افشین آگاه در ۲ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۹ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۲۵ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - هم در مدح سیف الدوله محمود:
با درود !
در بیت مقطع واژه "ایوان" درست است نه ایران. قرینه" کسری" هم در مصراع بعد دال بر این ادعاست. در ابنجا ایوان مجاز از تیسفون است و اصلا کلمه ایران سست و خارج از محتواست. سپاس
علی عقیلی نسب در ۲ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۸ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ قطران تبریزی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۰:
این همون شعر رودکی نیست؟ به جز یه کلمه ممسک تو بیت اول که تو شعر رودکی کلمه همیشگی اومده هیچ فرقی ندارن
روح و ریحان در ۲ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۸ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۲۸ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰:
گر تو را در منزل جانانه مهمانت کنند
گول نعمت را نخور مشغول صاحبخانه باش
نقلی هست که علامه حسن زاده روزی در روستای ایر، در خانه را باز میکنن و مردم میریزن و هر چی سیب به درخت ها هست را میخورن مگر چند نفری، اونجا ایشون یاده این بیت میفتن.
محمد رضا نظام در ۲ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۸ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۲۰ دربارهٔ کسایی » دیوان اشعار » کتان و ماه:
سلام
قدما را عقیده بر این بود که پارچه ی کتان اگر در مقابل نور ماه قرار گیرد خراب و فاسد می شود . و به همین علت خواسته است که آن ماه روی ( کسی که رویش همچون ماه است ) آن پارچه را از سرخود باز کند تا به خاطر در کنار چهره ی همچون ماه قرار گرفتن ، پارچه ی کتان فاسد نشود . به نوعی حسن تعلیل قایل شده است برای برداشتن حجاب ماه رو.
خیش . [ خی / خ َ ] (ع اِ)جامه ٔ رقیق باف ستبرتار از بدترین کتان و یا از ستبرتر عصب . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). نوعی از پارچه و بافته کتان . پارچه ای از پشم و پنبه با هم بافته شده . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) : و از بصره نعلین خیزد و فوطه های نیک و جامه های کتان و خیش مرتفع. (حدود العالم ). و از وی جامه ٔ کتان و دستار خیش و فرش طبری خیزد. (حدود العالم ).
تا تو آن خیش ببستی به سر اندر پسرا
بر دلم گشت فزون از عدد ریشش ریش
ماه رویا بسر خویش تو آن خیش مبند
نشنیدی که کند ماه تبه جامه ٔ خیش .
کسائی (از رادویانی ).
ولی را در دهان نوشی عدو را بر جگر نیشی
عدو خیش است و تو چون ماه تابان آفت خیشی .
فرخی .
ja sha در ۲ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۸ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۰۳ دربارهٔ میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش یک » سایر اشعار » شماره ۳۰ - ترکیب بند:
من حدود بیش از 50 سال پیش، نسخه ای دست نویس از این شعر را در یاد داشت های شخصی فردی دیدم که زمان نگارش آن بیش از 80 سال پیش بود، ومن رونویسی کردم. آن نسخه با متن فوق تفاوتهایی داشت، مثلا در مصرع سوم به جای «دست»، کلمه «دشت» نوشته شده بود، یعنی به جای «سفتهٔ دست کرب و بلایم»، نوشته شده بود: «سفتهٔ دشت کرب و بلایم»، و بر اساس حافظه، بخاطر دارم که تفاوتهای دیگری نیز داشت، اما چون مطمئن نیستم، ذکر نمی کنم. و اگر نسخه رونوشت از آن را پیدا کردم، مقایسه کامل می کنم و تفاوت ها را می نویسم.
ja sha در ۲ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۸ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۴۵ دربارهٔ میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش یک » سایر اشعار » شماره ۳۰ - ترکیب بند:
درباره دلیل سرودن این شعر، از فردی مطلع (به نقل شفاهی و سینه به سینه از دوره شاعر)، شنیده ام که فردی معاصر میرزا حبیب الله بوده، که ظاهرا او هم در عرفان دستی داشته، شعری می سراید، که در آن ترکیب بند «من خدا من خدا من خدایم» داشته! و شعر فوق، که در آن «من گدا من گدا من گدایم» یا «من فنا من فنا من فنایم» آمده، در پاسخ به آن است. اما اسم شاعر را نمی دانم و فراموش کردم (تنها یک احتمال ضعیف در ذهن دارم که ادیب نیشابوری اول بوده اما مطمئن نیستم) و از شعر آن شخص هم فقط همین عبارت را شنیده ام. بنابر این از مخاطبان فرهیخته حاشیه نویس گنجور، درخواست دارم، اگر کسی مطلب و نکته ای می داند، لطفا اطلاع و توضیح دهد. شاید استاد شفیعی کدکنی و یا مهدی محقق و یا شاگردان زنده ادیب نیشابوری دوم بدانند، اما من به هیچیک دسترسی ندارم.
برگ بی برگی در ۲ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۸ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۳:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹:
دلا، رفیقِ سفر بختِ نیکخواهت بس
نسیمِ روضه شیراز پبکِ راهت بس
مخاطب دل یا مرکزِ انسان است و بخت در معنیِ اُولی ترِ خود یعنی نصیب و روزی آمده است و نیکخواه صفتی ست برایِ رفیقِ سفر، بنظر می رسد غزل در باره ضرورت و اهمیتِ وجودِ همسفری خیرخواه برای سالکِ طریقت است که اگر بختِ او بلند و همراهیِ چنین رفیقِ سفری روزیِ سالک باشد همراهی اش کفایت می کند تا رهرویِ راهِ عاشقی بسلامت به پیش رَوَد، حافظ در مصراع دوم شیراز را روضه یا بهشتی می داند که استعاره از عالمِ یکتایی ست بویژه که در این روضه و پیش از حافظ نیز بزرگان و حکیمانی همچون سعدی می زیستند که الگو و راهنمایِ او در طرزِ غزل سرایی و بیان حکمت و معرفت شده اند، پس حافظ سالکِ طریقت را پند می دهد تا این نسیمِ بهشتی را که از جانبِ شیراز دمیده و همچون پیکِ صبا پیغامهایِ ارزشمندِ معنوی را برای او به ارمغان می آورد قدر دان بوده و آن را برایِ رُشد و تعالیِ خود کافی بداند.
دگر ز منزلِ جانان سفر مکن درویش
که سِیرِ معنوی و کُنجِ خانقاهت بس
بنا بر آیه پنجم سوره فاطر انسانها همگی نسبت به خداوند فقیر و درویش هستند که باید با سیرِ معنوی به کسبِ معرفتش بپردازند، حافظ در ادامه بیتِ قبل تاکید می کند همین نسیم و پیکِ صبایی که از جانبِ روضه ی شیراز و بزرگی چون حافظ در قالبِ غزلهایی که اینچنین تر و تازه به مشتاقانش عرضه می کند بس است تا سالک که پیش از این بارها از منزلِ جانان سفر کرده و رفت و بازگشت کرده است بعد از این با بهره بردن از این نسیم حضوری پیوسته داشته باشد و دیگر به سفر نرود، به بیانی دیگر می فرماید دور شدن از چنین موهبتی و سَرَک کشیدن به مکاتب و تعالیمِ دیگر که می توانند انحرافی باشند موجبِ سفرِ بی فرجامِ درویش و دور شدن از منزلِ جانان یا رفت و بازگشت هایِ مکرر گردد که مولانا آنرا ردوالعادو نامیده است، پس مستقر شدن در کُنجِ چنین خانقاهی که هرلحظه بختِ بهره بردن از پیغام هایِ رفیقِ سفری چون حافظ و سِیرِ معنوی وجود دارد برای حضوری دائم بس است و کفایت می کند. مطلبِ دیگر اینکه حافظ در بیتِ قبل مخاطب را دلِ انسان قرار داده است که مرکزِ هیجانات و احساساتِ انسان و هم مأوای جانِ اصلیِ اوست، پس همین دل است که باید به سفری معنوی بپردازد و نه دیگر ابعادِ وجودی و از جمله جسم و جانِ جسمانیِ سالک، یعنی برایِ سیرِ معنوی ضرورتی برایِ سفرهایِ معمول و رفتن به مکانهایی خاص با مراسمِ خاص وجود ندارد.
و گر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل
حریمِ درگهِ پیرِ مغان پناهت بس
در این مرحله از سِیرِ معنوی امکانِ گسترده شدنِ دام و کمین توسطِ غم در گوشه ای از دل وجود دارد، یعنی سالکِ طریقت دلتنگِ یکی از دلبستگی هایِ دنیویِ خود می گردد که هنوز در گوشه ای از دلِ او جا خوش کرده است، پس حافظ میفرماید در چنین حالی پناه بردن به حریمِ درگاهِ پیرِ مُغان که همان رفیقِ سفر یا حافظ است که در درگاهِ گنجور تجلی یافته و دیوانِ غزلهایِ خواجه شیراز و دیگر بزرگان است ضروری بنظر می رسد که حریم و حرمی امن بوده و انسان بمنظورِ مصون بودن از شرِ غم و هرگونه کمینش می تواند به این درگاه آمده و با بهره گیری از نسیمِ روضه رضوانِ شیراز که پیِکِ طریقتِ عاشقی ست در امنیتِ کامل باشد.
به صدرِ مصبطه بنشین و ساغرِ مِی نوش
که این قَدَر ز جهان کسبِ مال و جاهت بس
از خواسته ها و کمینِگاهِ ذکر شده غم می توان به کسبِ مال و ثروت و همچنین جاه و مقام هایِ دنیوی و برتری طلبی ها اشاره کرد که سرانجامی جز درد و غم برایِ انسان به همراه ندارند، پس حافظ میفرماید هیچگونه مال و جاهی برایِ سالکِ طریقت بهتر از این نیست که در صدرِ مصبطه یا بر بلندایِ ایوانِ درگاهِ گنجور نشسته و بدونِ هیچگونه هراسی از محتسب از ساغر هایِ پیاپیِ شرابِ بنوشد، شرابی که بوسیله باد و نسیمی دلانگیز از جانبِ روضه ی شیراز به رایگان در اختیارِ درویش قرار می گیرد.
زیادتی مَطَلب، کار بر خود آسان کن
صُراحیِ مِیِ لعل و بُتی چو ماهت بس
پس حافظ خطاب به سالکانِ راهی که به هر دری می زنند و بوسیله کارهایِ بیرونی و ریاضت هایِی که با صدمه به جسم و جان همراه است قصدِ سِیرِ معنوی را دارند توصیه می کند که کارها را بر خود آسان گیرد در ّغیرِ اینصورت " سخت می گیرد جهان بر مردمانِ سخت کوش" و بدون تردید اینگونه سخت گیری ها و زیاده طلبی ها کمکی در رسیدن به مقصد به او نخواهد کرد، پس صراحیِ شرابِ لعل گونی همچون غزلهایِ نابی که پیکِ راه بوده و توسطِ نسیم از جانبِ روضه شیراز آمده است و هم نشینی با بُتِ ماه رویی همچون حافظ بس است و کفایت می کند تا چراغِ راهِ سالکِ کویِ عشق باشد.
فلک به مردمِ نادان دهد زمامِ مراد
تو اهلِ فضلی و دانش، همین گناهت بس
نادانی در اینجا فضیلت است و در معنایِ مثبت آمده، زمامِ مُراد یعنی کامیاب شدن و به مُراد رسیدن است که برخی دوستان به خطا آنرا زمامِ امور پنداشته اند، پس حافظ توصیه ای دیگر برای رهرویِ طریقِ عاشقی داشته و می فرماید بمنظورِ موفقیت در رسیدن به سرمنزلِ مقصود ضروری ست سالک به ندانستنِ خود اقرار نموده و همچون فرشتگان بگوید "لا علمَ لنا"، سالکی که خود را صاحبِ علم و دانایی بداند از پذیرشِ ساغرِ مِی حتی اگر از جانبِ روضه شیراز و از دستِ بزرگی چون حافظ باشد سر باز زده و خودداری می کند، مولانا نیز در این رابطه میفرماید:
چون مبارک نیست بر تو این علوم خویشتن گولی کن و بگذر ز شوم
چون ملائک گو لا علمَ لنا تا بگیرد دستِ تو عَلمتنا
حافظ که در جایی دیگر تکیه بر تقوی و دانش در طریقت را کافری می داند در اینجا نیز در مصراع دوم شومی یا بدسرانجامی و آفتِ راهِ عاشقی را فضل و دانشِ سالکِ طریقت می داند و عقیده دارد این توهمِ دانستن و چیرگی در علومِ قدیمه ای همچون علمِ اصول، علمِ کلام و یا علمِ صرف و نحو یا علمِ برهان و فلسفه یا علمِ وعظ و خطابه و امثالِ آن است که بازدارنده و موجبِ نامرادیِ رهپویِ طریقِ عاشقی می باشد چرا که چنین علومی اعم از عقلی و نَقلی نه تنها هیچ سنخیتی با رازِ دین یعنی عشق ندارند بلکه در مواردی نیز با آن مخالفتِ شدید دارند. مولانا در بیتی دیگر امام فخرِ رازی را که بحرِ چنین علومی بوده است مثال آورده و می فرماید؛
اندر این بحث ار خرد ره بین بُدی فخرِ رازی راز دانِ دین بُدی
هوایِ مسکنِ مألوف و عهدِ یارِ قدیم
ز رهروانِ سفر کرده عذر خواهت بس
از نگاهِ عرفا و حُکما تنها مسکن و مأوای اصلیِ انسان که با آن اُلفت دارد مسکن و منزلِ عشق یا آستانِ جانان است و عهدِ یار و معشوقِ قدیم و ازلی یا عهدِ الست نیز عهدی ست که انسان ذاتاََ و بطورِ فطری خود را ملزم به وفای به آن عهد می داند و حافظ فراموشیِ مسکنِ اصلی و آن عهدِ الست را از دیگر موانعِ پیشِ رویِ سالکِ راهِ عاشقی می داند که انسان می تواند با عُذر خواهی از رهروانِ پیشگامِ راهِ عاشقی، یعنی از بزرگانی همچون مولانا و حافظ و دیگر رفیقانِ سفر و با بهرمندی از شرابِ لعلگونِ این حکیمانِ الهی حتی لحظه ای نیز مسکنِ اصلی و عهدِ ازلی را از یاد نبَرَد. در بیانی دیگر حُکما و بزرگان یا راهروانِ پیشگام با آثارِ ارزشمندِ خود اسرارِ هستی را به زیبایی بیان کرده و در دسترسِ ما قرار داده اند که بی توجهی یا سهل پتداشتنِ رمزگشایی هایِی اینچنین از جهانِ معنا جفایِ ما بر آنان است و باید با بازگشتی دگرباره به رهنمود های حکما و عارفان عملاََ از آنها عذر خواهی کنیم.
به مِنَّتِ دگران خو مکن که در دو جهان
رضایِ ایزد و انعامِ پادشاهت بس
توصیه دیگری که حافظ برای پوینده راهِ عاشقی دارد زیرِ بارِ منتِ محققان و صاجبانِ علوم نرفتن و خو نکردن به تقلید از آنان است، این بیت برایِ رفعِ شائبه مخالفتِ حافظ با تحقیق و علم است و همچنین تشخیصِ عالمانِ حقیقی(عرفا) از عالمانِ علمِ کتابی، پس بوضوح بیان می کند که پوینده طریقتِ عاشقی خود باید محقق باشد و نه مقلد، در اینصورت است که رضایِ خداوند را در جهانِ دیگر و پادشاه را در این جهان بدست می آورد. رضایتِ خداوند که جایِ خود را دارد اما به لحاظِ اینکه با تحقیق اندیشه و خلاقیتِ انسان فرصتِ بروز و ظهور می یابد، پس نه تنها پادشاهِ این جهان بلکه همه اهلِ فن نیز از خلاقیتِ انسانِ محقق راضی، خوشنود و بهرمند خواهند شد. مولانا نیز در این موضوع سروده است؛
از محقق تا مقلد فرقهاست کاین چو داوود است و آن دیگر صداست
درواقع نیز با تحقیق است که انسان به آگاهیِ حقیقی دست می یابد و اینچنین آگاهیِ کسب شده ای بدون تردید مطلوبِ خداوند بوده و موجبِ رضایِ او در جهانِ دیگر می گردد و باز هم مولانا که می فرماید؛ " عشق جوشد باده ی تحقیق را او بوَد ساقی نهان صدیق را"
به هیچ وردِ دگر نیست حاجت ای حافظ
دعایِ نیم شب و درسِ صبحگاهت بس
سخنانِ بزرگان و بویژه نسیمِ روضه شیراز و یا شرابِ نابِ شیراز که از لبان و لسانِ حافظ به رایگان بر انسانها جاری می شوند وِرد و دعایِ نیم شب و درسِ صبحگاهی هستند و حافظ تأکید می کند که رهپویان طریقِ عاشقی برایِ تشخیصِ راه و حرکت در مسیرِ صواب بجز ورد یا توصیه هایی از این دست که در متنِ غزل بیان شد به هیچگونه وِرد و دعایِ دیگری نیازمند نیستند، خصوصاََ وِردهایِ برآمده از ذهن که منشأ خرافی دارند و توسطِ رمالان یا دعا نویسان نوشته و توصیه می شوند که همگی از نگاهِ حافظ زیادت طلبیدن است و بس.
فرهود در ۲ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۸ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۳۸ دربارهٔ جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۷:
خویش اول در این بیت یعنی قوم و خویش
واعظ در ۲ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳:
دوستان هر چیزی که به خیام نسبت دادن رو به نام خیام نقل قول نکنید.
خیام شکاک بوده اما شک دلیل بر ملحد بودنش نمیشه
ممکنه، ممکنه این جملات هم به علت ساختار شکنی هایش آمده باشد
درباره حافظ و شرابش هم شعر های حافظ به سه دسته عرفانی عاشقانه و اعتراضی_اجتماعی تقسیم میشه که در هر کدام معنی متفاوت داره
در خصوص جبر هم:
هر نیک و پلشتی به تو آید ولله
فی الغایت ما را شده انالله
وز جبر صرفدار نباشیم اما
لا حول ولا قوة الا بالله
واعظ در ۲ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۴۳:
منظور از کوزه گر خداونده
واعظ در ۲ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:
دوستان بهتر است تنها اطلاعات خود را در اختیار بگذارد
و نظر در مسلمان بودن و نبودن یا به اختصار موحد و ملحد(آتئیست) بودن خیام ندهند
زیرا اولا قطعی کسی نمیتواند قسم حضرت عباس بخورد، ثانیا در خصوص عقاید شخصیت های تاریخی بخصوص افراد مرموز و در سایه ای همچون خیام اصلا نمیتوان نظر قطعی داد.
یوسف شیردلپور در ۲ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۵ در پاسخ به پژمان رضوی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱:
جناب آقای پژمان درود برشما من هم نظرم چنین است واقعا بیت زیباییست پیشنهاد میکنم این شعر وغزل را با اجرای استادان محمد موسوی وشجریان گوش کنید تا ببینید عمق معانی ومفهوم این غزل استاد سخن حضرت سعدی را 💚💚✋
مهدی در ۲ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۱۰ در پاسخ به احسان صبا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۹:
سلام، چه تعبیر زیبایی آفرین
یوسف شیردلپور در ۲ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
بادرود بیکران به همه عزیزان گنجوری ودست اندارکاران برنامه وسایت پربار گنجور وتشکر از همه عزیزان بابت نوشتار حاشیه این شعر وغزل: بیت دوم این غزل زیبا این پیام میروسنه که من طبیبم وکار طبیب هم نجات دادن است نه جان ستاندن، عاشق به معشوق میگویدمن که خود برای جان فشانی آماده ام چگونه میتوانم سرببرم؟ طاقت سربریدنم باشد
وزحبیبم سر بریدن نیست،
چقدر عاشق است حضرت سعدی؟
خوشا به حال ما که چنین صعادتی نصیب ما گشته همچو حافظان ومولانا ها رودکی فردوسی عطار سعدی را داریم خدایا شکرت 🙏🙏
اما اگر واقعا خواهان لذت از این شعر وغزل حضرت سعدی هستید اجرای خصوصی محمد موسوی وشجریان را بانام برگ تنهایی گوش کنید تاببنید معنای شعر چقد دلنشین تر است 💐✋
Kiana Hajiahmady در ۲ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۴:
چرا معنی شعر هارا نمیگید!!!
سوریا اسدی در ۲ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۱۳ دربارهٔ افسر کرمانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳:
یکی به من بگه این شعر از صائب تبریزیه یا افسر کرمانی🥲
بیقرار در ۲ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۱۲ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:
بداهه ی اینجانب در استقبال از این غزل زیبای فروغی بسطامی
«اندوه تو شد وارد کاشانه ام امشب
مهمان عزیز آمده در خانه ام امشب»شمعی شده سوزان و پر از نور دل انگیز
تا صبح سحر واله و پروانه ام امشبدر بزم تو ای مایه ی آرامش جانم
از خویش و خودی غافل و بیگانه ام امشبعاقل نکند فهمِ دل و عشوه ی دلدار
مجنون صفتی بیدل و دیوانه ام امشب
در دام دو زلفت شده ام صید گرفتار
باز آی که محتاج کمی دانه ام امشبآباد بُدم سقف دلم ، زار فروریخت
ویرانتر از آن گوشه ی ویرانه ام امشبصد بار دگر گفته ام و باز بگویم
من عاشق یک جام و دو پیمانه ام امشبفرهاد صفت می کَنَم این کوه درون را
من کُشته ی این قصه و افسانه ام امشباز مستی چشمان توام مست نمودند
من مست همین مستیِ مستانه ام امشباز بس که غم هجر تو را خورده دلِ زار
سیراب ترین تشنه ی فرزانه ام امشبابر آمد و بر سقف دلم خیمه زد اینک
بی تاب ترین گریه ی بی شانه ام امشبای آنکه قرار از دل ما باز ربودی
باز آی و لطافت بده بر خانه ام امشب#رضارضایی « بیقرار »
بیقرار در ۲ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲ - همت ای پیر:
بداهه با بیت مطلعی از استاد شهریار
« مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه در این گوشه ی میخانه بمیرم »عقل از سر ما رفت در این دهشت ایام
مجنون صفت اندر برِ دیوانه بمیرمهرجا که تو باشی به نظر خانه ی امن است
بی روی تو ، بی خانه و کاشانه بمیرمجان می دهم اندر رهت ای جلوه ی جانان
شاید که در این میکده جانانه بمیرمرندان ، همه در کنج قفس ، آه فسردند
بی قفل و قفس ، رسته و رندانه بمیرممرغم ، که به دام نگهت زار فتادم
مپسند که در دام تو بی دانه بمیرمآشفته تر از زلفِ پریشانِ تو ، دل بود
مگذار که در حسرت یک شانه بمیرمبر شمع وجودت که بود قبله ی دلها
پروانه صفت پر زده ، پروانه بمیرماز سیب زنخ ، حسرتِ کامی به دلم ماند
ای کاش که بی حسرت آن چانه بمیرمدر حسرت جامی ز لبت نقد بقا رفت
جایز نَبُوَد بی پی و پیمانه بمیرمکاشانه ی ما لانه ی تزویر و ریا نیست
ترسم که ز اندوه همین خانه بمیرمدُردانه تر از ناز نگاهت نَبُوَد ، هیچ
باید که در اندیشه ی دُردانه بمیرمافسانه نباشد سخن عشق ، عزیزان
مگذار که در حُرمَت افسانه بمیرمبی قرب و قرارم مکن ای شاهد قدسی
بگذار که بی منّت بیگانه بمیرم# رضارضایی « بیقرار »
بیقرار در ۲ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۷ دی ۱۴۰۲، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵:
بداهه با مطلعی از استاد سخن ، سعدی جان
« چنان در قید مهرت پایبندم
که گویی آهویی سر در کمندم »به دامت کرده ای دل را گرفتار
نپرسیدی ز حالم ، چون و چندمگهی در شوق وصلم ، گه به هجران
نمی دانم بگریم یا بخندم ؟؟!!ز عشقت آتشی در سینه دارم
در این آتش تو گویی چون سپندمبر آن لعل و لبت خو کرده ام من
نیاید لعل دیگر در پسندمشکستی عهد آن دوران دیرین
بر آنم تا دگر بارش ببندمتو باشی گل کند اندیشه ای پاک
نباشی تیره ام ، تارم ، نژندمتو در اندیشه ام خوش کرده ای جا
چه فرقی می کند مَروَم ، مَرَندم ؟اگر میدان دهی بر عاشقی زار
بتازانم در این میدان سمندمسفر کردی فراموشت کند دل ؟
مبادم دل به مه رویی ببندمسخن کوته کنم ای ماه مه رو
که با عشقت همیشه سربلندمقرارم رفت و اینک بیقرارم
ولی دل از دلارامم نکندم#رضارضایی « بیقرار »
جهن یزداد در ۲ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۹ دی ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳: