ر.غ در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۱۵ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۹ - در مدح امیرالمؤمنین علی علیهالسلام:
به دو کون فخر صغیر بس که نموده حلقه به گوش جان
علیرضا بدیع در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۵۷ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱:
مصراع دوم زبان طلب نباید زمان طلب باشد؟ یعنی هنگام مطالبه ما کر و لال است.
نیما حسینی در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۱۷ در پاسخ به Sama دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۸:
این شعر در دستور اختیارات وزنی قرار میگیرد
وزن درسته
ر.غ در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸۰:
حکیم نزاری » غزلیات
ای در بیابان غمت سرگشته هر جایی دلی
وامانده در ره صد هزار افتاده در هر منزلی
هر چوب ثعبان کی شود شیطان سلیمان کی شود
این ره به پایان کی شود الا به پای کاملی
انسان به رتبت از سَمَک چون رفت بر بام فلک
ترکیبِ شیطان و ملک ز اوّل چه بود آب و گلی
شیطان که اصل شر بُوَد کی با ملک همبر بُوَد
حاشا کجا همسر بُوَد هرگز مُحِق با مُبطِلی
هر کس به کف آرد صدف لیکن کم آید دُر به کف
تا خود که باید این شرف آری که باید مقبلی
بسیار مخلوق خلَق برد از زبردستان سبق
بی حاصل توفیق حق، کوشش ندارد حاصلی
خوددیده مرد دین نشد بی دیده روشنبین نشد
هر بیدَقی فرزین نشد کسرا نشد هر عادلی
ای یار اگر اهل دلی دست از دو عالم بگسِلی
فرمان بری گر عاقلی برسازی از خود عاقلی
در خود رو و با خود نشین خود را مدان خود را مبین
در عشق روشنتر ز این هرگز نباشد مشکلی
آیین ننگ و نام را بگذار و در ده جام را
کاین بحر بیانجام را پیدا نیامد ساحلی
ره نیست هر دلتنگ را در عشق جز یکرنگ را
گو ترک نام و ننگ را گر چون نزاری مقبلی
ر.غ در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۰۰ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۴:
که خرده خرده زری جمع کرده قارون شد
چنانکه شاعر دارالعباده را رندان
چو قطره قطره در او ریختند جیحون شد
آرمین در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۵۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۵:
بپرسید سیندخت مهراب را
مَهراب باید باشد با توجه به عناب
آرمین در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۲۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۵:
با تشکر از سید ابراهیم جوادی
در مصرع (ز خوشاب بگشاد عناب را) خوشاب به معنی مروارید و کنایه از دندانها و عناب( نوعی میوه سرخ رنگ) کنایه از لبهاست.
کژدم در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۱۳ - گریه را به مستی ...:
عارف پیرامون این تصنیف نوشته است: «تاریخ این تصنیف خوب در نظرم نیست؛ همین قدر میدانم وقتی این تصنیف ساخته شد که ناصرالملک نایبالسلطنه در اروپا بود. طولی نکشید مراجعت کرد و بعضی از ایرانیهای پاکنژاد صورت تصنیف را با پارهای راپرتهای جعلی توسط پست شهری به سلطنتآباد فرستاده مجدالسلطنه پسر مقتدرالملک که رییس تشریفات و سابقه دوستی با من داشت، مرا ملامت کرده شرح فرستادن راپرتهایی را که از من داده شده بود و ایشان جلوگیری کرده بودند داده همین قدر دوستانه به من گفت: «ملتفت خودت باش.» من هیچ واهمه از شنیدن این صحبت نکرده بنا بر عقیدهای که آن اوقات به حضرت والا سلیمان میرزا داشته آنچه را که شنیده بودم، به ایشان گفتم. حضرت والا مرا به وحشت انداخت. فرمود: «خیلی بد شد!» خوب در خاطر دارم که گفتم: «به جهت من بد شد یا برای جمعیت و فرقه؟» گفتند: «برای تو بد شد. خوب است هرچه زودتر از تهران حرکت کرده به یک طرفی بروید.» دیگر چطور بروم هیچکس نمیدانست. این بود هرچه لباس داشتم دادم به یک نفر دموکرات بفروشد. تصور میرفت که اقلاً صد تومان پول آنها خواهد شد و برای مخارج مسافرت کافیست. رفیق دموکرات سی تومان داد. رفیق دیگری را برای تتمهٔ وجه فرستادم. جواب گفته بود: «سی و هشت فروختم. هشت تومان آن را حقالعمل برداشتم.» ساعتی داشتم که از پانصد تومان کمتر ارزش نداشت. مصطفیخان پسر قوامالدوله با هزار خواهش که قبول نمیکردم به عنوان یادگاری به من داده بود. آن را هم به یک قیمت نازلی فروخته این شعر خواجه به نظرم آمد: «چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه» به کافهٔ لالهزار رفته سرمست از آنجا بیرون آمدم. (به پاس محبت فراموشنشدنی که یک وقتی از غلامعلیخان (فداکار) درشکهچی نسبت به خود دیده بودم، در اینجا یادآوری مینمایم تا بدانند محبت از هر جایی و از هر کسی که بشود قابل تقدیس و سپاسگزاریست.)
وقتی که ناصرالملک امر به «یپرم» برای دستگیری من میدهد، چند روز در جایی پنهان بودم. غلامعلی به هزار زحمت سراغ مرا از دوستان گرفته خود را به من رسانده با یک حال پریشان و لهجهای ساده و مملو از صمیمیت و محبت به من گفت: «آقاجان در این خرابشده برای چه ماندهای؟ یک جفت اسب و درشکهای دارم. سوار شو از تهران خارج شده در یکی از شهرهای ایران بدون آنکه کسی شناسایی پیدا کند زیست کرده درشکه را من کرایه میدهم؛ با پول آن چند صباحی زندگی میکنیم تا ببینیم چه خواهد شد.»
با غلامعلی قرار گذاشتیم که فردا صبح درشکهٔ خود را حاضر کرده مرا به هر جایی که میخواهم برساند.
در صورتی که از زمانی که پا به دایرهٔ آزادیخواهی گذاشته ترک بعضی راهها کرده، یا اینکه واگذار به رفقای مقدس خود کرده بودم؛ به جهت اینکه من زیاد دیده آنهایی که به عنوان مشروطهطلبی عنوانی پیدا کرده بودند لازم بود آنها هم ببینند. باز راه خانهٔ خانم سرتیپ معروفه را پیش گرفته با محترم نامی که اندامی زیبا داشت و یک دو مجلس که او را دیده بودم محرمانه دلم پیش او بود و او نمیدانست، رفته او را برداشتم و به دستیاری او، یک سر رفتم منزل دوست عزیزم استاد علیمحمد معمارباشی که تاکنون نظیر او را در عالم دوستی ندیدهام. شب را مانده صبح زود رفیق محترم من تا حضرت عبدالعظیم بلکه تا سر زنجیر با من همراهی کرد و زنجیر محبتش را به گردنم محکم نموده مراجعت کرد.»
احسان ا در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۵۵ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » هزلیات » شمارهٔ ۳ - چه معامله باید کرد؟:
به مدارک معتبر، احتمال اینکه این شعر منتسب به میرزاده عشقی باشد خیلی ضعیف هست. مثلاً در آن زمان پدر ملت لقب اتاتورک بود و به رضا خان اطلاق نمیشد و ...
تازه کار در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۵۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۵۴:
اون همه بهش خدمت کرد این هم ثمرش
خیلی نمک نشناسه خسرو
اصلا خوشم نیومد ازش. بهرام شاه میشد وضع بهتر میشد
Abolfazl Nasrollahi در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵۲:
آدینه : جمعه /عذار:چهره/اکسیر : کیمیا/ ریاضت:سختی/خرقه:جامه ای که پیر طریقت به کسی دهد/ مشک و نافه: عطر سیاه رنگ/
علیرضا زرین آرا در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:
شهرام ناظری در آلبوم سخن تازه در آواز اصفهان این غزل را خوانده به نشانی زیر بروید
بهرام گودرزی در آواز دشتی این غزل را بصورت تصنیف خوانده میتوانید به نشانی زیر بروید
مسافر در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۳:
سلام
این غزل توسط آقای پرویز شهبازی در برنامه 998 گنج حضور به زبان ساده شرح داده شده است
می توانید ویدیو و صوت شرح غزل را در آدرسهای زیر پیدا کنید:
Elham Khani در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۱۹ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل:
من شکارچیم میخام اهوشکار کنم؛تنها راه شکار اهو دویدن دنبالش هست دراین بین این سوال پیش میاد که ایا من آهو میرسم یا خیر؟مولانا به این حقیقت رسیده شمس رسیده و...هرکسی در مرحله ای از پله آگاهی هست ؛هرکس به مقداری از حقیقت دست پیدا میکند.
Elham Khani در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۱۳ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل:
پیام حکایت ؛بیقراری بنده در جهت رسیدن به حقیقت است.
وحید حسینی در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۹:
سروران عزیز، برای من جای سؤاله که کسی داخل اون موزیک صدای چاوشی رو چطور میشنوه؟ آواز دهل یک همخوانی و اثر فردین خلعتبری هست.
حمید در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:
عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد
عارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتاد
حُسن رویِ تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد
این همه عکسِ می و نقشِ نگارین که نمود
یک فروغِ رخِ ساقیست که در جام افتاد
غیرتِ عشق، زبانِ همه خاصان بِبُرید
کز کجا سِرِّ غمش در دهنِ عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهدِ ازل حاصلِ فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار؟
هر که در دایرهٔ گردشِ ایام افتاد
در خَمِ زلفِ تو آویخت دل از چاهِ زَنَخ
آه، کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخِ ساقیّ و لبِ جام افتاد
زیرِ شمشیرِ غمش رقصکُنان باید رفت
کـآن که شد کشتهٔ او نیک سرانجام افتاد
هر دَمَش با منِ دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایستهٔ اِنعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظِ دلسوخته بدنام افتاد
وقتی که تنها عکسی از لذات دنیوی به چشم عارف خورد ( درقالب می ناب) ؛ عارف به طمع افتاد و این همه اوهام در فکرعارفی که خودرا از لذات دنیوی مصون می یابد افتاد .
میبینی که غیرت عشق با نشان دادن شمه ای از خودش، زبان همه مدعیان زهد را بست .
اگر میبینی من از مسجد افتادم به گوشه میخانه تقصیر من نیست ، از ازل تقدیر من بود .
ایام با انسان این میکند، اگر بخواهی مثل پرگار دور خودت نگردی و راهی دیگر بروی
دل من به لطف زلف تو از چاه بیرون آمد ولی در واقع در دام عشقت افتاد .
به خاطر همینه که الان من رو در میخانه و لبم رو به جام میبینی .
این غم شیرین است و باید رقص کنان تن به تیغ شمشیرش داد ( غمش هم شیرین است )
حالا این معشوق هر لحظه یه لطفی به من میکنه ؛واقعا چه گدای خوبی هستم که تو اینطور با لطف کردن به من انعام میدی
صوفیان و زاهدان دروغین همگی چشم چران هستند و در خلوت همه کار میکنند اما من حافظ دل سوخته که همه کارهایم عیان است بدنام شدم
ارشک دادور در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۵:۴۸ در پاسخ به وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۲۰:
برداشت و تصورات خودتان را به شاعر نسبت ندهید. بوته همان درختچه و خار بیابانست
Hasib Nazari در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۴:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۴:
پریر عشق مرا گفت من همه نازم
همه نیاز شو آن لحظهای که ناز کنم
چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی
من از برای تو خود را همه نیاز کنم
کوروش در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۳:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۰ - بقیهٔ قصهٔ آن زاهد کوهی کی نذر کرده بود کی میوهٔ کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت کی بیفشان آن خورم کی باد افکنده باشد از درخت: