زهرا جان نثاری لادانی در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۲۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
برداشت شخصی بنده از غزل شماره 2:
1. زِ زُلفت زنده میدارد صبا اَنفاسِ عیسی را
ز رویت میکند روشن، خیالت چشمِ موسی را
گیسوی محبوب قدرتش حتی از دم مسیحایی بیشتر است به نحوی که باد صبا مأموریت دارد که از نفخه زلف یار نفس عیسوی را زنده نگه دارد (صنایع ادبی: اغراق؛ واژآرایی صداهای «ز» و «س» که هر دو از صداهای سایشی هستند و حالت دمیدن نفس یا وزیدن روح و نسیم را القا میکنند؛ تلمیح به داستان حضرت عیسی (ع) که مردگان را زنده میساخت).
محبوب چنان زیباروست که تنها خیالِ چهرهاش چشم موسی (ع) را روشن میدارد. خیالِ چهره محبوب را میتوان معادل همان صاعقهای دانست که بر کوه طور زده شد و حضرت موسی و همراهانش را از هوش بُرد. یعنی تجلیِ رُخ محبوب همان تأثیری را دارد که تجلی خدا بر کوه داشت.
2. سحرگه عزم بُستان کن، صَبوحی در گلستان کن
به بلبل میبرد از گُل، صبا صد گونه بُشری را
راوی از محبوب میخواهد که سحر به باغ بیاید و بادهای را بنوشد که رسم بوده در وقت سحرگاه بنوشند. آمدن محبوب به باغ باعث میشود که باد صبا باز در اینجا صدها مژده از سوی گل برای بلبل ببرد. رابطه میان گل و بلبل میتواند به صورت استعاری میان راوی و محبوب هم برقرار شود.
3. کسی با شوقِ روحانی نخواهد ذوقِ جسمانی
برای گُلبُن وصلش رها کن مَنُّ و سَلوی را
حال و هوایی که به راوی دست داده، یعنی زنده شدنش با دم مسیحایی محبوب و روشن شدن چشمش به واسطه تجلی نور چهره یار و مژدههایی که یار برایش به دست باد صبا فرستاده، او را مست و خجسته کرده، تا جایی که به بهجت و غلیان روحی دست یافته و دیگر نیازی به لذات جسمانی ندارد. در این شرایط، همچون بلبلی برای رسیدن به بوته گلِ وصالِ محبوب باید دست از لذات دنیایی مثل مرغ بریان و بلدرچین بر دارد. اینجا باز اشارهای که قوم بنیاسرائیل و نعمتهای بیشماری شده که خدا به آنها ارزانی داشت. از جمله اینکه آنها را بهترین قوم خواند و بهترین گوشتها از جمله مرغ و بلدرچین را برایشان قرار داد. راوی حتی این نعمتها را کنار میگذارد و به نعمتی روی میآورد که از آن بالاتر است و آن وصال محبوب است، چیزی که قوم بنیاسرائیل با بهانهجوییهای بیامان خود هرگز به آن نرسید.
4. گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی
بسوزی خرقه دَعوی، بیابی نور معنی را
اینجا به نظر میرسد خطاب راوی به خودش باشد، یعنی در صورتی که محبوب پرده از رخ بر کشد و بر او تجلی کند، تجلی محبوب باعث خواهد شد که راوی لباس زهدِ ریاکارانهاش را از تن به در کند و ادعای شریعتورزی را کنار بگذارد و به جای آن به دنبال جستجو و دستیابی به حقیقت برود تا به سرچشمه معنا برسد. پرده و خرقه در اینجا مراعاتالنظیر ایجاد کرده و هر دو سدی است برای تجلی زیبایی و معنا و اتفاقا هر دو از جنس پارچه است و باید کنار زده یا سوزانده شود.
5. دل از ما میکند دَعوی، سرِ زلفت به صد معنی
چو دلها در شکن دارد، چه محتاج است دعوی را
در اینجا دو مصراعِ موقوفالمعانی وجود دارد. ابتدا دلِ راوی از او دلیل و برهان میخواهد تا بتواند بر اساس آن خرقه ریا را کنار بگذارد و خود را به وادی معنا اندازد (چون وادی معنا پوسته ظاهری نمیشناسد و با عقل و برهان رابطهای ندارد)، اما گیسوی محبوب که هزار دل را اسیر پیچ و تاب خود کرده است، دیگر جایی برای دعوی و دلیلتراشی نخواهد گذاشت، زیرا آنچه در شکن زلف یار است همان معنای واقعی وصال است. پس دل جای معناست نه جای دعوی. یک معنا کار صد دعوی را انجام میدهد. تصویرسازی گیسو و شکن آن یک کمند را تداعی میکند و انگارهای بصری به شمار میرود. پیچ و تاب زلف هم رابطه با محبوب را هم اسرارآمیز و هم لذتبخش جلوه میدهد و البته بسی مشکل. پس ابتدا باید شکار شد و از جان گذشت تا به وصال یار رسید.
6. به یک دَم زهدِ سی ساله، به یک دَم باده بفروشم
اگر در باده اندازد، رُخت عکسِ تجلی را
اگر محبوب چهرهاش را در باده نشان دهد، راوی زهدِ ریاییِ یک عمر خود را به یک جرعه از باده خواهد فروخت. تصویر رخ یار در باده تداعیکننده تصویر دلبرانه یار در همه اشیاء آینهوار است و اینجا لذت بادهنوشی با خاصیت آینگی آن گره خورده، به نحوی که کارکرد آن را پیچیدهتر میسازد و دیگر فقط مستکننده نیست، بلکه جلوهگرِ تجلی یار و معنا نیز هست. اینجا با مصرع دومِ بیتِ اول ارتباط معنایی داریم: در آنجا کوه تجلی نور بود و در اینجا باده تجلی محبوب است.
7. نگارینی که من دارم اگر بُرقَع براندازد
نماید زینت و رونق، نگارستانِ مانی را
اگر محبوب زیباچهره نقاب از صورت بر گیرد و تجلی کند، میبینیم که از نگارستانِ مانی هم زیباتر است و اصلا چهره محبوب میشود آبروی نقوش زیبای مانی. اینجا باز از صنعت اغراق استفاده شده است.
زهرا جان نثاری لادانی در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۲۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
برداشت شخصی این بنده از غزل 1
عطار با بکارگیری زبان رمزی و جهانبینیِ کنایی و ایهامی خود، خودش را در تقابل با کسانی قرار میدهد که تنها ادعای زهد و ریا دارند، اما در واقع اهل غش و فریبند. عطار از به کار گرفتن تازیانه زبان و فرود آوردن شلاقوار آن بر پیکر این جماعت به هیچ وجه فروگذار نمیکند و موضع خود را فاش میگوید. بنابراین در غزلیات عطار، کلماتی چون «پیر ما»، «لولی»، «ساقی»، «عاشق»، «ترسابچه»، «قلندر»، «قلّاش»، «رِند»، «درویش»، «دیر (مغان)»، «میخانه»، «خُمار»، و «کافر» به بافتی باز میگردد که در آن فرد دچار تحول درونی میشود و از مسجد میبُرد و سر به میخانه میگذارد، با اهل دل و معرفت واقعی (نه معرفت ظاهری و ناکارآمد که صرفاً موجب غرّه شدن فرد به خود میشود) همنشین و از خود بیخود میشود، خود را میشکند و فنا میشود. بر عکس، واژگانی چون «زاهد»، «مسجد»، «صومعه»، «کعبه»، «صوفی»، «خرقه»، «سالوس»، و «مدعی» به بافتی باز میگردد که فرد در آن فقط به پوسته خشک و ظاهری شریعت و دین دست یافته و هنوز به آن وارستگی و معرفت لازم نرسیده و کارهایش از روی ریا است.بنابراین،
1. چون نیست هیچ مردی در عشق، یار ما را
سجاده زاهدان را، دُرد و قُمار ما را
عطار خودش را در دنیای عشق (که ارتباطی با آن دنیای ظاهری شریعت ندارد) تنها و بییاور میبیند و به این ترتیب با مقایسه خودش با زاهدانِ ریاکار ترجیح میدهد که سجاده را به همان ریاکاران وا گذارد و خودش با دُرد و قمار سر کند.
2. جایی که جانِ مردان باشد چو گویِ گردان
آن نیست جایِ رِندان، با آن چکار ما را
در دنیای ریاییِ شریعتورزان، جان انسانها مثل گوی چوگان دستبازیچهای بیش نیست، و عطار چنین دنیایی را نمیخواهد، زیرا عطار در جرگه رِندان است و به آن دنیا تعلق ندارد.
3. گر ساقیانِ معنی با زاهدان نشینند
مِی زاهدانِ رَه را، دَرد و خُمار ما را
در این بیت، عطار با زبان کنایه سخن میگوید که دست بر قضا هر چه مینگری میبینی که شرایط به سود همان زاهدان ریایی است، به نحوی که حتی اگر فرض کنیم ساقی (پدر و مرشد روحانی و مورد علاقه عطار) به این زاهدان شراب بخوراند، سهم زاهدان از این شراب بخش سرمستکننده آن است و آنچه به عطار میرسد، صرفاً تهنشستهای شراب است که بر درد و رنج او خواهد افزود و مایه مستی او نخواهد شد. البته میتوان کنایه عطار را فهمید: به روال همیشه، حتی اگر زاهد بیاید و از دست ساقی شراب بخورد، روی شراب (ظاهر معنا که با شعفی پوستهای همراه است) به او میرسد در حالی که تَهِ شراب (عمق معنا که همواره با درد عجین است) به عطار خواهد رسید. اینجا عطار رندانه ژرفا را در زیر سطح قربانی میکند تا سخنش در لفافه بماند و فقط اهل معنا ظرافت نهفته در آن را دریابند.
4. درمانش مخلصان را، دَردش شکستگان را
شادیش مصلحان را، غم یادگار ما را
به روال بیت قبلی، رُویِه شرابِ معنا شفایی ظاهری به همراه دارد، آن هم برای مخلصان و مصلحان (اما اینها فقط به زبان، مخلص و مصلحند و در عمل چنین نیستند)، اما درد و غم برای کسانی است که در خود شکستهاند.
5. ای مدعی کجایی تا مُلکِ ما ببینی
کز هرچه بود در ما، برداشت یار ما را
عطار در این بیت، این مدعیانِ خوبنما را خطاب قرار میدهد و در رقابت و رویارویی با آنها میپرسد: «آیا سلطنت و دارایی ما را نمیبینید؟ آیا نمیبینید که هر چه داشتم یار از من گرفت؟» به بیان دیگر، عطار فقر و تهی شدن از خود و شکستن در خود را بالاترین سرمایه و مُلکت میداند.
6. آمد خطابِ ذوقی از هاتفِ حقیقت
کِای خسته چون بیابی اندوهِ زارِ ما را
وقتی عطار به این درجه از جانباختگی و فنای در یار میرسد، ندا از سروش میرسد که: «حالا با این اوصاف، اندوه و غمِ عطار را چگونه مییابی؟ آیا هنوز هم آن را مفلسی و فلاکت معنا میکنی؟»
7. عطار اندرین رَه، اندوهگین فروشد
زیرا که او تمام است، اَندُه گسار ما را
سروش در ادامه مژده میدهد که عطار در راه فنا و معرفت حقیقی، «اندوهگین» و «اندوه» را میفروشد و اندوه از دل غمزدگان میبَرد، زیرا خودش مردی کامل و پیر طریقت است که اندوه و رنجش در ظاهر درد و بلا مینماید اما در باطن شادی و بهجت است.
مهدی در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:
به نظر بنده نظر حافظ در این بیت شیخ اشراق سهروردی است چرا که قلندر لقب سهروردی بوده است و تنها ایشان است که در مسیر سیر و سلوک شیفته ی دختر زرتشی (زنار میان بند زرتشتیان بوده است) می شود.
مهدی در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:
به نظر بنده حافظ در این بیت به شیخ اشراق سهروردی اشاره داره چرا که سهروردی در مسیر سیر و سلوک خود با دختری زردشتی آشنا می شه که در این بیت به هر دو مورد اشاره می کنه (اطوار سیر، حلقه ی زنار)
مهیار در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۲۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱:
نیاز نیست راه دور بریم آب در کوزه ست.
خود استاد خیام میگن
(اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سر رشته ی خرد گم نکنی
کانان که مدبرند سرگردانند.)
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من...
علی جهانشیری در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
سلام. کار گنجور بسیار باارزش است. تنها چیزی که همیشه آزارم داده، وجود اشکالات نگارشی فراوان است که ظاهرا قدمی در رفع آنها برداشته نمیشود. برای نمونه، در همین غزل، «رهروی» به صورت «ره روی» نوشته شده که میتواند باعث بدخوانی شود. از آنجا که غزلهای حافظ توسط استاد گرمارودی خوانده شدهاست، انتظار میرود حداقل در مورد اشعار حافظ با ایراد نگارشی مواجه نشویم. در همین غزل، به موارد زیر میتوان اشاره کرد:
سست بنیادست --- سستبنیاد است
سدره نشین --- سدرهنشین
محنت آبادست --- محنتآباد است
بی دل --- بیدل / بیدل (بی دل «قید» است و بیدل «صفت». منجر به بدخوانی و تغییر معنی میشود)
سست نظم --- سستنظم
بعضی موارد هم نیاز به ذوق و دقت دارد:
بادست --- باد است، یادست --- یاد است، خدادادست --- خداداد است و ...
دادست --- دادهست، افتادست --- افتادهست، نگشادست --- نگشادهست
لطیفه عشقم --- لطیفهی/لطیفهٔ عشقم (شخصا نوشتن کسرهی اضافه را به شکل اول میپسندم زیرا در مورد دیگر حروف صدادار هم از میانجی «ی» استفاده میشود: «صدای من، عموی من، مانتوی من». پس، قاعدتا باید بنویسیم «خانهی من»، نه «خانهٔ من». تفاوت قائل شدن هیچ توجیه علمیای ندارد)
سایت گنجور منبع و آبشخور بسیاری از سایتها و وبلاگهاست و متأسفانه، این بدنویسیها نشر داده میشود. امیدوارم گنجور همینطور که در ارائهی ادبیات فارسی پیشرو است، در درستنویسی زبان فارسی هم پیشقدم شود. با تشکر فراوان
نیما احمدی در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۴۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » هفت پیکر » بخش ۳۷ - فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار:
یکی از ابیات را اشتباه نوشته اید. صحیح به صورت زیر است:
گرچه بهرام را دو مادر بود
مادر خاک مهربانتر بود
---
پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.
Omid Mousavi در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:
سلام بعد از بیت اول این بیته :
خال او حالم پریشان می کند
و آن سر زلف پریشان نیز هم
حمیدرضا نیازی در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:
در مصرع چهارم "با" را با "تا" عوض کنید!!!
محمد در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۵:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲:
چهار بیت از این شعر توسط اقای علیرضا افتخاری خوانده شده پیوند به وبگاه بیرونی
مهناز ، س در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۴:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
گرامی بابکی دیگر
تا ”دانه“ در آبست امید ثمری هست .
امید روییدن هست . پس از شاه دانه ی ِ احسان نیز امید ثمری هست ، میروید
مانا باشید
پریشان روزگار در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۳:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:
.... دوست گرامی
با امکان تفاوت تفکر آفریننده با شیوه اندیشگی آفریده
نمی توانم 100٪ هم رای باشم ، حتا می گویند خداوند از روح خوَیش در سرشت آدمی دمید.
مرز تاریخ و افسانه ( اسطوره ) بسیار باریک است چه بسیار افسانه ها که تاریخند و تاریخها که افسانه
نمونه ای از این افسانه ها که تاریخ شده است داستان ' ماراتون " است !! و تاریخ که افسانه خوانده شده است شاهنامه!
بابک چندم در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
مهناز خانم گرامی،
نوشته بنده فعلاً رفت به بازداشتگاه، اگر زمانی آزاد شد خط دهم را اینگونه بخوانید:
بر نروید هیچ چرا= (پس) چرا که هیچ بر نروید= (پس) چرا که بر نروید= بر میروید
بابک چندم در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
مهناز خانم گرامی،
"مکان" در باب خوانش خانم طوبی بود.
در مورد خوانش شما هرکجا را "همواره، همیشه" در نظر بگیرد...در مصراع بعدی این یک مورد استثنا می شود و نتیجه همانی است که پیشتر آوردید :"هر چه احسان می کنیم بی نتیجه است"...
این با نتیجه گیری آخرتان : "...امید دارد که (بار مثبت) بر دهد " مغایرت دارد.
یعنی شما دو گونه خوانش را با هم ادغام می کنید و سپس نتیجه گیری کلی.
ساده تر عرض کنم شاید بهتر متوجه منظورم شوید:
-در خوانش اول "چرا" را "پس چرا "بگیرید، به همان نتیجه ای می رسید که در ابتدا رسیدید:" پس چرا نمی روید= (پس چرا) هر چه احسان می کنیم بی نتیجه است"...
-در خوانش دوم "چرا" را "(پس) چرا که نه= پس چراکه نروید" بگیرید-> برنروید هیچ چرا= چرا که هیچ برنروید=چرا که برنروید= بر می روید
این دو خوانشِ متفاوتند با دو نتیجه گیری خلاف یکدیگر، و نه یک خوانش که هر دو بار را داراست...
یکی می پرسد: پس چرا بار نمی دهد؟
دیگری می گوید: چراکه بار نمی دهد، می دهد
گونه اول در مصراع نخست می گوید که این همیشگی(هرکجا) است ولی در مصراع دوم می گوید یک استثنا موجود است پس همواره، هرکجا ،همیشگی را می شکند و نقض می کند
در گونه دوم استثنایی موجود نیست، این مورد نیز مانند موارد دیگر بار می دهد...
امید که منظور را رسانده باشم
سید احمد مجاب در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵:
از خواب و خور (خویش) چه گویم که نمانده است
جز حسرت و تشویر ز خواب و ز خور من
مسعود در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷:
این شعر را همایون جان شجریان تو یکی از کنسرتاشون در وصف پدر خواندند
سید احمد مجاب در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۳۸ - تاراج روزگار:
هر آن قماش کزین کارگه برون آید
(تمام) نقش فریب است، پود و تاری نیست
کمال داودوند در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۰۶ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۱۹:
7118
سید احمد مجاب در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۵۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۳۵ - گنج ایمن:
در آن (سفینه) که آز و هویست کشتیبان
غریق حادثه را، ساحل و پناهی نیست
زهرا جان نثاری لادانی در ۹ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳: