م.ر.سالاری در ۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۱۸ دربارهٔ رهی معیری » ابیات پراکنده » باید خریدارم شوی:
این شعر به عمق جان من نشست ...
یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد...
آینه در ۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰:
سلام و عرض ادب
این شعر فوق العاده از حافظ، همان مفهوم سوره نجم است که بدون اشاره مستقیمی به شاخصه های این سوره پرداخته.
کرانه کارون در ۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:
درود بر دوستان عزیز
من فکر میکنم حضرت حافظ این غزل رو برای بیدار کردن همسر خویش در سحر ماه مبارک رمضان سروده و بس. نزدیک اذان بوده و خواجه بدون سحری مونده.😍😅
زهرا غلامی اصل در ۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۲۳ در پاسخ به بيتا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
میگه که هیچکس مانند من ارزش یار و همدم رو متوجه نمیشه، مانند ماهی که هر موقع که از آب بیرون میافتد، اهمیت و ارزش آب رو میفهمه.
کاربرد ارایه اسلوب معادله کاملا در این بیت واضحه.
nabavar در ۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۰۴ در پاسخ به بیقرار دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۶۴ - دیده و دل:
آفرین بر شما، زیبا بود وزین
هژیر رنجبران در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹:
با درود
در اینجا نگرش از وِرد «چیزی را پیوسته بر زبان آوردن و گفتن است»؛ بنابراین می توان اینگونه برداشت کرد که با این مصراع خیام می گوید: بیش از اندازه باده ننوش که در پی آن به بیخود شدن و پرگویی و رسوایی نیافتی.
دوست در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۷ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف سپاهسالار گوید:
وزن نباید فاعلاتن مفاعلن فعلن باشه؟
بابک چندم در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۱۲ در پاسخ به حمید سامانی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴:
@ حمید سامانی
دوست عزیز
آقا/خانوم ایران نژاد شما را به درستی راهنمایی کرده بود:
"هرکس" یعنی همه کس، هر فرد ، همهٔ کسان و ضمیر یا فعل آنرا گاه مفرد و گاه جمع آورند...
در جملات منفی معنی "هیچ کس" می دهد...
مرجع: فرهنگ معین، جلد ۴، صفحه ۵۱۲۶
توجه کنید که بار "هر" مبهم است و می تواند از یک تا بی نهایت را در بر گیرد، غیر از جملات منفی که برابر هیچ می شود.
نوروز پیروز
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳۴:
کنون او ذُوق دارد محتشم از کرده هایِ من
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۳:
نمک رفت از سخن ، تا با تکلّف آشنا کردم
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۳:
حکایت بود بی پایان ، به خاموشی ادا کردم
Omid Rahmani در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۳۲ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:
تشکر از شما ومعنی ساده و روان
نردشیر در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱ - سرآغاز:
این شعر در واقع چهار تا پندنامه است درسته؟
1- انوشیروان به هرمز
2- خسرو پرویز به شیرویه
3- بازارگان اسیر
4- شاپور ندیم و کاتب خسرو پرویز
بیقرار در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۶۴ - دیده و دل:
حاصل بداهه سرایی امشب در گروه ادیبانه ، با مطلعی از پروین اعتصامی به یاد دوست و همکار فقیدمان « اسلام خیراللهی » روحش شاد
« مرا در کودکی شوق دگر بود
خیالم زین حوادث، بی خبر بود »نه دل دربند دلداری دلافروز
نه در سر سِرِ سودایی دگر بودخیالم خالی از هر خاطر خوش
به دور از شاعری ، هر شور و شر بودبتی دیدم در آن دوران دیرین
که زیباتر ز هر قرص قمر بوددو چشمش چشمه ای از آب شیرین
کلامش مملو از شهد و شکر بودبه سرو قامتش دل بسته بودم
سخنهایش به دل دُرّ و گهر بودبه خلوتگاهمان در گوشه ای دنج
سخن از عشق و ایمان و هنر بودامان از دست دست انداز تقدیر
که در هر پیچ آن صدها خطر بودبرفت از دست ما آن یار دیرین
تو گویی در دلش میل سفر بودمرور اندکی کردم جهان را
ضرر اندر ضرر اندر ضرر بودکنون در هجر رویش بیقرارم
دریغا بیقراری بی ثمر بود#رضارضایی « بیقرار »
بیقرار در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱:
حاصل بداهه سرایی امشب در گروه ادیبانه با مطلعی از حافظ
« دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد »جهانی اینچنین فانی ، فنا یابد به هر آنی
و می دانم که می دانی به مشتی پر نمی ارزدمگیر از دیده گلرویی ، دل از دلدار و دلجویی
که بی مهری به مه رویی ، جهان دیگر نمی ارزدچنان جلدم بر این بامش که دل افتاده در دامش
دل از گیرایی کامش ، کم از ساغر نمی ارزددل از چشمان مستش مست ، لب از لعل لبش سرمست
جز این دلداده ی دربست ، کسی بهتر نمی ارزدشدم آواره در کویش ، ز هر گل می کشم بویش
فراق از روی نیکویش به چشمی تر نمی ارزدگناه از ساغر از می نیست ، خبر از جام جم ، کی نیست
که بدنامی این عالم ، در آن محشر نمی ارزددر این دنیای بی بنیاد که صدها کشته چون فرهاد
هزاران داد و صد فریاد که ترک سر نمی ارزدبگو آن یار دیرین را ، همان رؤیای شیرین را
که مشتاقی و مهجوری از این برتر نمی ارزدنصیحت گوی رندان را بگو دست از سرم بردار
که سر در سایه ی سَروَش ،کم از سَروَر نمی ارزدخدایا بیقراران را ، قراری ده ز الطافت
که بی الطاف هر روزت ، مَه و منظر نمی ارزد#رضارضایی « بیقرار »
بیقرار در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶:
حاصل بداهه سرایی امشب در گروه وزین « ادیبانه » با مطلعی از سعدی شیرین سخن
« دلم تا عشقباز آمد درو جز غم نمی بینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم »ز غمگینان این عالم ، منم غمگین ترین ، تنها
به جز آن خالق یکتا ، کسی همدم نمی بینمتو گویی قحط باران است در این دنیای مِه آلود
که بامدادان به گلبرگش ، نم از شبنم نمی بینمبه دل زخمی کهن دارم از این بیداد استبداد
ز داد ، از عدل و انصافش ، دمی مرهم نمی بینمبه تاراج خزان رفته ست تو گویی باغ و بستانم
که شب بوهای عاشق را در آن خُرَّم نمی بینمنه جمشیدی به جا مانده ست نه نامی از جم و جامش
ز بخشش های بی منت ، کسی حاتم نمی بینمچنان گم گشته اخلاق از ، پی و پیمان این انسان
خدا و خالقش را هان ! به جز دِرهم نمی بینمبه دل رازی نهان دارم از آن چشمان نرگس گون
که هیچ از مبتلایانش ، یکی مَحرَم نمی بینممدامم وعده می دادی که گل می روید از صحرا
در این شنزار بی حاصل ، رز و مریم نمی بینمزمانی روی ماهت را به چشمِ دل تماشا بود
کنون با دیدگانی تر ، رُخَت کم کم نمی بینمدلم بی بار و بی برگ است ، تو گویی آخرین ارگ است
من از زلزال پی در پی ، کسی در بم نمی بینمچو شد غم مونسم هر دم ، دمادم دم زدم از غم
در این دنیای پر ماتم ، طبیب از دم نمی بینمیکی از پشتِ پا می زد ، وفا ناکرده جا می زد
دراین میدان کشتی هم ، دوتا یک خم نمی بینمنه آبی مانده در جویی ، نه نازی در پری رویی
از این سرچشمه ها حتی یکی زمزم نمی بینمبیا و بیقرارت را به بزم بوسه مهمان کن
که این دنیای فانی را جز آن یک دم نمی بینم#رضارضایی « بیقرار »
بیقرار در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۹:
« ما ترک سر بگفتیم ، تا درد سر نباشد »
گویی به ترک سر هم ، دیگر ثمر نباشد
می سوزم از فراقت ، دایم به اشتیاقت
کی می شود که باشی ، مهرت به بر نباشد
در خیل عاشقانت ، مجنون چو من نیابی
لیلای من کجایی ؟ کز تو خبر نباشد
جان می دهم برایت ، مدهوش سرسرایت
وین چون و این چرایت ، کم بی اثر نباشد
دل پر کشد به سویت ، هر دم به جست وجویت
جز از خیال رویت ، فکری دگر نباشد
اثنای عالمی را ، گشتم ولی ندیدم
مثلت ، مثالت ای جان ، در بحر و بر نباشد
غایب ز دیده ای لیک ، حاضر به هر خیالی
در غیبتت نگارا ، لطف حضر نباشد
اکنون که بیقرارم ، گرمای محفلم باش
ترسم بیایی اما ، چشمی به در نباشد
#رضارضایی « بیقرار »
دوم شهریور ۱۴۰۰
بداهه سرایی با مطلعی از استاد سخن ، سعدی
بیقرار در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳:
بداهه با مصرعی از استاد سخن « سعدی » به عنوان مطلع
« ما به خلوت با تو ای آرام جان ، آسوده ایم »
گر تو باشی جانمان ، ای جان جان آسوده ایمرفته ای از دیده و از دل نمی گردی برون
دلبرا ! در دل بمان ، تا آن زمان آسوده ایمدل به مِهرت مُهر کردیم ، داغتان در سینه ماند
تا بُود در قلبمان مهرت عیان ، آسوده ایم«نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم »
دیگر اکنون جملگی ، پیر و جوان آسوده ایمزلف پر پیچت پریشان می کند هر خاطری
خاطرت خوش ما پریشان خاطران آسوده ایم !!عطر گیسویت فضای شهر را آکنده است
زین سبب از ذکر حُسنَت با زبان ، آسوده ایم
پرسه هایت در کدامین کوی و برزن جاری است
کاین چنین از جُستَنَت در هر مکان ، آسوده ایمعطر گلزار تَنَت در گلشنِ گیتی گواست
با بهار عارضت از هر خزان آسوده ایمهر کسی دارد کسی ، ما با تو اما دلخوشیم
با تو از هر ناکسی ، حتی کسان آسوده ایمدلبران دل می برند و دلستانان جان و دل
دیگران با دلبران ما دلستان ، آسوده ایمبیقرارم بشکنی آن عهدِ با خون بسته را
تا عمل باشد عزیزان ، از بیان آسوده ایم#رضارضایی « بیقرار »
دوشنبه ۱۳ تیرماه ۱۴۰۱
بیقرار در ۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۱۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳:
« برق نوروزی گر آتش می زند در شاخسار »
باد نوروزی گل افشانش کند در هر بهار
غنچه می خندد به شادی ، رقص گل بر شاخه ها
عشوه می ریزد مدام از غنچه هایی بی شمار
خاک تیره خلعتی سبزش بداد اینک نسیم
سور و ساطی می شود در صحن گیتی برگزار
لاله پی در پی برآرد جام سرخش را به دشت
مستِ مِی گردیده گویی زین تماشاگه ، هَزار
سار و سوسن سرکشند از ساغری سرسبز و سار
سینه سرخان را بخواند در سرایی زرنگار
سین هفتم شد مهیا زانکه سنبل هم رسید
سوز سرما رفت و سردی پر کشید از این دیار
رود و جوی از دامن کوهی گریزان بگذرد
تا بروبد گرد غم را همچو مامی غمگسار
گر ترک بردارد این بغض در گلوی ابرها
خنده می گیرد جهان از گریه های نوبهار
نور حق بین شام یلدا را به تاراجش کشاند
ای خوش آنکس درس حق گیرد از این آموزگار
آتشی افتاده در دل ، کن نگاهی ای عزیز
با نگاهت تَش زدی در تار و پود بیقرار
#رضارضایی « بیقرار »
محسن نظامی پژوه در ۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹ - خطاب زمینبوس: