گنجور

رباعی شمارهٔ ۲۲

 
خیام
خیام » رباعیات
 

ترکیب پیاله‌ای که درهم پیوست

بشکستن آن روا نمیدارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر و دست

از مهر که پیوست و به کین که شکست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

داوود نوشته:

آفرین کاملا درسته!

ز.ز نوشته:

البته من قبلا راجع به خیام تحقیق کردم.منابع معتبر گفته بودن که خیام مسلمان و حتی شنیدم عارف بوده. اشعار عرفانیمعانی ژیچیده دارن. نمیشه اینقدر ظاهری و سطحی در موردشون قضاوت کرد.

من نوشته:

اما معنای این شعر همینه
خیام تو این میفرمایند : حتی انسان مست هم در حال مستی ظرف شراب خود را نمی شکند،اما خدا آفریده ی خود را به غم و مشکل و نقصان می افکند

hooshang haghbin نوشته:

در فیزیک مدرن نور میتواند به یک جفت ذره-ضد ذره تبدیل شود و بر عکس!
هیچگونه مهر و کین در کار نیست.

امین کیخا نوشته:

هوشنک شما از quark و زیر ذره ها صحبت کن ما هم پندار خویش می پرورانیم ، راستی هوشنگ یعنی کسی که خانه نیک می سازد . درود به تو هئوشینکا !

امین کیخا نوشته:

مست به ألمانی معنی فربه می دهد و به لری به معنی فربه هم هست افزون به معنی می نوشیده . ریشه لغت هندی اروپایی است ریشه های فارسی و نیز ألمانی با هم دارد .

uk نوشته:

آقای هوشنگ نظر های تازه و باحالی میزارن..(آدم جیگرش حال میاد)

امین کیخا نوشته:

Uk سرورم ان حال که به معنی لذت است فارسی است و باید هال نوشته شود ، با health انگلیسی همریشه است

امین کیخا نوشته:

لغت دیگر هم برای لذت ربوخه است که انهم فارسی است که در دشنام سرود های جناب منجیک شاعر چیره زبان قرون اولیه فارسی دری دیده شده است .

محسن همتی نوشته:

بیت دوم: چندین سر و دست و تن و پای نازنین //// از مهر که پیوست و به کین که شکست

بی طرف نوشته:

سلام بر دوستان
نظر همه محترم.
کم لطفی می فرمایید.
اگه شاعری شعری میگه مطمئنن یه منظوری داشته. و اینکه ما نمی تونیم چیزایی که ازش متوجه شدیم رو بهش نسبت بدیم و بگیم که معنی این شعر همینیه که من میگم.
حضرت مولانا میگه : ” در نیابد حال پخته هیچ خام * پس سخن کوتاه باید والسلام”
منظور من از انسان پخته، حضرت خیام است.

شمس الحق نوشته:

بی طرف جان از سخن من رنجه مشو که حقیر معلمی پیرانه سر است که عمرخود بر سر تدریس ادبیات پارسی گزاشته است . مقایسۀ مولوی و خیام را قیاس مع الفارق گویند . مثل اینست که شما چلو کباب را با آبدوغ خیار مقایسه کنی جان دلم . اگر انسان پخته از نظرگاه شما خیام است پس عزیز دل من شما هنوز کارها داری که در راستای پرورش ذهن و اندیشۀ خود بکنی . پس بخوان و تا می توانی بخوان و در عین حال جانت را در محضر آزمون و درس بزرگان و استادان فن قرار بده .

شمس الحق نوشته:

دوستان عزیز خدایتعالی نعوذ بالله احمق نیست . درمیان شعرای بزرگ سبک کهن ما ایرانیان که به وجود و حضورشان در همه جهان می بالیم حکیم عمر خان خیامی مشهور به خیام احمق ترین است که به جهان و زندگی پس از مرگ ظاهری کالبد جسمانی انسان برغم این همه آیات ونشانه ها که در پیرامون و در دست اوست ، باور ندارد . رباعیات او که بر قله و اوج زیبایی و دلاویزی کلام نشسته است و اما فاقد معانی و مفاهیم بلند گاه انسان را از خود بیخود میکند .
حقیر کمتر سخنی در قالب شعر بدین زیبایی می شناسد :
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدست
دریاب که هفته دگر خاک شدست
برخیز و گلی بچین که تا در نگری
گل خاک شدست و سبزه خاشاک شدست
اما ای دریغ که چنین ابزاری بدین رعنایی در دست کسی است که حرفی برای گفتن ندارد و آنچه او در همین شعر ناب و شکوهمند می گوید را همه انسانهای دوران نوسنگی و حتی گاوان و گوسپندان نیز می دانند که جسم و کالبد انسان و حیوان و گل و گیاه عمرش که بسر آمد بدل به خاک و خاشاک میگردد ، اما آنچه که این شاعر زبر دست از آن بی خبر است بخش مهم وجود انسان یا روح و ذهن اوست که نمی داند و نمی گوید که چه بر سرش می آید و به کجا میرود .
مثال استن حنانه درمیان قصص مولوی هم در مثنوی وهم در دیوان شمس مثال نیکویی است ازبهر آن کسان که چون خیام می اندیشند :
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر زچوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخواست فغان آخر از اُستن حنانه

استن حنانه از هجر رسول
بانک میزد همچو ارباب عقول
گفت آن خواهم که دایم شد بقاش
بشنو ای غافل کم از چوبی مباش

رادمن نوشته:

تا اونجا که من میدونم خیام و فردوسی تو کشور های دیگه خیلی ستوده میشن خصوصا تو کشور های پیشرفته از دید اکثر عقلای اونا.
تازه خیلیا فقط فردوسی و خیام رو میشناسن در صورتی که تو کشورمون خیام خیلی کم رنگه چرا؟؟؟ فردوسی هم کمتر ازش یاد میشه چرا؟

فرهاد نوشته:

شمس به اصطلاح الحق، آنکه به بزرگان علم و ادب چنین گستاخانه توهین کند و آنها را احمق بخواند، حماقت، کوته فکری و بی ادبی خود را آشکار کرده است … لطف کن و از اینجا برو.
ای مگس، عرصه سیمرغ نه جولانگه توست، عرض خود میبری و زحمت ما میداری.

سیاوش بابکان نوشته:

دوستان !

بیایید تا دست از ناسزاگویی به مفاخرملی و بزرگان ادب و اندیشه میهنمان برداریم.
سخن ناپسند در باره محمد تقی بهار یا احمد کسروی تنها به بهانه یک قصیده یا دیدگاهی که با باورهای ما همخوانی ندارد، در شان هموندان این محفل ادبی نیست
کسروی و بهار تنها با تاریخ مشروطیت و سبک شناسی دین خویش را به ایران و زبان ایرانی ادا کرده اند.
دست از آنان بداریم نیکیها وخدماتشان ارج بنهیم.

و اما ،.. برخی دوستان ظاهرا دیواری کوتاه تر از دیوار های نیشابور نیافته اند، چه بی وقفه بر اندیشه جهان شمول بزرگترین دانشمند جامع الشرایط تاریخ علم و اندیشه این سرزمین میتازند
دوستان!
خیام شاعر بنوده است بل دانشمندی که از سر تفنن برخی رباعیات سروده است و کدامیک از بزرگان تاریخ درخشان علم ایرانی نسروده اند؟

کیهان شناسی که رمز و رازهایی گشوده است که هم امروز ناگشودنی است. آنچه او در آن روزگار باابتدایی ترین ابزار سنجیده و بر جای نهاده است امروزیان با هابل و مهواره و … به از آن نمی سنجند و نمی گشایند.

در نسخه هایی که در گنجور داریم، درنسخه فروغی و غنی تنها ملاک انتخاب ، قدمت بوده است و به گمانم بی توجه به دیگر جنبه ها از جمله زبان روزگار حکیم و هماهنگی با شیوه اندیشگی او فراهم آمده است.
آنچه صادق هدایت به نام ترانه های خیام انتخاب و دسته بندی کرده است ، متاثر از آنشخور فرهنگی او( فرانسه بودلرو ژید و ورلن و…) و بر پایه سلیقه آمیخته با پوچی و ذهن آمخته به افیون اوست.
بسیاری از آنچه در هردو روایت آمده است منسوب به حکیم واز زبان او فرسنگ ها دور است

و آن کم شماری که میمانند تکرار درد جاودانه انسان در همه دورانهاست
دردی که چون درد عشق از هر زبان که می شنوی نا مکرر است
باور کنید من در هر رباعی او یک معادله میبینم
در بیت نخست فرضیاتی مطرح میکند ، در مصرع سوم مشتق می گیرد و درمصرع پایانی پاسخ معادله ، گشوده یا نا گشوده

و سرانجام تکراری اگر در آن معدود می بینید
نغمه ایست که خیام با سازهای مختلف می نوازد

گوش نواز است بشنوید و لذت ببرید.

دکتر ترابی نوشته:

جانا سخن از زبان ما می گویی!! سیاوش گرامی
پنجره ای تازه بر فهم رباعات خیام گشودید خیام ریاضی دان استاد جبر و مقابله . نکند اهل کرمانید؟
همشهری کیومرس منشی زاده کو شعرهای ریاضی میگفت؟!
باری اهل هر کجا که باشید ایرانی می اندیشید و به قرار پیرو آیین آیرانی اید زندگی تان دراز. واپسین بخش بسیار بردلم نشست « نغمه ایست که خیام با سازهای مختلف مینوازد گوش نواز است بشنوید و لذت ببرید»
و هم چشم خرد میگشاید.

دکتر ترابی نوشته:

جناب شمس ، گرچه مرادتان از چلو کباب و آبدوغ خیار را در یافته ام، دلداه بلخی اید و کشف و شهود و.عمری با مولانا محشور و بی گمان …. با اندیشه آزمایشگرخیامی انس و الفتی ندارید
اما در نیمروز گرم تابستان در اردکان ، کاشان یا یزد باور بفرمایید یک کاسه آبدوغ خیار خنک بسیار به از طبقی چلو کباب چرب و چیلی است.!!

Amin نوشته:

درود
برادر عزیزم شمس الحق هههه!!!!!!!
همین بیت از سعدی تو را بس:
بیا ای که عمرت به هفتاد رفت

مگر خفته بودی که بر باد رفت؟

Mehr نوشته:

جناب ترابی درود بر شما
دستم به دامنتان
چقدر شما صبر و حوصله و گذشت دارید
من که طاقت این ناروا گویی های ” ش “ را ندارم
ببخشید من ّقلمم را با نام چنین اشخاصی آلوده نمیکنم . آخر چقدر انسان بایدکم سواد و کوتاه فکر باشد که در مورد بزرگان میهن خود آنهم خیام که همه بر تبحر او در حکمت و نجوم و ریاضی اذعان دارند چنین بی پایه بنویسد
جمعی از جمله خیام در زمان خواجه نظام المک گاهشمار کنونی ایران را بنیان نهادند که بعد از چند قرن کلیسائیان با محاسبه ، کمی به نظریات خیام نزدیک شدند . امروزه با وسائل پیشرفته تمام محاسبات خیام مورد تائید قرار گرفته
نام چنین بزرگی را به زشتی یاد کردن براستی از بیسوادی و شاید خود بزرگ بینی سرچشمه میگیرد
ایشان تمام همّ و غمش نمایش استاد بودن در دانشگاه است پز اینکه شاگردانی تربیت کرده که اکنون خود استادند . در هر نوشتاراو جز تعریف از خود و فخر فروشی چیز دندانگیری ندیده ایم
ایشان به خرافاتی گرفتارند که وای بر شاگردانش
به همه بزرگان که نمی پسندد توهین میکند
شاملو را حافظ میداند گرگانی را ابله ، خیام را احمق و سعدی را بیگانه پرست و …….. میبیند
جناب ترابی که شما را منطقی دیدم و از نوشتار جنابعالی بر میاید که انسان فرهیخته ای هستید چگونه با چنین آدمی هم کلام میشوید
بارها دیده ام بی محابا بر ساحت ادب میتازد تا برای خود نامی کسب کند . غافل از آنکه ” عرض خود میبرد و زحمت ما میدارد“ و من میگویم عمرش را هدر داده و زحمات ادعایی را بی هوده کشیده
چه خوش گفت آن رند که ”بیماری شاملو گرایی“ دارد
و من به او میگویم: گر به هفتاد نهی پای و به خود بازآیی حسرت عمر تلف کرده ندارد ثمری ببخشید مزاحم شدم . من سی و شش سال دارم ولی به امید آنکه زمانیکه به سن او رسیدم چنین نباشم .از جناب کیخا هم تقاضا دارم که ” لیلی به لالای “ او نگزارند
موفق باشید
مهری

سعدی نوشته:

ممنون خانم مهری
همانطور است که فرمودید آقای شمس الحق همانقدر که حاشیه های خوب نوشته اند حاشیه های زشت و حاوی توهین به بزرگان هم می نویسند که جای بسی تاسف است . امیدوارم تغییر رویه دهند یا ما را از مصاحبت اشان محروم نمایند و به این سایت تشریف نیاورند -ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان-
امیدوارم فرهیختگان حاضر در سایت واکنشی مناسب به سخنان ایشان نشان دهند بلکه ایشان تغییر رویه دهد و بیش از این توهین ننمایند.
به ایشان توصیه می کنم مجدد مثنوی بخوانند تا کمی بر نفس اشان مسلط شوند.
ایشان همین توهین ها را به حضرت سعدی بارها کرده اند.
البته پاسخ ایشان را حضرت سعدی به زیبایی و فروتنی داده است باشد که شرمنده شوند :

الا ای هنرمند پاکیزه خوی
هنرمند نشنیده‌ام عیب جوی
قبا گر حریرست و گر پرنیان
بناچار حشوش بود در میان
تو گر پرنیانی نیابی مجوش
کرم کار فرمای و حشوم بپوش
ننازم به سرمایهٔ فضل خویش
به دریوزه آورده‌ام دست پیش
شنیدم که در روز امید و بیم
بدان را به نیکان ببخشد کریم
تو نیز ار بدی بینیم در سخن
به خلق جهان آفرین کار کن
چو بیتی پسند آیدت از هزار
به مردی که دست از تعنت بدار
همانا که در پارس انشای من
چو مشک است کم قیمت اندر ختن
چو بانگ دهل هولم از دور بود
به غیبت درم عیب مستور بود
گل آورد سعدی سوی بوستان
بشوخی و فلفل به هندوستان
چو خرما به شیرینی اندوده پوست
چو بازش کنی استخوانی در اوست

مولانا در وصف زبان (قلم) می گوید :

ای زبان تو بس زیانی بر وری
چون توی گویا چه گویم من ترا
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش درین خرمن زنی

Merce نوشته:

مهری بانوی عزیزم
چه خوب گفتی که حرمت قلم وحریم نوشتار را با نام بی حرمتان آلوده نمی کنی
چندی پیش در جواب ایشان چند خطی نوشتم ولی با مغالطه و دروغ منکر آنچه گفته بود شد . من هم به تبعیت از شما بانوی گرامی این مدعی بی سواد راکه جز خود نمایی هدف دیگری ندارد تحریم کرده ام
و چه فکر خوبی که با آقای ترابی در مورد او سخن گفتی که جواب بی ادبان خاموشی ست.
جناب ” سعدی “ چه شعر بجایی انتخاب کرده اید
این جناب در طی سالها خشک و دُگم شده و چوب خشک میوه نخواهد داد . من هم امیدوارم که رویه ی خود را کنار بگزارد و لااقل عقیده ی خودش را برای خودش نگه دارد .
از استن حنانه سخن میگوید که مولانا برای تشویق مردمان مثالی زده. و ایشان باور کرده است .که باهیچ منطق علمی خوانایی ندارد قوانین طبیعت را نمی توان با این گفته ها تغییر داد که این خود توهین دیگری ست به خداوند و نظام این جهان
با جنابعالی موافقم که لطف فرموده سایه ی مزاحم شان را از سر ما بردارند که نه نور احتیاج مبرمی داریم
با ادای احترام

Merce نوشته:

تصحیح می کنم
که به نور احتیاج مبرمی داریم

mehr نوشته:

جناب خراسانی
کلوخ انداز را پاداش سنگ است
وقتی از روی خود بزرگ بینی به کسی میخندید
و یا هر کم سن و سالی را کوچک و شاگرد میپندارید
یا میگویید شما که هستید که کسی را تحریم کنید
یا بدون توجه به دلایل ما میگویید دلیل بیاورید
توهین و لجن مال کردن بزرگان ایران را از فرهیختگی استادتان میدانید . میبینید که بیسوادتان میخوانند
البته از توشته هایتان پیداست که قصد خودنمایی شما بر مقدار معلوماتتان میچربد
اینکه گفته اید: باید ادب را در محضر بزرگان رعایت کرده و پسندیده و نیکو سخن گفته شود
آیا شمس ادب را رعایت کرد بزرگان را ابله و احمق ووطن فروش نخواند .
امید که دلیل بیشتر نخواهید
استاد ما نه شما و نه شمس که سعدی و فردوسی ودیگر بزرگان ادب ما هستند و مقدار ادبیاتی که در دوره دانشگاه فراگرفته ایم
ما به خیام و سعدی و فردوسی عشق میورزیم و توهین را تاب نمیآوریم سزای توهین همان است که دوستمان ” لیام“ نوشت که موجب قدر دانی ست
فرمودید . یکی ان که بر خویش خودبین مباش
دگر ان که بر غیر بدبین مباش
مراد از این غیر بره ها و گوسفندهاست نه گرگ ها“
نمیدانم این بره هایی که نام بردید مقصود کیستند
و چه خوب که شماو شمس استاد ادبیات ما نبوده اید . وگرنه ما هم اینجا به خیام و سعدی و گرگانی و دیگر بزرگانمان بی احترامی میکردیم
دیگران را بی ادب نپندارید
خداوند هردو شما را به هم ببخشد
که مرا به خیر تو امید نیست شّر مرسان
در جای دیر گفته اید: بهتر است بگویم بروید دوستان عزیز…بکوشید اگر روزی صاحب نظر شدید و توانستید سره از ناسره بازشناسید انوقت می توانید افاضه بفرمایید.
همینکه شما خوب سره را از ناسره باز شناخته اید
مبارکتان باشد
ما از قماش شما نیستیم

سعدی نوشته:

ممنون خانم مهری
جانا سخن از زبان ما میگوئی

سعید بروجرد نوشته:

سلامی به بلندای افکار خیام
منظور شاعر انسان است که این همه نعمت میبیند باز کفر میگوید با تشک.ر

روفیا نوشته:

سلام
صفحه بسیار شگفت انگیزی بود !!!
فقط میخواهم بگویم هر چند حقایقی که خیام بارها و بارها آنها را دستمایه شیرین زبانی هایش کرده است ظاهرا پیش پا افتاده هستند ولی آدمی هیچ چیز را به اندازه این حقایق فراموش نکرده و نادیده نمی گیرد !

از تمثیل زیبای اقای ترابی گرامی و خاطر نشان کردن ارجمندی آبدوغ خیار به جای خود حظ بردم و اینگونه ظریف نگاری ها را کار آمد تر از تاختن می بینم .
دست کم مرا به لختی اندیشیدن وا میدارد .

بیسواد نوشته:

جناب پرده نشئن،
امئدوارم که پشت پرده به شما خوش بگذرد!!
با واژه یاوه سرایی، یاوه گویی تا حدودی موافقم اما آنکه مورد أشاره سرکار است مناسب نمی نماید

وتوجه فرمایید که شماری از این حاشیه ها از ارزشی والا برخوردارند

پرده در نوشته:

مستم مستاى قدیم، تا ساغر و پیاله و کاسه و خم و خمره و شیشه میکده را نمى شکستند درست حسابى مست نمى شدند، خیام طفلى اونا رو ندیده

بابک نوشته:

بى سواد جان عزیز و گرانقدر،
سلام بر روى چون ماه شما،
شما نبودى که در حاشیه اى بیان فرمودى از نگارش همزه حتى در لغات عربى حذر دارید؟
پرده نشین که طفلى تبدیل شد به پرده نشئن، امیدوار هم که شد امئدوار، أشاره که هم خوب دیگه…
خلاصه که یک “ى” جا افتاده بنده به یکى از همزه هاى نابجاى شما در، دو تا دیگر هم طلبمان.
-بارى این دوستمان هم که نگفت کجاى پرده مى نشیند، شما سرخود او را بردى پشت پرده!
-مثلاً ممکنه کارش نقد سینما باشد، آنگاه باید جلو پرده بنشیند.
-شاید هم در استودیو عکاسى مشغول به کار است و پرده را پشت سوژه ها مینهد و خود جلوى آنان مى نشیند.
-یا شاید از بد حادثه به یکى از این کشورهاى جهان سوم کوچ کرده و در هتلى باید کنار پرده بنشیند و براى مهمانان پر افاده پرده را باز و بسته کند.
-شاید هم آنقدر پولش از پارو بالا مى رود که در یکى از این آپارتمانهاى تهرون،که عکسهایشان در این ژورنالها است، و پرده هایشان به سبک (مثلاً) کاخهاى لوئیهاى فرانسه طراحى شده و یکى دو مترى روى زمین افتاده، ساکن است و دوست دارد روى آن قسمت پرده بنشیند.
خلاصه که رابطه او و پرده دقیقاً مشخص نیست و احتمالاتِ بسیار موجود، حال تا خود چه بگوید.
در چند ساعت گذشته هم که بر و بچه هاى صنف پرده، به گمانم بر مبناى اصلى از اصول کوانتوم در حال تکثیرند…
—-
بگذریم، در حاشیه اى دیگر از “جنون پیرى” گفتید، انشا… حال ودماغى باشد آنجا هم بزودى خدمتتان خواهم رسید.
فعلاً سرتان شاد و دلهاتان پر نور

بیسواد نوشته:

بابک عزیز،
بی سواد اگر امید را با همزه
و نشین را نیزباهمان واژه ننویسد ، بی سوادی خویش چگونه بنماید؟؟
دو دیگر از نسیان پیری و نه جنون نوشته بودم سرکار هم در آستانه اید؟؟

بابک نوشته:

بیسواد نازنین،
مدتى است که از شما خبرى نیست، امید که بر قرار باشید.
بارى،
سه خیر بر شما،
اول آنکه “حساب حسابه و کاکا…”، شما هم حساب کتاب و طلب و بدهى را فراموش نفرمایید.
دو آنکه چنین دیدم
“…از سن روانپریشی ام گذشته در آستانه جنون پیری ام”
که چنان نوشتم.
و سوم، نه خیر این حقیر مدتهاى مدیدى است که از آستانه گذر کرده و اثرى از آثارش را هم در پشت سر نمى بینم.
با این تفاصیل گمان برم که دیگر لازم نباشد در آن حاشیه دیگر هم خدمت برسیم؟

بی سواد نوشته:

بابک نازنین،
خدمت از بنده است، اینک که از آستانه گذشته اید ، سرتان به درگاه نخورده است و پس و پشت اثری از آثار نیست امری داشته باشید در خدمتم.

روفیا نوشته:

اینکه آقای کیخای گرامی فرمودند مست در آلمانی و لری معنای فربه میدهد به یادم آورد مازندرانی ها برای یک چیز پر و پیمان واژه ” مشت ” masht را به کار میبرند . و اینکه ما به هر چیز پر ملاتی میگوییم ” مشتی ” نیز احتمالا از آنجا آمده است .

روفیا نوشته:

این رباعی براستی باعث میشود من خیال کنم به یک game دعوت شده ام . نه آغازش را یادم می آید نه پایانش را میدانم . بازی معما گونه زندگی !
سری فیلم هایی ترسناک تحت عنوان اره saw را احتمالا دیده اید .
که در آن آدمهایی که قدر موهبت زندگی را نمی دانستند یا مرتکب خطاهای نابخشودنی شده بودند ناگهان به هوش می آمدند و خود را در میانه یک game ترسناک میدیدند .
کسی قواعد game را برایشان میگفت . اگر قواعد را زیر پا میگذاشتند به طرز فجیعی هلاک میشدند . و اگر هوشمندانه آنها را رعایت میکردند جان به در میبردند .
براستی این همه آن چیزیست که ما از game زندگی میدانیم . نه بیشتر .

روفیا نوشته:

برای درک بهتر مفهوم لوح محفوظ بخش ۱۳۵ دفتر پنجم مثنوی را بخوانید .
در آنجا از نگاه من مولانا میفرماید جف القلم بدین معنا نیست که قلم اینگونه نوشت که یکی رستگار و دیگری نگون بخت شود .
بلکه بدین معناست که قلم قانون یا قاعده جهان هستی را اینگونه نوشت که اگر چنین کنی رستگار و اگر چنان کنی نگون بخت خواهی شد :
کژ روی جف القلم کژ آیدت
راستی آری سعادت زایدت
میفرماید آنچه نگاشته و خشک شده است .rule of universe یا حبل المتین یا قواعد بازیست .
این در همه دورانها و در همه مکانها کار میکند و قابل تغییر یا قابل دور زدن یا فریفتن نخواهد بود .
و اما آنان که به جبر اعتقاد دارند دو دسته اند .
آنها که بر این باورند که فرد فرد ما همه کارها را بر اساس مشیت از پیش تعیین شده الهی انجام میدهیم و.سرنوشت ما از پیش تعیین شده است و اصالت ” اینکه گویی این کنم یا آن کنم این دلیل اختیار است ای صنم ” را انکار کرده و آن را توهمی بیش نمی پندارند .
دوم گروهی هستند که لحظات تصمیم گیری را انکار نمی کنند . بلکه تصمیم نهایی را محصول شرایط جبری درونی و بیرونی میدانند . ناگزیر انسان را محصور شرایط تحمیلی می بینند . ولی به سرنوشت محتوم برای هر انسانی باور ندارند بلکه سرنوشت محتوم برای هر عملی را قبول دارند .

Hamishe bidar نوشته:

با عرض سلام: انچه از احادیث به نظر می آید این است که در هر حال جبر خداوند به انسان اختیار داده است و خود این دلیل است که با اینکه سرنوشت انسان در ازل رقم خورده است این خود اوست که مسؤل است. از نظر خداوند که موجودی سرمدی است سرنوشت انسان معلوم و غیر قابل تغییر میباشد ولی این خود انسان است که با اعمال خود سرنوشتش را رقم میزند، چون او گرفتار زمان است و افق او به آینده باز است .
ولی به نظر بنده چون نیک بنگریم همه چیز اوست و همه اینها که جبر و اختیار نامیده میشوند تجلیات پی در پی حضرت حق میباشند.

روفیا نوشته:

با ابراز تاسف خدمتتان بگویم که حاشیه ۳۷ مربوط به رباعی ۱۱ و حاشیه ۳۸ مربوط به رباعی دیگری بود که در آن خیام به گونه ای اعتراض میکرد که حال که سرنوشتم از پیش مقدر شده معنای پرسش و جزا و پاداش چیست !
روزی که اینهارا درج میکردم گنجور کمی رنجور بود و هر سه حاشیه را در این صفحه ثبت کرد !!

رضا نوشته:

تو این شعر داره میگه شکستن بی خودی پیاله ای که ساخته شده رو ، یه آدم مست هم جایز نمیدونه
انسان رو که به این زیبایی ساخته شده چه کسی و چرا از روی مهر ایجادش کرده و چه کسی و چرا از بین می بره (اشاره به مرگ)
این از اون مطالبی هست که به قول استاد محمد علی طاهری خیام اینجا با تیز هوشی خودش انسان رو به فکر فرو میبره که وقتی یه آدم مست و لایعقل یه پیاله رو بیخودی از بین نمیبره هدف خالق از در هم شکستن انسان چی هستش؟
خیام با طرح این سوال داره بیان میکنه هدف بزرگی از این آمدن و رفتن هستش

وحید نوشته:

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف میسازد و باز هم بر زمبن میزندش

ئاگر نوشته:

خیام، همان است که بوده این برداشت های ما از یک رباعیش فقط به درد خودمان می خورد. چرا ما سعی داریم خیام را نزدیک به افکار خودمان جلوه دهیم؟

ترکیب پیاله ای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمی دارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست.

کانال رسمی گنجور در تلگرام