گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد

مه ز بر قدمهای تو چون خاک در افتد

من ذرهٔ تاریکم و تو مهر منور

روشن شوم ار سوی من‌ات یک نظر افتد

چون لاله به خون غرق سر از خاک بر آرم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه