گنجور

حاشیه‌ها

محسن نظامی پژوه در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹ - خطاب زمین‌بوس:

اکدش به چشم دو رگه می‌باشد چون دانای گنجه تباری کرد و تفرشی داشته

گر مادر من رییسه کرد 

مادر صفتانه پیش من مرد 

به تفرش دهی تا نام او.   نظامی از آن جا شده نامجو 

م.ر.سالاری در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۱۸ دربارهٔ رهی معیری » ابیات پراکنده » باید خریدارم شوی:

این شعر به عمق جان من نشست ...

یک نکته ازین معنی گفتیم و  همین باشد...

آینه در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰:

سلام و عرض ادب

این شعر فوق العاده از حافظ، همان مفهوم سوره نجم است که بدون اشاره مستقیمی به شاخصه های این سوره پرداخته.

کرانه کارون در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:

درود بر دوستان عزیز

من فکر میکنم حضرت حافظ این غزل رو برای بیدار کردن همسر خویش در سحر ماه مبارک رمضان سروده و بس. نزدیک اذان بوده و خواجه بدون سحری مونده.😍😅

زهرا غلامی اصل در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۲۳ در پاسخ به بيتا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

میگه که هیچکس مانند من ارزش یار و همدم رو متوجه نمیشه، مانند ماهی که هر موقع که از آب بیرون می‌افتد، اهمیت و ارزش آب رو می‌فهمه.

کاربرد ارایه اسلوب معادله کاملا در این بیت واضحه.

nabavar در ‫۲ سال قبل، پنجشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۰۴ در پاسخ به بیقرار دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۶۴ - دیده و دل:

آفرین بر شما، زیبا بود وزین

هژیر رنجبران در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹:

با درود

در اینجا نگرش از وِرد «چیزی را پیوسته بر زبان آوردن و گفتن است»؛ بنابراین می توان اینگونه برداشت کرد که با این مصراع خیام می گوید: بیش از اندازه باده ننوش که در پی آن به بیخود شدن و پرگویی و رسوایی نیافتی.

دوست در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۷ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف سپاهسالار گوید:

وزن نباید فاعلاتن مفاعلن فعلن باشه؟

بابک چندم در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۱۲ در پاسخ به حمید سامانی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴:

@ حمید سامانی

دوست عزیز 

آقا/خانوم ایران نژاد شما را به درستی راهنمایی کرده بود:

"هرکس" یعنی همه کس، هر فرد ، همهٔ کسان و ضمیر یا فعل آنرا گاه مفرد و گاه جمع آورند...

در جملات منفی معنی "هیچ کس" می دهد...

مرجع: فرهنگ معین، جلد ۴، صفحه ۵۱۲۶

توجه کنید که بار "هر" مبهم است و می تواند از یک تا بی نهایت را در بر گیرد، غیر از جملات منفی که برابر هیچ می شود.

نوروز پیروز

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳۴:

کنون او ذُوق دارد محتشم از کرده هایِ من

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۳:

نمک رفت از سخن ، تا با تکلّف آشنا کردم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۳:

حکایت بود بی پایان ، به خاموشی ادا کردم

Omid Rahmani در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۳۲ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

تشکر از شما ومعنی ساده و روان

نردشیر در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱ - سر‌آغاز:

این شعر در واقع چهار تا پندنامه است درسته؟

1- انوشیروان به هرمز
2- خسرو پرویز به شیرویه
3- بازارگان اسیر
4- شاپور ندیم و کاتب خسرو پرویز 


بیقرار در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۶۴ - دیده و دل:

حاصل بداهه سرایی امشب در گروه ادیبانه ، با مطلعی از پروین اعتصامی به یاد دوست و‌ همکار فقیدمان « اسلام خیراللهی » روحش شاد 

« مرا در کودکی شوق دگر بود
خیالم زین حوادث، بی خبر بود »

نه دل  دربند دلداری دلافروز 
نه در سر سِرِ سودایی دگر بود 

خیالم خالی از هر خاطر خوش 
به دور از شاعری ، هر شور و شر بود‌

بتی دیدم در آن دوران دیرین 
که زیباتر ز هر قرص قمر بود 

دو چشمش چشمه ای از آب شیرین 
کلامش مملو از شهد و شکر بود 

به سرو قامتش دل بسته بودم 
سخنهایش به دل دُرّ و‌ گهر بود 

به خلوتگاهمان در گوشه ای دنج 
سخن از عشق و ایمان و هنر بود 

امان از دست دست انداز تقدیر 
که در هر پیچ آن صدها خطر بود

برفت از دست ما آن یار دیرین 
تو گویی در دلش میل سفر بود 

مرور اندکی کردم جهان را 
ضرر اندر ضرر اندر ضرر بود 

کنون در هجر رویش بیقرارم 
دریغا بیقراری بی ثمر بود 

#رضارضایی «  بیقرار »

بیقرار در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱:

حاصل بداهه سرایی امشب در گروه ادیبانه با مطلعی از حافظ 


« دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد 
به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد »

جهانی اینچنین فانی ، فنا یابد به هر آنی
و می دانم که می دانی به مشتی پر نمی ارزد

مگیر از دیده گلرویی ، دل از دلدار و دلجویی 
که بی مهری به مه رویی ،  جهان دیگر نمی ارزد

چنان جلدم بر این بامش که دل افتاده در دامش
دل از گیرایی کامش ، کم از ساغر نمی ارزد

دل از چشمان مستش مست ، لب از لعل لبش سرمست
جز این دلداده ی دربست ، کسی بهتر نمی ارزد

شدم آواره در کویش ، ز هر گل می کشم بویش 
فراق از روی نیکویش به چشمی تر نمی ارزد

گناه از ساغر از می نیست ، خبر از جام جم ، کی نیست 
که بدنامی این عالم ، در آن محشر نمی ارزد

در این دنیای بی بنیاد که صدها کشته چون فرهاد
هزاران داد و صد فریاد که ترک سر نمی ارزد

بگو آن یار دیرین را ، همان رؤیای شیرین را 
که‌ مشتاقی و‌ مهجوری از این برتر نمی ارزد

نصیحت گوی رندان را بگو دست از سرم بردار
که سر در سایه ی سَروَش ،کم از سَروَر نمی ارزد

خدایا بیقراران‌ را ، قراری ده ز الطافت 
که بی الطاف هر روزت ، مَه و‌ منظر نمی ارزد

#رضارضایی « بیقرار »

بیقرار در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶:

حاصل بداهه سرایی امشب در گروه وزین « ادیبانه » با مطلعی از سعدی شیرین سخن 

« دلم تا عشقباز آمد درو جز غم نمی بینم 
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم »

ز غمگینان این عالم ، منم غمگین ترین ، تنها
به جز آن خالق یکتا ، کسی همدم نمی بینم 

تو گویی قحط باران است در این دنیای مِه آلود
که بامدادان به گلبرگش ، نم از شبنم نمی بینم 

به دل زخمی کهن دارم از این بیداد استبداد 
ز داد ، از عدل و انصافش ، دمی مرهم نمی بینم

به تاراج خزان رفته ست تو گویی باغ و بستانم
که شب بوهای عاشق را در آن خُرَّم نمی بینم

نه جمشیدی به جا مانده ست نه نامی از جم و جامش
ز بخشش های بی منت ، کسی حاتم نمی بینم

چنان گم‌ گشته اخلاق از ، پی و پیمان این انسان
خدا و خالقش را هان ! به جز دِرهم نمی بینم

به دل رازی نهان دارم از آن چشمان نرگس گون
که هیچ از مبتلایانش ، یکی مَحرَم نمی بینم 

مدامم وعده می دادی که گل می روید از صحرا
در این شنزار بی حاصل ، رز و مریم نمی بینم 

زمانی روی ماهت را به چشمِ دل تماشا بود 
کنون با دیدگانی تر  ، رُخَت  کم کم نمی بینم 

دلم بی بار و بی برگ است ، تو گویی آخرین ارگ است 
من از زلزال پی در پی ، کسی در بم نمی بینم

چو شد غم مونسم هر دم ، دمادم دم زدم از غم 
در این دنیای پر ماتم ، طبیب از دم نمی بینم

یکی از پشتِ پا می زد ، وفا ناکرده جا می زد 
دراین میدان کشتی هم ،  دوتا یک خم نمی بینم

نه آبی مانده در جویی ، نه نازی در پری رویی 
از این سرچشمه ها حتی  یکی زمزم نمی بینم

بیا و بیقرارت را به بزم بوسه مهمان کن 
که این دنیای فانی را جز آن یک دم نمی بینم

#رضارضایی « بیقرار »

بیقرار در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۹:

« ما ترک سر بگفتیم ، تا درد سر نباشد »

گویی به ترک سر هم ، دیگر ثمر نباشد  

 

می سوزم از فراقت ، دایم به اشتیاقت

کی می شود که باشی ، مهرت به بر نباشد 

 

در خیل عاشقانت ، مجنون چو من نیابی

لیلای من کجایی ؟ کز تو خبر نباشد 

 

جان می دهم برایت ، مدهوش سرسرایت

وین‌ چون و این چرایت ، کم بی اثر نباشد 

 

دل پر کشد به سویت ، هر دم به جست وجویت

جز از خیال رویت ، فکری دگر نباشد

 

اثنای عالمی را ، گشتم ولی ندیدم 

مثلت ، مثالت ای جان ، در بحر و بر نباشد 

 

غایب ز دیده ای لیک ، حاضر به هر خیالی

در غیبتت نگارا ، لطف حضر نباشد 

 

اکنون که بی‌قرارم ، گرمای محفلم باش

ترسم بیایی اما ، چشمی به در نباشد 

 

#رضارضایی « بیقرار »

دوم شهریور ۱۴۰۰

بداهه سرایی با مطلعی از استاد سخن ، سعدی

بیقرار در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳:

بداهه با مصرعی از استاد سخن « سعدی » به عنوان مطلع 

« ما به خلوت با تو ای آرام جان ، آسوده ایم »
گر تو باشی جانمان ، ای جان جان آسوده ایم 

رفته ای از دیده و از دل نمی گردی برون 
دلبرا ! در دل بمان ، تا آن زمان آسوده ایم 

دل به مِهرت مُهر کردیم ، داغتان در سینه ماند
تا بُود در قلبمان مهرت عیان ، آسوده ایم 

«نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم »
دیگر اکنون جملگی ، پیر و جوان آسوده ایم

زلف پر پیچت پریشان می کند هر خاطری
خاطرت خوش  ما پریشان خاطران آسوده ایم !!

عطر‌ گیسویت فضای شهر را آکنده است
زین سبب از ذکر حُسنَت با زبان ، آسوده ایم 
 
پرسه هایت در کدامین کوی و برزن جاری است
کاین چنین از جُستَنَت در هر مکان ، آسوده ایم 

عطر گلزار تَنَت در گلشنِ گیتی گواست 
با بهار عارضت از هر خزان آسوده ایم 

هر کسی دارد کسی ، ما با تو‌ اما دلخوشیم 
با تو از هر ناکسی ، حتی کسان آسوده ایم 

دلبران دل می برند و دلستانان جان و دل 
دیگران با دلبران ما دلستان ، آسوده ایم 

بیقرارم بشکنی آن عهدِ با خون بسته را 
تا عمل باشد عزیزان ،  از بیان آسوده ایم

#رضارضایی « بیقرار »
دوشنبه  ۱۳ تیرماه ۱۴۰۱

بیقرار در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۱۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۳:

‍ « برق نوروزی گر آتش می زند در شاخسار »

باد نوروزی گل افشانش کند در هر بهار 

 

غنچه‌ می خندد به شادی ، رقص گل بر شاخه ها

عشوه می ریزد مدام از غنچه هایی بی شمار 

 

خاک تیره خلعتی سبزش بداد اینک نسیم  

سور و‌‌ ساطی می شود در صحن گیتی برگزار

 

لاله پی در پی برآرد جام سرخش را به دشت 

مستِ مِی گردیده گویی زین تماشاگه ، هَزار

 

سار و سوسن سرکشند از ساغری سرسبز و سار

سینه سرخان را بخواند در سرایی زرنگار

 

سین هفتم شد مهیا زانکه سنبل هم رسید 

سوز سرما رفت و‌ سردی پر کشید از این دیار

 

رود و جوی از دامن کوهی گریزان بگذرد 

تا بروبد گرد غم را همچو مامی غمگسار

 

گر ترک بردارد این بغض در گلوی ابرها

خنده می گیرد جهان از گریه های نوبهار

 

نور حق بین شام یلدا را به تاراجش کشاند 

ای خوش آنکس درس حق گیرد از این آموزگار

 

آتشی افتاده در دل ، کن نگاهی ای عزیز 

با نگاهت تَش زدی در تار و‌ پود بیقرار

 

#رضارضایی « بیقرار »

۱
۷۶۳
۷۶۴
۷۶۵
۷۶۶
۷۶۷
۵۷۲۵