گنجور

حاشیه‌ها

م ، س در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۷:

... گرامی
واقعاً طرز فکر هایی مثل افکار شما را نمی توانم فهم کنم
من از این همه نعمتهای ملموس و نقد ، این شادی های بی چون و چرا ، این عشقهای بی آلایش مادری و بسیار بسیار ِ دیگر بهره می گیرم که هیچکدام هم آغشته به لذات پست نیست ، این زندگی هیچ و پوچ نیست ، زیباست ، نعمت است ، پوچ کدامست؟ ، آری پوچ و هیچ دانستن این زندگی و این هستی کنونی را و گرایش به نمی دانم کجا را ، خیالبافی و هپروت می نامم ، توصیه می کنم از زندگی خویش لذت ببرید و آنرا بی هدف ندانید ، موهبتی بزرگ برای چندسالی به شما ارزانی شده .
امید که قدر دان باشید

حمید رضا در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

گرامی,غریب آشنا دکتر ترابی:
بسیار بر من منت میگذارید اگر از سروده هایتان بهره مندم کنید. بسیار به دل می نشیند.

بابا ادر در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰:

من که شده ام چو کهربایی تو مرا " بهتر نیست

ساسان در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۵۴:

جام متعلق به جمشید است

تبسم در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۲۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:

با سلام و احترام
از بند نصیب خود بگذر در بند نصیب دیگران باش یعنی چه؟ تشکر

با سلام احمد در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸ - دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه:

چرا حکیم الهی به کنیزک توصیه میکند این راز را به هیچ کس نگو حتی به شاه اما خود حکیم انرا به شاه میگوید اصولا چرا باید این سر نهفته میماند

نادر.. در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:

گفتند: ما را تفسیر قرآن بساز ..
گفتم: تفسیر ما چنان است که می‌دانید. نی از محمد و نی از خدا..
این "من" نیز منکر می‌شود مرا ..
می‌گویمش: چون منکری، رها کن، برو ؛ ما را چه صُداع می‌دهی؟
می‌گوید: نی، نروم!
سخن من فهم نمی‌کند..
از "مقالات شمس"

بابک در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:

در جواب اقا یا خانم رسته :
به نظرم تصویر سازی این شعر مربوط میشه به سفر در درون خویشتن ( سفر قهرمانی) و مواجه شدن با هولناکی های این سفر، ربطی به عالم نشئگی یا عالم هپروت نداره، ایضا فرهنگ سازی در راستای این عوالم

سینا صدری در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۱۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۵ - حکایت:

با سلام، در بیت نخست، در غالب نسخ به جای" سیه کاری" از نردبانی فتاد ، آمده است: "رباخواری" از نردبانی فتاد.....

محمد در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷:

سلام حمزه جان مهربان.
اجرای خصوصی روز وصل نه روز وصال
البته اونجا در شور اجرا شه
قطعه دیگری هم هست که استاد تاج اصفهانی به همراه استاد محجوبی این قطعه را در همایون اجرا کردن.
استاد ایرج هم فکر کنم اجراش کرده باشن

بهروز در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹:

متنی بسیار عمیق و زیبا در حق شمس و رومی والامقام:
پیوند به وبگاه بیرونی

سام در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:

گروه Circle band این آهنگ رو به زیبایی تمام اجرا کردن. اسم آهنگ Did you see

۷ در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۲۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:

از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
وز دست غیر دوست تبرزد تبر بود
تبرزد=گونه شیرین میوه های آبدار همچون انگور و خربزه و زردآلو
گونه ای خرما
تبرزد= قند سفید و نبات یا نمک شفاف چون از غایت سختی آن را به تبر بشکنند

آرزو در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۱۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۳:

ببخشید. با پوزش فراوان. متن نادرست بود

آرزو در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۰۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۳:

درود. بیت نامی " ز شیر شتر خوردن و سوسمار" در شاهنامه بایسنقری در بخش نامه رستم فرخزاد به سعد هست نه در نامه رستم به برادرش

۷ در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:

ما ترک جان از اول این کار گفته‌ایم
آن را که جان عزیز بود در خطر بود
مصرع دوم "خطر" به یقین درست نیست و باید "حذر" باشد.

حمید رضا در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:

«خود» واقعی نیست، وجود ندارد و زائیده برداشتها و قضاوتهای ذهنِ «من» است.
اگر به این جمله که «من از خودم متنفرم» دقت کنیم در میابیم که در آن دو فرد است. «من» که در حال زیستن است و «خودم» که ساخته و پرداخته فکر و خیال در ذهن است.
به نظر میرسد مهمترین درسی که مولوی از شمس آموخت رها شدن از «خود» و ویران کردن اندیشه های گول زننده که در ذهن خانه می کنند بود.
«هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن».
کسی که مدام خود را مورد قضاوت قرار می دهد، گاه خود را حقیرتر از دیگران تصور می کند و بنابراین شادی از او گرفته می شود،
«گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای»،
گاه خود را بزرگتر از دیگران می بیند و رفتاری متکبرانه دارد،
«گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی»
و همیشه در این خیال و شک است که دیگران نیز او را دائمأ قضاوت می کنند و فقط باید با زیرکی کارهایش را به پیش ببرد،
«گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی».

حمید رضا در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۴۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵:

می گوید روزگار هیچ انسانی را نمی آفریند که سپس او را نابود و تبدیل به خاک نکند.
و اگر ابر به جای آبِ دریاها، خاک را به بالا میکشید، به جای قطره های آب، خون انسانهای «عزیز» بود که بر روی زمین می بارید.
خیام انسانها را با صفتهایی چون نازنین، گل، و عزیز خطاب میکرد و برای دردها و رنجها هیچ مشکلی نداشت که آفریننده را مورد پرسش و حتی غضب خود قرار دهد.

حسین مطهری در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۷:

سلام
در دو بیت آخر که به نظر من بیت الغزل این غزل عارفانه هستند میفرماید طالع سعد و نحس ما در آسمان نیست بلکه در دل ماست و ماه روشنی که در وجود ماست طالع ما را رقم میزند.

... در ‫۹ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۷:

چند نکته از نظرات دوستان در حد بی سوادی خودم به نظرم رسید که با اجازه عنوان می کنم:
اول از همه اینکه غزلیات شمس مجموعه ای مدون از تفکرات مولوی نیست و نمیشه بر اساس یه غزل شیوه تفکری رو برای ایشون قائل شد. مولوی در این غزلیات یه روز شاده یه روز غمگین، یه روز در لباس یه فقیه و یه روز یه مجنون آشفته، یه روز آروم و متین و یه روز از دست شده...
اما با همه اینها جریان غالب بر غزلیات شمس، جریان شور و آشفتگی هست. شور و آشفتگی حاصل از یک عشق که مولوی رو از از این دنیا بیرون می بره: «من به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم». نمیدونم این همون هپروتیه که شما میگید یا نه، ولی من این ویژگی رو یه هپروت شیرین و زیبا می دونم و نهایت آمالم در زندگی قدرت رسیدن به این جایگاهه. صرف نظر از هر اتفاقی که بعد از مرگ میفته من به هیچ بودن این زندگی با همه قیل و قالش، با همه دغدغه هاش و همه آدمهای اطرافم رسیدم. پس چه جای توجه به این همه پوچی هست؟ چرا جنون اختیار نکنم؟ چرا نیست نشم تا این زندگی رو در وجود خودم بکشم؟
«بشستم تخته هستی سر عالم نمی‌دارم
دریدم پرده بی‌چون سر آن هم نمی‌دارم
...
چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی‌گوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی‌دارم
دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه
از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی‌دارم...»
لازمه این نیست شدن نادیده گرفتن تمام مصلحت های زندگی و کشتن عقل معاش هست و به ظن من این همون نوع از زندگیه که در نظر شما مذموم هست و برای من هدف غایی.
خب بعد از بریدن از دنیا یکی مثل من بی هیچ اعتقادی در موضع یأس و انفعال قرار می گیره و یکی مثل مولوی معشوقی داره و امیدواره. عشق امید میاره و امید پویایی. معلومه که مولوی امید پاداش داشته که اگه نداشت میشد یه نهیلیست. اتفاقا نکته ارزشمند مولوی همین امیدشه. ولی امید به چی؟ مولوی عبادت می کنه که بعد مرگش می گساری کنه؟
در مراتب تبتل و انقطاع از دنیا (فکر میکنم در مکتب ابن عربی) میگن مرحله بعد از بریدن از لذتهای مادی اینه که شما از عبادتتون هم لذت نبرین. چقد جالب! حتی عبادت خدا نباید به من حال خوشی بده. چرا؟ چون «من» در راه از بین بردن «من» هستم. پس دیگه «من»ی نیست که لذت رو احساس کنه.
با این شرایط فکر می کنین مولوی اصلا بعد از مرگش (یا حتی در دوران زندگیش) وجود داشته که به پاداش (به مفهوم پستش) فکر کنه؟
من مولوی نیستم و در ذهنش هم نیستم که به یقین بگم منظورش از این کلمه یا جمله این بود ولی با شناخت ناقصم نسبت بهش احتمال این رو بیشتر می دونم که شه مصر شدن، آزادی از زندان قطره ها و همون پیوستن به دریا باشه (انچه اندر وهم ناید آن شوم).

۱
۳۷۲۱
۳۷۲۲
۳۷۲۳
۳۷۲۴
۳۷۲۵
۵۷۰۴