بابک چندم در ۹ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۶:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:
در زمان فراغت از بند:
"نوع خوانش دیگر" تبدیل شود به "نوع دیگر خوانش"
و نمی گذارد به نمی گزارد
بابک چندم در ۹ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۶:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:
... جان،
منظور این بود:
به جای فراغ (جدایی، محرومی) که من آوردم، فراغ ( تهی بودن، خالی بودن) را جایگزین کنید، آنگاه می رسید به > بهره نداشتن، محروم بودن، جدا بودن...
فراغ در کنار آسودگی و آرامش معانی دیگری را نیز در خود دارد، از جمله:
-تهی گشتن، خالی شدن
-فرصت
-خلوت و...
فارغ: رها شده، آزاد شده
فراغت از دغدغه: آسایش
فراغت از بند: آزاد شده، رها گشته، جدا گشته
فراغت از گرفتاری: آزاد شده، رها شده، دور شده، جدا گشته
....
در اینجا اگر تهی بودن و خالی بودن را منظور کنی:
تا تماشای (دیدن، رویت کردن) دگر(باره) از تو در فراغ (خالی، تهی، بی ثمر) نماند
می رسی به نتیجه بنده:
تا دیده دگرباره از تو بی بهره نماند-> یعنی که تو را ببیند
نوع خوانش دیگر آنست که دگر را برابر "دیگری" متصور شوی و فراغ را "فرصت، مجال"، آنگاه می رسی به نتیجه مهناز خانم.
نمونه های دیگر از فراغ در بیان سعدی:
-"گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ
به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست"
در این بیت به معنی رها بودن، جدا بودن.
-"محبت با کسی دارم کز او با خود نمی آیم
چو بلبل کز نشاط گل فراغ از آشیان دارد"
فراغ در اینجا از خود بیخود شدن ، دور شدن ، رها شدن است.
-"دو چشم ناز در پیشت فراغ از حال درویشت
مگر کز خوبی خویشت نگه در ما نمی باشد"
فراغ در اینجا: بی اعتنایی، بی خبری، دور بودن، جدا بودن
از حافظ:
-"مرا در خانه سروی هست که از سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم"
فراغ در اینجا بی نیازی، رهایی، جدایی
-"به جلوه گل سوری نگاه می کردم
که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ"
در اینجا: بی خبری، دوری، جدایی
امید که پاسخ کفایت دهد...
----
حسین 1جان،
اگر دقت کنی می بینی که من آوردم "این بار معنوی دیگری نیز دارد"، یعنی که از خوانش مهناز خانم ایراد نگرفتم و آنرا درست دانستم...
این فقط در نتیجه گیریست که آنچنان که شما نیز آوردی نشان از آن دارد که عاشق در نبود محبوب توجه خود را به دیگری معطوف می دارد ( شرطی که آوردی همان "اگر بیایی" باشد، حال اگر محبوب نیاید چه؟ عاشق دیگر عاشق نیست یا هوش و حواسش پیش دیگریست؟ )...
آنچه که من بیان کردم اینست که عاشق (راستین) شرط نمی گذارد، و یا در نبود محبوب به دیگری نمی پردازد که این هر دو "خلاف رسم عاشقی است."...
پس در نتیجه گیری: اگر یک نتیجه آنست که عشقِ عاشق مشروط است، و نتیجه دیگر آنکه این عشق مشروط نیست؛ آنگاه کفه ترازو به سمت عشقِ بی شرط می باید سنگینی کند...
در این بیت نیز که شاهد آوردی، فراغ همان "آسایش و آرامش" است نه مجال داشتن که آن "چو دست می دهد نفسی" است...
شمایان نیز پایدار باشید
به نام بی نام او در ۹ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۴:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳:
دلا نزد همه بنشین، که دل از دل خبر دارد
به زیر هر درختی رو که گلها خشک و تر دارد
در این بازار عطاران برو هر سو که می خواهی
که هر دکان عطاری، عسل ها و شکر دارد
ترازو گر نداری پس، تو را زو می کند میزان
که قلب از کیمیای تو چنان گردد که زر دارد
اگر بر در نشاندت او بمان و صبر بر حق کن
از آن در باز می آید، اگر چه خیل در دار
به هر دیگی که می جوشد ببر کاسه ز یک رنگی
که هر دیگی که می جوشد به یک دردی اثر دارد
همه کلکی شکر دارد، همه زیری زبر دارد
همه چشمی نظر دارد، همه بحری گهر دارد
بخوان ای بلبل دستان نوای عشق سرمستان
به هر کو نغمه ی بلبل ز مشتاقان خبر دارد
بنه سر رشته و سوزن که در دکان عطاران
نمی یابی متاعی را کز اینها دور و بر دارد
چراغ است هر دل بیدار، به روی چشم خود بگذار
نترس از باد و بورانها، اگر چه شور و شر دارد!
چو باد از تو خبر گیرد، درون چشمه می میرد
هر آن کس میخورد آبی، تو را هم در جگر دارد
چو آبی بر جگر باشد، درخت سبز را ماند
که میوه می دهد هر دم، از آن دل کو سفر دارد.
29 بهمن 1395
پیوند به وبگاه بیرونی
به نام بی نام او در ۹ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۴:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳:
به نام بی نام او:
nabavar در ۹ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۳:۰۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان:
کس از مرد در شهر و از زن نماند
در آن بتکده جای در زن نماند
جای ارزن نماند
اندیشه در ۹ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱:
در پاسخ به کاوه گرامی:
تاچه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
زبان حافظ است، حافظ گرانمایه میفرماید تا ببینیم در بازی چه پیش خواهد آمد فعلا یک سرباز میرانیم اما در دل این جمله ساده که در شطرنج هم بیان میشود همان منظور شما نیز وجود دارد یعنی اینکه سربازی را میرانیم تا ببینیم رخ چه بازی خواهد کرد
شیرینی کلام حافظ و ماندگاری آن به همین رندی در چینش واژه ها نیز هست
شاد باشید
مهناز ، س در ۹ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:
گرامی خیابانی
هندو به مانای غلام سیاه است که ارزانترین غلامان بوده اند ، و سیاهی را گاه به هندو تشبیه می کنند
توضیح: ترکان آسیای مرکزی سفید رو و زیبا بوده اند و در مقابل غلامان هندی زشت و سیاه .
مکن ترکی ای میل من سوی تو
که ترک توام بلکه هندوی تو
که من غلام تو هستم حتا غلام سیه روی تو،
نظامی
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوی تو بود
طرّه ی هندو= طره ی سیاه
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
حافظ
به خال سیاهش حاتم بخشی کرده
مانا باشی
یاسان در ۹ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۵۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان:
با سپاس از توضیح آقای شکوهی باید گفت قرار نیست هر که حتی سعدی بزرگ هر چه گفته است یکسره راست و درست و بهجا باشد درست مانند این شعر بوستان.
بابک خیابانی در ۹ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:
در بیت آخر منظور از هندو چیست؟
با تشکر
مهناز ، س در ۹ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:
نظر به صفحه اول مکن که تو بر توست
درین ماناست :
که عشق آسان نمود اوّل ، ولی افتاد مشکل ها
مهناز ، س در ۹ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:
هزار دشمن اگر بر سرند سعدی را
به دوستی که نگوید به جز حکایت دوست
به حرمت دوستی سوگند یاد می کند که جز سخن دوست بر زبان سعدی جاری نیست .
نادر.. در ۹ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴:
مثال عاشق و معشوق شمع و پروانهست
سر هلاک نداری مگرد پیرامون
نیز:
هر که ننهادست چون پروانه دل بر سوختن
گو حریف آتشین را طوف پیرامن مکن
..
اما، مگر سرشتمان و سرنوشتمان غیر از این است؟..
سولماز در ۹ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳:
حافظ مطمئنا داره به درد عشق اشاره میکنه.(اونم با توجه به مصرع قبلش و معنای کل ابیات)
و اینکه درد واقعی و درد الکی از نظرم دسته بندیه معقولی نیست
نادر.. در ۹ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:
و نیز در غزلی دیگر به زیبایی فرموده است:
سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
که خار دشت محبت، گل است و ریحان است ..
Ali در ۹ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۲۷ - نشستن اسکندر بر جای دارا:
دوست گرامی،
هرچه بوده، گذشته. پدرانمان، اجدادمان را به بزرگی شان ببخشیم، و بیشتر به آینده بپردازیم. دشمن به کنار باشد زین پس، انشاالله.
موفق باشید
شرح سرخی بر حافظ در ۹ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۴:۴۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۰:
در اول حکایت بزرگان صحیح است ...
حسین ۱ در ۹ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:
مثل اینکه اینبار هم باید در تأیید مهناز خانم باشم
ایشان به درستی فَراغ را به مانای ، وقت داشتن و مجال داشتن برداشت کرده اند
میگوید : اگر تو به تماشای چمن بیایی من فقط به تماشای تو بس می کنم و چشم بر همه چیز و همه کس خواهم بست . یا [ بیا تا تنها درگیر تماشای تو باشم]
برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ
چون دست میدهد نفسی نوبت فَراغ . {سعدی}
پایدار باشید
سولماز در ۹ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰:
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار
در گردشند برحسب اختیار دوست
نه خورشید را سزد که به ماه رسد و نه شب از روز پیشی جوید و همه در مداری در گردشند(یس 20)
همانا خداوند آسمان ها و زمین را از منحرف شدن نگه میدارد و اگر منحرف شوند هیچکس بعد از او آن دو را نگه نمیدارد(فاطر 21)
ناهید در ۹ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱:
بیت پنجم:
وین چه استغناست یارب وین چه عالی همتست
کاین همه درد و نهان هست و مجال آه نیست
استغنا یکی از هفت وادی عطار هست
و زخم نهان هم فاقد معنی و هم غیر منطقی است
معمولا درد نهان هست، زخم که عیان هست
روفیا در ۹ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۱۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان: